الهی ذلیل بشی شمسی خانوم!

الهی بحق پنج تن ذلیل و خوار بشی شمسی خانوم که ما رو انداختی توی دردسر. الهی بحق این وقت عزیز آن دنیا توی آتیش جهنم جزغاله بشی که ما رو بدبخت کردی. الان چند روز است بخاطر این شمسی خانوم توی خانه ما دعوا و بگو مگو قهر و دشمنی است. اصلا یه وضعی شده.

ماجرای دعوای خانوادگی ما برمی گردد به این شمسی خانوم ذلیل مرده.

شما یه وقت خیال نکنید که بین من و شمسی خانوم راز و سری بوده و خدای ناکرده با هم روابطی داشتیم. استغفرالله. اولا من نه از اون مردا هستم که چشمم دنبال زنهای دیگر باشه و نه اینکه شمسی خانوم آش دهن سوزیه. یک زن خپل و چاقالو و ترشیده که شاگرد شوفرهای توی جاده هم نگاهش نمی کنند.

اما داستان گرفتاری ما برمیگردد به همین دو سه روز پیش که با همسرم از سر کار برمی گشتیم که توی آسانسور با شمسی خانوم هم صحبت شدیم. شمسی خانوم تازه از ایران آمده و مدتی است آپارتمان بغلی ما را اجاره کرده و چون هنوز زبان بلد نیست برای هر کاری ما را صدا می کند و از ما کمک می خواهد. ما هم از کمک کردن به هموطنان خود دریغ نکرده و هروقت خواسته رفتیم و کمکش کردیم. آنروز شمسی خانوم توی آسانسور به همسرم گفت شنیدی توی ایران انقلاب زنانه شده و دخترها روسری ها را آتش زدند؟ گفتیم بله خبرها را شنیدیم. گفت ما هم باید اینجا صدای انقلاب باشیم. باید یک کاری بکنیم که مثل توپ صدا بده. من می خوام کاری کنم که همه رسانه ها بیایند اینجا با من مصاحبه کنند و اینطوری معروف بشوم و پرونده اقامتم هم قوی تر بشه.

ما که نمی دانستیم شمسی خانوم چه نقشه ای در سر داره حرفهایش را تایید کردیم و زمانی که آسانسور به طبقه هشتم رسید خداحافظی کردیم و رفتیم. چند دقیقه بعد همسرم گفت برو از همین بقالی محل یک سطل ماست بخر برای شام لازم داریم. از شمسی خانم هم بپرس اگر چیزی میخواد بگه که براش خرید کنی چون بیچاره زبان انگلیسی بلد نیست.

شاه و کلاه پوشیدم و از منزل بیرون آمدم و زنگ آپارتمان شمسی خانوم را زدم که بپرسم چیزی لازم داره یا نه اما چشم تان روز بد نبید زمانی که درب را باز کرد دیدم شمسی خانوم لخت مادرزاد روبرویم ایستاده و خیلی جدی فریاد زد: زن زندگی آزادی!!

من که از تعجب دوتا شاخ درآورده بودم فوری سرم را برگرداندم و گفتم ببخشید از بقالی چیزی میخواهید؟

شمسی خانوم بدون اینکه متوجه سوالم بشود یک ماژیک را بدستم داد و گفت بیا روی ممه من بنویس«نه شاه میخوام نه رهبر»!

آقا دردسرتان ندهم، هرچه خواستم از آن صحنه فرار کنم نشد و بالاخره ماژیک را در دست گرفتم و خواستم من هم قدمی در راه انقلاب بردارم. هنوز دو کلمه روی ممه ها ننوشته بودم که ناگهان درب آپارتمان ما باز شد و همسر گرامی چشمش به من افتاد که با دقت داشتم روی ممه شمسی خانم اثر هنری خلق می کردم!

بقیه اش را خودتان می توانید حدس بزنید که چی شد. فقط همین را بگویم که شانس آوردم در دست همسرم بجای ملاقه، ماهی تابه نبود!

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
4 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها