انقلاب و معضل «فضای سبز» (یا: «احمد زید آبادی» و در آب ایران چه میریزند؟)

در نیمه اول قرن بیستم، زمانی که اغلب کشورهای مهم اروپایی حداقل یک انقلاب را پشت سر گذاشته بودند، این سوال به شدت مورد بحث بود که چرا در آلمان ـ که خود زادگاه اغلب متفکران مشهور سیستم ستیز بود ـ هیچ انقلابی موفق نمیشود. حتی هیتلر هم بعد از یک «قیام» ناموفق رویکرد «رفورمیستی» را پذیرفت (روشی که گوبلز ابتدا به امکان موفقیت آن مظنون بود) و سرانجام نازیها از طریق انتخابات قدرت را قبضه کردند.

در آخر استالین (البته به نقل از منبعی ناشناس) یک دلیل عرضه کرد که همه آشنایان با آلمان آن را کاملا قانع کننده می یابند: هر کسی که ـ چه اکنون و چه یک قرن پیش ـ در آلمان بوده در حاشیه هر فضای سبزی چندین تابلو «مطلقا ممنوع» مشاهده کرده است، که یکی از آنها این است: «راه رفتن روی چمن ممنوع!». حال توضیح استالین این بود که آلمانها دلشان میخواهد انقلاب کنند، ولی مانعی سترگ بر سر راهشان وجود دارد و آن اینکه برای این منظور باید ابتدا روی چمن بروند! (کنایه به هجوم به کاخها توسط انقلابیون فرانسه.)

احمد زید آبادی دیروز چنین نوشته است:

من این روزها به سخن مدافعان ضرورت انقلاب در ایران گوش می‌کنم. آنچه از آنها اصلاً نمی‌شنوم، طرح و برنامه و استراتژی و شرحِ امکانات و تشکیلات و سطح توانایی آنهاست و آنچه به وفور و بی‌وقفه شنیده می‌شود، فلسفه‌بافی و زجموره و عصبانیت و تحریک و پرخاش و ادعا و ناسزاست! خب، با این قبیل دارایی‌ها در کدام کشور انقلابِ دمکراتیک به ثمر رسیده است که در شرایط پیچیده و به غایت بغرنج ایران به ثمر رسد؟

خطاب من به آن دسته از نیروهایی است که با احساس مسئولیت در راه سیاست گام نهاده‌اند. اقتضای مسئولیت آنها نه هیجان‌زدگی و نادیده گرفتن تجربه‌ها، بلکه تلاش بی‌وقفه برای کشف راه‌های بی‌هزینه و یا کم‌هزینه برای گذر امن و امانِ کشور و مردم از این وضعیت است.

من نمیدانم زید آبادی چه تعریفی از واژه «انقلاب» در ذهن دارد، ولی این تعریف باید به شدت نامتعارف باشد، چون با تعریفی که در اروپا رایج است کسی به مخیله اش خطور نمیکرد که چنین ایراداتی مطرح کند ( این ایرادات از جنس این هستند که کسی از گوشتخوار بودن یک یوز پلنگ ابراز نگرانی کند). البته اگر زید آبادی تعارف را کنار میگذاشت مسئله ساده تر میشد: او (و اکثر نخبگان وفق یافته با اکوسیستم ایران) با خود انقلاب به معنای اصلی کلمه مخالف هستند، چیزی که زید آبادی میخواهد بگوید این است که ما فقط و فقط باید رفورم داشته باشیم، حالا اگر کسی راهی پیدا کرد که با بسته بندی انقلاب همان کالای رفورم را عرضه کنیم بلامانع است.

نکته ای هم که زید آبادی با اسم رمز «شرایط پیچیده و به غایت بغرنج ایران» از آن یاد میکند (ضمنا این یک اصطلاح رایج در حزب توده بود، وقتی که صلاح نمیدیدند اصل مشکل را بگویند) به هیچ وجه کشف جدیدی نیست و ما هم آن را میدانیم: تعارض منافع در جامعه ایران به درجه ای رسیده است که انقلاب در ایران احتمالا از جنس انقلاب فرانسه خواهد بود.
برای اینکه آب پاکی روی دست زید آبادی و «هم نگرانهایش» بریزیم میشود اضافه کرد که ـ حداقل بر اساس تئوری ها رایج ـ رژیم آتی ایران (با انقلاب یا بی انقلاب) احتمالا بعضی شاخصهای فاشیستی را خواهد داشت (صرف نظر از اینکه عنوانش چه باشد). البته فایده احتمالی یک انقلاب هم این است که حداقل بعضی از گره های کور جامعه ایران ـ ولو با استفاده از خشونت ـ باز میشوند (همان چیزی که درکشورهای اروپایی در عهد خودش روی داد).

ولی نکته کلیدی که زید آبادی و امثالش ناگفته میگذارند این است که حداقل مشکل «عدم تضمین دموکراسی» در صورت تغییر سیستم ربط چندانی به انقلاب ندارد و به همان شاخصهایی بر میگردد که زید آبادی آنها را در لفافه «شرایط پیچیده و به غایت بغرنج ایران» می پیچد: بالاتر ما مثال آلمان را داشتیم که نشان میدهد وقتی جامعه ای به این شرایط برسد از بعضی عواقب گریزی نیست، بدون انقلاب و با انتخابات هم کمابیش همان نتایج حاصل میشود. در واقع پارادکس جالب این است که زید آبادی و سیاسیون مشابه او دقیقا با خود نسخه دموکراسی اصیل مشکل دارند، چون در چنین شرایطی اگر سیستم از حالت تعادل خارج شود و تصمیم گیری جدا به دست اکثریت بیافتد (چه با انقلاب و چه با انتخابات) نتایج مطلوب آنها نخواهد بود. (دقت کنید منظور من این نیست که زیدآبادی از تغییر عنوان «جمهوری اسلامی» وحشت دارد، تغییرات بسیار عمیقتری ممکن هستند.)

در پایان برای اینکه حداقل نگرانی در مورد مواد «خنگی زا» در آب آشامیدنی ایران تخفیف پیدا کند اشاره کنم که ریشه مشکل در مورد امثال زید آبادی عمدتا به پیش زمینه حرفه ای شان بر میگردد: از ژنرال دوگل این لطیفه نقل میشود که «سیاست امری جدی تر از آن است که به سیاستمداران واگذار شود». چیزی که لطیفه نیست این است که قشر «نخبگان» سیاسی و مدیریتی ایران باطنا کاملا معتقد است که «سیاست، بویژه سیاست کلان، امری جدی تر از آن است که به مردم واگذار شود». در واقع آنها بیشتر از انقلاب از این میترسند که «قدرت به دست مردم بیافتد». البته این ترس آنها بیجا هم نیست، چون حداقل دیوانسالاری به شدت مریض ایران از چنین حادثه ای جان سالم به در نخواهد برد…

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها