انقلاب ۵۷ نه تنها مردمی، بلکه «ملی» هم بود!

انگیزه این نوشته کوتاه مشاهده تصاویر تظاهرات مردم غیور آذربایجان در همبستگی با «همسایه شمالی» است. ظاهرا مردم ما آنقدرها هم که تصور میکردیم «بی بخار» نشده اند که در برابر دستگاه سرکوب رژیم مطلقا جرات به خیابان ریختن را نداشته باشند؛ فقط یک اشکال کوچک وجود دارد و آن اینکه غیرتشان کماکان دقیقا با انگیزه هایی به جوش می آید که ما آنها را منبع شر میدانیم: شیعه گری و قومگرایی.

اگر فکرتان به سمت این رفته که حالا در این دعوای آذربایجانی ها و ارمنی ها «حق» با کدام طرف است شما گرفتار همان مشکلی هستید که من میخواهم رویش انگشت بگذارم: این طرز فکر قبیلگی عصر «جهالت». خیلی هم دلتان را خوش نکنید که من قصد دارم در برابر «تجزیه طلبها» از ملی گرایی ایرانی دفاع کنم، برعکس هر دو اینها (این طوری که بین ایرانی ها و البته خیلی های دیگر فهمیده میشوند) دنباله همان فرهنگ عقب مانده «پشت کوهی» هستند.

من در یک مقاله توضیح داده بودم که چرا انقلاب ۵۷ یک انقلاب «مردمی» بود ؛ ج.ا. هم یک رژیم برآمده از اجرای ایده اصلی «دموکراسی» است (این یک نقطه ضعف ذاتی نسخه دموکراسی است که میتواند خودش را برچیند). اگر شما مبهوت هستید که پس چرا اینطور شد جوابتان ساده است: ما «مردم» اشتباهی داشتیم! دقت کنید منظور این هم نیست که حکومت خوب و مردم بد بودند (حکومت را هم ایرانی ها میگرداندند)، منظور «همه با هم» است.

حالا اگر شما به این ایده امید بسته اید که در برابر نهضت اسلامی خمینی یک نهضت ملی «ایران محور» قرار بدهید شما هنوز هم متوجه نشده اید که در ایران (و موارد مشابه) چه اتفاقی افتاده است. من تلاش میکنم در چند جمله آنقدر واضح (و احتمالا برخورنده) بگویم که جای سوء تفاهم نماند:

تمام این نهضتها (چه اسمشان ملی باشد، چه مذهبی، و چه آنتی امپریالیستی) ماهیتا از همان انگیزه های قبیلگی عهد بوق نشات میگیرند و آنچه آنها را افراطی میکند احساس حقارت اقوام شکست خورده یا عقب مانده هستند، «ایدئولوژی» بهانه است و بهانه همیشه پیدا میشود.

در میان سه رکن شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» فقط یکی در سابقه سیاسی ما با ریشه و نیرومند بود: استقلال. اما منظور از «استقلال» چیست؟

منظور این است که ما برای خودمان یک قبیله ای بودیم، خودمان خان و ملا و برو بیایی داشتیم و دنیایمان داشت برای خودش میچرخید، تا اینکه یک عده فرنگی «از آن طرف کوه» آمدند و متوجه شدیم که حداقل صد سال عقبیم؛ اگر بخواهیم به آنها برسیم که باید چند نسل شاگردی کنیم، یعنی حالا حالاها از «آقایی» خبری نیست. تازه چون در این حین آنها باز هم جلوتر رفته اند اینجوری هم نمیرسیم، یعنی باید فرهنگ وشیوه زندگی و همه چیزمان را کنار بگذاریم و در یک سیستم که همه چیزش روی تحول دائم و سریع تنظیم شده تا آخر عمر سگدو بزنیم. نمیشود به جای شرکت در این مسابقه خودمان خودمان را «هم تراز» اعلام کنیم؟

این ایده انقدرها هم عجیب نیست، موقتی و ظاهری کار هم میکند. فقط برای اینکه خیلی توی ذوق نزند ما هم باید چند تا «نماد» داشته باشیم، مثلا چند تا آسمانخراش و بولوار صد متری که ما هم بتوانیم با آنها پز بدهیم. متاسفانه اگر فقط در یکی از امور زیربنایی (آموزش و پژوهش، بهداشت و درمان،…) بخواهیم کار را در سطح جامعه اساسی درست کنیم تمام بودجه کشور کفاف نمیدهد، ولی با خرج نسبتا کم میتوان یک نیروی نظامی پر طمطراق درست کرد، که بویژه به جبران احساس حقارت کمک میکند. سرانجام برای اینکه به خودمان هم تلقین کنیم که تقلب نکرده ایم خود تمدن «غربی» را «بَده» میکنیم، و در برابرش یک تمدن «آنتی امپریالیستی»، «اسلامی»، «ایرانی» (اسمش را جدی نگیرید، ماهیتا همان «ده بالایی» است) قرار میدهیم.

از همه مهمتر اینجوری دوباره میتوانیم همان بساط خان و خان بازی خودمان را (با شاه، رئیس جمهور، رهبر، … باز هم اسمش را جدی نگیرید) به راه بیاندازیم. دزد هم باشند حداقل از خودمانند و «روحیات»$$$ ما را درک میکنند، از اجنبی که بهتر است؟!

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
3 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها