برگی از خاطرات حاج سیاح

شیخ گرامی از من خواست که همچنان که مشغول خواندن لاکپشت وار خاطرات حاج سیاح هستم قطعاتی از آن را در اینجا منتشر کنم. باید بگویم که تا حال کتابی به این غم انگیزی و اندوهباری نخوانده ام. یک سوم کتاب را خوانده ام و هیچ چیز به جز بدبختی در آن ندیده ام. تصویری که حاج سیاح با دقت از ایران ترسیم میکند کشوری ویران و مردمی بیچاره گرفتار ظلم و جهل و اسیر در دست آخوندها و حکام هستند. هر برگ آن انسان را دچار حسرت و اندوه میکند. حاج سیاح جهان را دیده و با بسیاری از بزرگان جهان همصحبت بوده و مرتبا افسوس میخورد که چرا این سرزمین و مردمان آن گرفتار چنین ادبار است و آخوندها و حکومت اجازه نمیدهند کسی قدمی برای سعادت کشور بردارد. برای مثال:

” همه جا مردم ایران دچار فشار جهل و ظلم هستند. ابداَ ملتفت نیستند که انسان هستند و انسان حقوقی دارد. یعنی ملاها و امراء خواسته اند اینان نادان و حیوان و مرکب مطیع آنان باشند و انصافاَ خوب هم به مقصود رسیده اند….بالجمله از ابرقو حرکت کرده وارد علی آباد شدیم. چند روز در آن دهات و اطراف گردش کردیم. آبادیها خوب و بهم نزدیک است. همان جهل و کثافت و خرافات و ظلم در همه جا ساری است.” در تفت او نزد شخصی به نام حاجی محمد حسن میماند. شبی در باغ حاجی مهمانی است و معمم فضولی هم حضور دارد که حاجی از وجود او معذب است. حاج سیاح پس از مهمانی علت را از میزبان خویش جویا میشود

“گفت تفصیلی هست ، این آخوند بی شرم صذمه ای به من زده که نظیر آن به کمتر کسی وارد میشود. این بی شرم از شاگردان شیخ محمد حسن سبزواری است که در اینجا بعنوان مجتهد که بلای مبرم ایران است سمت ریاست دارد. من این ملا را بواسطه تقوائیکه شیخ از او حکایت کرد برای تعلیم دخترم به خانه آوردم و در مدتی که دختر کوچک بود تعلیم قرآن و فارسی میکرد. چون دختر بزرگ شد دیگر مناسب ندیده به آخوند گفتم دیگر نیاید و عطائی به او کردم. بعد از چد روز این نمک نشناس بی شرم نزد پسرم آمده میگوید همشیره شما معقوده من است. آن جوان مشتعل شده، فحش داده و مثل سگ او را میراند. او گفت دختر خودم را وکیل کرده عقد کرده ام. بهر حال بعد از چند روز شیخ محمد حسن مرا احضار کرده گفت: وصلت شما با جناب آخوند ملا علی اکبر که شخص محترم و فاضلی است مبارک باد. خوب است عروسی کرده بدهید ببرد. من گفتم: خدا نکند من بچنین امر نامبارکی اقدام کنم. گفت: صبیه شما بالفه و عاقله و در شریعت مقدسه اختیارش با خودش است. آمد پیش من اقرار کرد بملا علی اکبر عقد کردم و تو دیگر اختیار نداری. من که قطعاَ میدانستم دروغ میگوید زیرا کار این گربه های کنار سفره مردم و بلاهای مبرم تماماَ از این قبیل است. یکروز بدلخواه خود کاغذی ساخته وصی یک مالداری شده، کاغذ و شاهد و مهر از خودشان و قوه مجریه آنها کتک طلاب و باینوسیله مال میت را میخورند و اگر زن یا دختر دارد میبرند. یکروز اگر دختر یا بیوه زن مالداری یا جمالداری باشد مهرنامه میسازند و چند روز بزور نرد عشق باخته، مالش را خورده، بیرونش میکنند. از شیخ بی شرم پرسیدم: دختر من محال است از خانه بیرون رفته و حرفی بکسی گفته باشد. خصوصآَ چنین حرفی، حالا بگوئید چگونه دختر مرا شناختید؟ فوراَ مثل آتش شده گفت:  میخواهی مرا تکذیب کنی؟ گویا مذهب بابی را قبول کرده ای؟ برو از دخترت بپرس. با حال زار بخانه برگشتم و این حرف و گفتگو در خانه من برای زن و اقوام و دخترم بالاترین مصیبت و بلائی است که بیک خاندان وارد میشود. زنم مثل ابر گریان، دختر مثل بید لرزان، از این ملای بی شرم در نفرت و از ترس استادش شیخ بیدین در لرزند.”

حاجی محمد حسن از دختر میپرسد و معلوم میشود که هرگز خانه شیخ بی شرم را ندیده. باز شیخ او را میخواهد و تهدید میکند و او به حاکم یزد محمد خان والی پناه میبرد که چنان که خود میگوید از هزار تا از این آخوندهای بیدین بهتر است.

“او گفت: من میدانم شما راست میگوئید، بلکه هر کس با این آخوندها طرف شده چیزی از ایشان بگوید یقین دارم راست است زیرا ممکن نیست کسی به اینها تعدی کند و قطعاَ اینها شرارت میکنند، هر روز صد قسم از این جعلیات دارند لکن میدانید زندگانی و مرگ ما بدست اینها است باید با خود اینها طوری بسازید. گفتم: اجراء بدست شما است این خلافها را اجراء نکنید. اعتبار اینها بسته باجرای شما است. مردم هر وقت دیدند کاغذ یکی را شما اجراء میکنید لابد تسلیم او میشوند. نکنید.

حاکم گفت: عجب است از تو. آیا ما میتوانیم آشکارا با اینها مخالفت کنیم؟ تو میدانی همه مردم کاری دارند، تو تجارت داری، یکی بقال است یکی زارع است من حکومت دارم و بکار مردم رسیدگی میکنم. اما این جماعت معممین که شهرها را پر کرده اند و کسی نمیفهمد کدام یک فهم و سواد ندارد یا دارد، همه نام شیخ و آخوند و عمامه و عبا دارند. آیا اینها کاری جز این دارند که برای مردم کار پیدا کنند و باسم شریعت هر چه خواهند بکنند؟ برای یکی سند میسازند. یکی را مدعی و دیگری را مدعی علیه میکنند، وکیل میشوند، شاهد میشوند، جرح میکنند، تعدیل میکنند، مومن میسازند، تکفیر میکنند، حالا میتوان گفت آقا دروغ میگوید؟ اگر دسته بندی کرده بمن تهمت زدند که ظلم میکند یا بابی است یا رشوه گرفته و بیرق واشریعتا بلند کردند من چه باید بکنم؟ آیا ما مجبور نیستیم با اینان تقیه بکنیم؟ ایراد میکنی، میگویند مجتهد را ایراد جایز نیست، تکذیب میکنی مثل این است که خدا و پیغمبر را تکذیب کرده ای، میگوئی مسئله چنین نیست، فلان عالم نوشته در فلان کتاب و چنین است. میگویند مجتهدم رای خودم است. کسیکه در نجف چند سال مانده باشد میدانی باو نمیتوان گفت مجتهد نیست، عادل نیست، او هم جمعی قلچماق بنام طلبه دارد، هر چه میخواهند میکنند. ما باید یکی را در دست داشته باشیم و با دیگری معارض کنیم. اگر حسد اینها با یکدیگر و بغض و نفاق و خودپسندی اینها نبود زندگانی برای یک نفر ممکن نبود. گمان میکنید ما میتوانیم نوشته های اینها را اجراء نکنیم؟ خیر! لابدیم تقیه کنیم. بلی بسیاری از حکام مخصوصا از میان اینان چند نفر بی دیانت را برگزیده، نوشته های او را اجراء میکنند و آن آخوند هم هر چه میل حاکم است مینویسد و شریک دخل و غارت مال مردم میشوند لکن من از آنها نیستم، بقدریکه ولایت را بهم نزنند با ایشان راه میروم. خواهش دارم تو بروی با آن آخوند مهربای بکنی شاید با سهولت یک طلاق صوری بگیریم. خود میدانی غالباَ مقصود اینها از این شرارتها و کاغذها که میسازند بدست آوردن مال است.”

به هر صورت حاکم به قول حاجی محمد حسن با او مساعدت میکند که مامور نمیفرستد که دخترش را از خانه بیرون کشیده به آن سگ درنده بسپارند و به آخوند هم پیام میدهد که با مردم راه بیائید. مردم هم میروند و شیخ و حاکم را میبینند که امنیت سلب میشود و فردا برای دختر فلان مهرنامه درمی آورند و برای زن آن دیگری طلاق نامه و این کارها که با زنهای بیوه میکردند حال میخواهند با دختران بکنند و حاجی هم بالاخره پولی به آخوند بی شرم میدهد و یک طلاقنامه صوری بدست می آورد.

گفتم که هر صفحه این کتاب باعث اندوه است و حال باید اضافه کنم که اگر این کتاب را در زمان شاه خوانده بودم بی شک هر صفحه آن موجب شادی میبود که از چنان بلای آخوند و حکام ظالم رها گشته ایم. فکر میکنم امکان ندارد که کسی سفرنامه حاج سیاح را بخواند و با هر پاراگراف آن درود به روان مشروطه خواهان و رضا شاه کبیر نفرستد که مردم را از دست ظلم آخوندها و حکام ظالم رها ساختند و بنیاد آبادی کشور را گذاشتند. همچنین فرد نفرینی هم نثار آن گنده گویان بی سواد و بی مغز میکند که آخوندها را دوباره بر این مردم مسلط کردند و بکار بردن واژه روشنفکر برای آنها فحش به خرد انسان است.

این سفرنامه و نوشتجات دیگری که از میهن پرستان آن دوران مانند میرزا اقا خان کرمانی بجا مانده همه ناله از بلای آخوند دارد و آدم در میماند که چگونه ممکن است ملتی نه حافظه داشته باشد و نه التفاتی به این مشاهدات بکند و کشور را چند دهه پس از آزادی آن به آخوند بی شرمی چون خمینی بسپرد.

در آینده قسمتهای دیگری را در سایت مشروطه منتشر خواهم کرد اما مطالعه این کتاب را به همه دوستان سفارش میکنم.

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
5 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها