انقلاب کور و ننگین ۵۷ تقصیر شاه بود!

گوشه‌ای از افتخارات انقلابیون ۵۷!

در طی سالیان گذشته، گروه‌های مختلف شرکت‌کننده در انقلاب کور و ننگین ۵۷ در مواجهه با خطاها و ننگ‌ها و خیانت‌های خود در شکل‌دهی این انقلاب و حمایت تمام‌عیار از رهبر آن و رژیم تروریستی برخاسته از این انقلاب که به عنوان تنها دست‌آورد تمامی این گروه‌ها در طول این سالیان شناخته می‌شود، به شدت به دشواری افتاده‌اند. چرا که حکومتی که خود منتقد آن بودند را با حکومتی جایگزین کرده‌اند که جنایت‌کارترین و فاسدترین حاکمان تاریخ بشریت را روسفید کرده است. مدعی بودند که دوست‌دارانِ شاه از او بت‌سازی می‌کنند، اما خود از یک تروریستِ عقب‌مانده‌ی تهی‌مغز «امام» ساختند و در سیارات دیگر به دنبال تصویر او می‌گشتند. مدعی بودند که شاه مستبد و جنایت‌کار است، اما انقلاب کور و ننگین ۵۷ را با زنده‌سوزیِ ۶۰۰ انسان بیگناه در یک سینما کلید زدند و خود بنیان‌گذار استبدادی شدند که همه‌چیز و همه‌کس را سوزاند و خاکستر کرد و هزاران نفر را در کمتر از یک دهه روانه‌ی گورهای دسته‌جمعی کرد و زمزمه‌ی «شاهِ خدابیامرز» را بر لب‌های مردم کوچه و بازار زنده کرد. مدعی بودند که شاه دزد و غارتگر است، اما خود چنان دارایی‌های مردم و منابع این کشور را غارت کردند که امروز حتی خبر دزدی‌های هزاران میلیارد تومانی بلندپایه‌ترین سران و رهبران جمهوری تروریستی اسلامی هم جذابیت خود را برای مردم ایران از دست داده و تبدیل به روزمرگی شده است. مدعی بودند که شاه اقتصاد را نابسامان کرده و به تضاد طبقاتی دامن زده است، اما خود از همان ابتدا اقتصاد را به «خر» حواله دادند و از اقتصاد چنان ویرانه‌ای ساختند که ایران را به قعر جدول ضعیف‌ترین اقتصادهای ورشکسته‌ی جهان و هم‌تراز با کشورهایی چون ماداگاسکار و ونزوئلا سوق داده است و امروز در مرکز پایتخت، مردم ایران در صف خرید یک لیتر روغن «با کارت ملی» دست در یقه‌ی یکدیگر می‌اندازند و همدیگر را به بادِ کتک می‌گیرند. مدعی بودند که آزادی احزاب وجود ندارد، اما به محض اینکه خود بر مسند قدرت تکیه زدند، «خط ضد امپریالیسم» و «خط امام» تشکیل دادند و صراحتاً در نشریات ارگان‌های خود اعلام کردند که هر کس پیرو این دو خط نیست، اجازه‌ی فعالیت ندارد و خائن است و باید فوراً بازداشت و سرکوب و مجازات شود و خود نیز به بازوی سرکوب و کشتار آزادی‌خواهان و آزاداندیشان تبدیل شدند. مدعی بودند که شاه عامل و دست‌نشانده‌ی آمریکاست، در حالیکه خود مزدور و جاسوس بیگانه بودند و اکنون نیز به خاکِ ایران چوب حراج زده‌اند و هر پاره‌ای از کشور را به ارباب روسیه و چین بخشیدند و از این خیانت و وطن‌فروشی، آشکارا حمایت می‌کنند. این موارد، همه و همه در کنار هم سبب شده‌اند تا برخی از دست‌اندرکارانِ از این رانده و از آن مانده‌ی انقلاب کور و ننگین ۵۷ به عنوان ورشکستگانِ سیاسی که آبرو و اعتبار و شرافت و حیثیتِ خود را از دست رفته می‌بینند، برای بازگشت به عرصه‌های سیاسی یا نقش‌آفرینی به عنوان بدیل و جانشینِ همذات و همگونِ جمهوری تروریستی اسلامی و یا عادی‌نمایی جنایات رژیم اشغالگر آخوندی، متوسل به دروغ و دغل و فرافکنی و مغلطه‌ها و توجیهات کودکانه و مضحکی گردند که به طور کلی در ۲ دسته قابل جمع‌بندی هستند:

١. این محمدرضا شاه بود که حکومت را تحویل روحانیت داد و خمینی را به زور سوار بر انقلاب ما کرد!

گروه‌های مختلف شرکت‌کننده در انقلاب کور و ننگین ۵۷ در نهایتِ استیصال و با مظلوم‌نمایی‌های مذبوحانه، به نحوی در مورد همکاری و زد و بند محمدرضا پهلوی با خمینی کفتار افسانه‌سرایی و دروغ‌بافی می‌کنند و صحنه‌های سینمایی و جلوه‌های نمایشی خلق می‌کنند که انگار خود از خمینی بیزار و گریزان بودند! در صورتیکه شواهد و اسناد تاریخی بیشماری نشان می‌دهند که این گروه‌ها، از جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی و خائنینِ بی‌هویت و باری به هر جهتی مانند کریم سنجابی و مهدی بازرگان و عزت‌الله سحابی و صادق قطب‌زاده بگیرید تا حزب خائن توده و سازمان چریک‌های فدائی خلق و سازمان مجاهدین خلق، همه و همه یا مدت‌ها قبل از ۲۲ بهمن ۵۷ سر در دامن خمینی کفتار گذاشته بودند و یا بلافاصله بعد از انقلاب کور و ننگین ۵۷، با فرصت‌طلبی و سودجویی و قدرت‌طلبی، زیر عبای خمینی کفتار گردِ هم آمدند و نَه تنها از او حمایت کردند، بلکه با رژیم تروریستی برخاسته از آن انقلاب هم همراهی و همکاریِ جانانه و خالصانه‌ای کردند و این سرنوشتِ محتومی بود که از همان آغاز بر روی پیشانی تمامی این گروه‌ها نوشته شده بود. آیا این شاه بود که کریم سنجابی را وادار کرد که برای دستبوسی و مجیزگوییِ خمینی کفتار به فرانسه سفر کند و در مقابل خمینی و در حضور حواریونِ شیادش مانند ابوالحسن بنی‌صدر و احمد سلامتیان که حُکم چشم و گوش و زبان خمینی را داشتند، سوگندنامه‌ی وفاداری امضاء کند و در این سوگندنامه، پیش از آنکه رویدادهای وقت را یک «حرکت ملی» بداند، آن را یک «جنبش اسلامی» بخواند؟! اگر محمدرضا پهلوی حکومتِ خود را به یک نفر تحویل داده باشد، آن یک نفر شاپور بختیار، از باسابقه‌ترین و اصلی‌ترین و شریف‌ترین اعضای همین جبهه‌ی ملی بود. اما واکنش جبهه‌ی ملی به تشکیل دولت بختیار چه بود، جز اینکه بختیار را «خیانت‌کار» معرفی کردند و او را از جبهه‌ی ملی اخراج کردند و روز ١۸ دی‌ماه را «روز عزای عمومی» اعلام کردند؟! در سوی دیگر ماجرا، گروه‌های چپ و مارکسیست و کمونیست هم از غافله عقب نماندند و یکی پس از دیگری، مسیر را برای تحقق فاجعه‌ای که امروز شاهد آن هستیم هموار کردند. اگر نگاهی به برخی از نظریات بیژن جزنی، بنیان‌گذار و بزرگترین رهبر و نظریه‌پرداز سازمان چریک‌های فدائی خلق داشته باشیم، خواهیم دید که خودِ او سالها پیش از انقلاب کور و ننگین ۵۷ وضعیت و شرایط آینده‌ی این سازمان را پیش‌بینی کرده بود و در مورد آن هشدار داده بود. بیژن جزنی در جزوه‌ی ١۸ صفحه‌ای «مارکسیسم اسلامی یا اسلام مارکسیستی» به صراحت بیان می‌کند که اگر سازمان چریک‌های فدائی خلق موفق نشود که رهبری جنبش انقلابی را بدست بگیرد، جایگاهِ رهبری خالی نخواهد ماند و روح‌الله خمینی به نمایندگی روحانیت مذهبی که بسیار بیشتر از نیروها و سازمان‌های چپ بین اقشار مختلف جامعه محبوبیت دارند، رهبری را بدست خواهد گرفت که در آنصورت رهبران و اعضاء و هواداران این سازمان نَه تنها اجازه‌ی همراهی و همکاری با خمینی را نخواهند داشت، بلکه حتی اجازه‌ی سکوت هم نخواهند داشت. خوب، رهبران و اعضای این سازمان که خود را «نیروهای مترقی!» معرفی می‌کنند، در مقابل توصیه‌‌های بنیان‌گذار و بزرگترین رهبر ایدئولوژیکِ خود چه اقداماتی انجام دادند؟ آیا غیر از این است که ذاتِ خائن و فرصت‌طلب و سودجوی چپ‌گرایان باعث شد که نَه تنها توصیه‌های رهبران و نیروهای خودی مانند بیژن جزنی (یا به قولِ خودشان رفیقِ کبیر!) به فراموشی سپرده شود، بلکه مدت بسیار کوتاهی بعد از انقلاب ۵۷، خود به یکی از بازوهای تبلیغات‌چی و سرکوب و آدم‌فروشیِ جمهوری تروریستی اسلامی تبدیل شوند؟ سازمان چریک‌های فدائی خلق، تازه در روز ۲١ بهمن ۵۷ ناگهان به فراست افتاد که این سازمان نیاز به رهبری دارد و به همین دلیل جلسه‌ی کاملاً فرمالیته‌ای برای انتخاب رهبر این سازمان تشکیل شد که همین جلسه هم بدون هیچ نتیجه‌ای پایان یافت، چون مدت‌ها بود که نگاهِ امیدوارانه‌ی رهبران این سازمان برای سهم‌خواهی معطوف به خمینی کفتار بود. اندکی بعد هم با انشعاب بزرگی که در این سازمان رخ داد، حداقل ۸۹ درصد اعضای کادر رهبری این سازمان (که پس از آن تحت عنوان فدائیان خلق (اکثریت) شناخته می‌شدند و در کنار حزب خائن توده، به یکی از منفورترین و بدنام‌ترین دسته‌جات سیاسی در تاریخ معاصر ما تبدیل شدند) از رهبری خمینی حمایت و پشتیبانی کردند و به ویژه بعد از حمله به سفارت آمریکا و گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکایی، خمینی مبدل به «امامِ بلامنازع سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها» شد.

آیا این محمدرضا شاه بود که فدائیانِ خائن به خلق و توده‌ای‌های مزدور و بی‌وطن را مجبور می‌کرد که مدت‌ها بعد از انقلاب کور و ننگین ۵۷ از کاندیداتوریِ یک سلاخ و دیوانه‌ی زنجیری مانند صادق خلخالی یا سیدعلی خامنه‌ای حمایت کنند و در جایگاه ستون پنجم و سپاهِ سرکوب و کشتار رژیم تروریستی آخوندی، برای شناسایی و اعدام و تصرف اموال مخالفین و منتقدین جمهوری اسلامی فریادِ شادی سر بدهند؟ همانطور که می‌بینید و اطلاع دارید، هنوز بعد از ۴۲ سال بسیاری از رهبران و اعضای همان سال‌های فدائیان خلق، مزدوری‌گری برای رژیم اشغالگر آخوندی را رها نکرده‌اند و از هزاران کیلومتر آنطرف‌تر و از قلب «امپریالیسم» و «غرب وحشی»، نان در خون مردم بیگناه ما می‌زنند و از آن افتخارآفرینی هم می‌کنند‌! سازمان مجاهدین خلق هم که از مدت‌ها قبل از انقلاب کور و ننگین ۵۷ دل در گرو روحانیت مذهبی و پشتیبانی‌های مالی و معنوی آنها داشتند و به دلیل ایدئولوژی‌های التقاطیِ و من‌درآوردیِ خود که نزد هیچ خردِ سالمی خریدار ندارد، با کمک روشنفکرنماهایی مانند علی شریعتی که اتفاقاً بیشتر از خمینی پاشنه‌ی آشیل ملت را هدف گرفته بودند، حلقه‌ی واسط دار و دسته‌ی خمینی کفتار و سایر سازمان‌های چپ‌گرا بودند. بعد از اعلام تغییر ایدئولوژی از سوی برخی از رهبران و اعضای مجاهدین خلق و انشعابی که در این سازمان رخ داد هم توازن قوا با شدت بیشتری به سود روحانیت مذهبی و خمینی و به زیان گروه‌ها و سازمان‌های چپ‌گرا تغییر کرد. بعد از آزادی مسعود رجوی از زندان در دولت شاپور بختیار هم همانطور که انتظار می‌رفت، مجاهدین خلق به امید دریافت سهم و لقمه‌ای از سفره‌ی انقلاب کور و ننگین ۵۷ به زیر سایه‌ی خمینی کفتار خزیدند و او را «امام» و «پدر تمام ملت ایران» نامیدند و جمله و دستوری از دهان کثیف خمینی بیرون نمی‌آمد، مگر اینکه مجاهدین خلق آن را پاس می‌داشتند و به مناسبتِ آن اعلام تبریک و شکرگزاری می‌کردند و حتی در بزنگاه‌هایی مانند حادثه‌ی شرم‌آور و خسران‌بار گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکایی، یک گام جلوتر از خمینی به او سرمشق می‌دادند تا قدم‌های بعدی خود را استوارتر و با اطمینان بیشتری بردارد! حتی مسعود رجوی که رؤیای ریاست‌جمهوری را در سر می‌پروراند، خود را کاندیدای ریاست‌جمهوری کرد و مدت‌ها تلاش نمود تا به هر روش ممکن، جایگاه و سِمَتی را در بدنه‌ی جمهوری تروریستی اسلامی برای خود تصاحب کند و فقط و فقط بعد از نا امیدی کامل از امکان نقش‌آفرینی در بدنه‌ی رهبری و حاکمیت رژیم اشغالگر آخوندی بود که مجاهدین خلق ناگهان در برابر خمینی قد علم کردند و یک شبه «امام» و «پدر تمام ملت ایران» تبدیل به «دجال» شد و کمی بعد هم صدام حسین جای خمینی را در قلوب مجاهدین پُر کرد و بعد از سالها آزمون و خطا و شکست و سرخوردگی، اندک‌اندک و ذره‌ذره به مبارزاتِ این گروه علیه جمهوری اسلامی، رنگِ تصنعیِ آزادی‌خواهی پاشیده شد تا بلکه بتوانند بار دیگر با چاشنی فرصت‌طلبی و فریب، با نفوذ خزنده در مسیر مبارزات ملت ایران علیه همان دیکتاتوری که خود دست‌اندرکارِ آن بودند، دست‌آوردهای این مبارزات را مصادره به مطلوب نمایند و از این طریق شانس خود را برای دستیابی به قدرت سیاسی در معرض آزمایش قرار دهند.

مسعود رجوی و موسی خیابانی به جمهوری اسلامی رأی «آری» می‌دهند!

۲. محمدرضا شاه نتوانست بستر را برای پرورش آلترناتیو دموکرات و آزادی‌خواه مهیا کند!

بله! تعجب نکنید! انقلابیون ۵۷ که مدعی هستند علیه «استبداد» شاه قیام کرده‌اند، اکنون به نتایج دیگری دست یافته‌اند که حاکی از این است که خودِ محمدرضا شاه ابتدا باید برای انقلابیون کلاس‌های آموزشی و توجیهی برگزار می‌کرد و آلترناتیوِ دموکراتِ حکومتِ خود را با دستانِ خود پرورش می‌داد و سپس با استفاده از همان آلترناتیوی که خودش پرورش داده، خودش حکومتِ خودش را سرنگون می‌کرد و خودش را براندازی می‌کرد تا انقلابیون ۵۷ مجبور نباشند که اکنون برای رفع و رجوع خطاها و خیانت‌ها و جنایاتِ خود، اینچنین متوسل به علت‌تراشی‌ها و فرافکنی‌های بچه‌گانه و احمقانه و وقیحانه شوند! به قول معروف، چون قافیه تنگ آید، شاعر به جفنگ آید!

به عقیده‌ی من تنها ۲ دسته در دنیای امروز ما به انقلاب کور و ننگین ۵۷ افتخار می‌کنند. یک دسته کسانی هستند که خود دست‌اندرکار تولد فاجعه‌ای به نام جمهوری تروریستی اسلامی بودند و امروز احساس می‌کنند که در صورت چشم‌پوشی بر ایدئولوژی‌های گندیده و پوسیده‌ی خود، قادر به احیای چهره‌ی خود نخواهند بود و نفی انقلاب کور و ننگین ۵۷ را نفی خود می‌دانند. دسته‌ی دوم هم کسانی هستند که فارغ از سوابق گذشته، امروز تداوم حیات و هست و نیستشان به تداوم حیات جمهوری تروریستی اسلامی گره خورده است. وگرنه هر شخصیت مستقل و آزاداندیشی، یا از روی شهامتِ اعتراف به اشتباه و یا از روی ناچاری و با هدف حفظ وجهه و آبرو و اعتبار سیاسی و اجتماعی خود، چه مانند محمد نوریزاد و چه مانند شیرین عبادی، انقلاب کور و ننگین ۵۷ را به عنوان یک خطای بزرگ می‌پذیرد و به این خطا اعتراف می‌کند و آن را چراغی قرار می‌دهد در پیشِ روی نسل‌های آینده.

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
4 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها