برگی از خاطرات حاج سیاح – واقعه دلخراش

ماجرای حزن آلودی که حاج سیاح آن را واقعه دلخراش نام میدهد مربوط به گروهی سرباز است. حاج سیاح توضیح میدهد که ایران ارتش درستی ندارد و سربازان که بطور معمول از دهاتیان هستند نه آموزش جنگ دیده اند و نه سلاح و لباس درستی دارند و نه مواجبی دریافت میکنند. مواجبی که برای آنها از دولت گرفته میشود امرا و صاحب منصبان میخورند و سربازان مجبورند که با دزدی و عملگی و باجگیری و غیره روزگار بگذرانند.  از کارهای دیگر این بدبختها دربانی و نوکری خانه اعیان و صاحب منصبان است. چنانچه میگوید:

“اولا باید دانست که سرباز و قشون در ایران جز لفظ هیچ معنی ندارد چنانچه وزارت و حکومت و سایر شغلها تنها برای غارت مردم و جمع کردن مال است و اسم لشگر و صاحب منصب و سپهسالار و سرتیپ و سرهنگ و یاور و سلطان و غیر اینها برای دخل است. تمام ملاها و سادات که تقریباَ ثلث یا ربع ایران قطعاَ از اینها و روضه خوان و درویش و تعزیه خوان و چاوش و امثال اینها است داخل قشون نمیشوند زیرا اینها از تمام تکالیف دولتی و ملتی معاف و آزاد مطلق و مالک دنیا و آخرتند و تمام بزرگان و مقتدران مملکت و عموم شهریان هم قشون نمیشوند بلکه تمام تحمیلات بر زارعان و اهالی دهات است و قشون هم باید منحصراَ از اهل دهات باشند.”

وی توضیح میدهد که در دهات هم همه کس قبول نمیکند سرباز شود و بخشی افراد دزد و شریر وفاسد هستند که راضی هستند مواجب آنها خورده شده و دستشان در دزدی و شرارت و فساد باز باشد. اما این واقعه:

“آنطور که میگویند فوج اصفهان که مدتی بود در طهران، قراول و دربان دربار شاه و اعیان بوده در سرمای زمستان با آن لباس کرباس کهنه، دردرها یا زیرچادر زحمت دیده بودند و با گرسنگی و زحمت بسر برده و اقوام و عیالشان پریشان و بی پرستار و چشم براه مانده بودند، مواجب هم که از دولت رسیده بود، سرتیپ و صاحب منصب خورده و آن بیچارگان بی پول گرفتار سرما و نان خشک بوده بتنگ آمده، هر قدر اصرار بصاحب منصب کرده مواجب خواسته و مرخصی طلب کرده بودند که مدت  خدمت و سفر بسر آمده باوطان خود بروند، نه مواجب رسیده نه مرخص شده بودند و جز فحش و کتک اجری نبرده بودند.”

چند نفر از سرشناسان این فوج به امید این که عید است و ناصرالدین شاه به بدرقه پسر خود ظل السلطان به حضرت عبدالعظیم میرود و بالاتر از شاه کسی نیست که از مفتدری به او شکایت کرد عریضه ای مینویسند و در بین راه عبدالعظیم بشاه میدهند. در این سفر احمد خان علاءالدوله نیز که شخص فاسد بی رحمی بود و با سرتیپ آن فوج آشنا بود با شاه همراه بوده است.

“شاه در عوض این که مرحمت کند و بعرض ایشان رسیدگی کند امر کرد فراشان بر سر ایشان تازیانه زده از کنار راه دور کنند و فرمود: نباید کسی از بزرگتر خود شکایت کند. در این بین که فراشان بر سر سربازان تازیانه میزدند، چند نفر از سربازان که اسلحه و چوب هم نداشتند چند سنگ از زمین برداشته فراشان را خواستند از خود دفع کنند، بطرف فراشان انداختند. از بدبختی بیچارگان یکی از آن سنگها بکالسکه شاهی برخورد. فورا شاه بغضب در آمده علاءلدوله را فرستاد که ببینند چه میگویند. او بتاخت رفته سربازان با تضرع گفتند: از خاکپای اقدس، ترحم و مواجب و مرخصی میخواهیم. لکن او فوراَ برگشته به شاه عرض کرد: اینها بشاه یاغی شده میگویند اگر مرخص نکنند سنگباران میکنیم. پس احمد خان علاءالدوله بکالسکه چی شاه گفت: تند بران. کالسکه چی اسبها را دوانیده شاه در شاهزاده عبدالعظیم پیاده شده با ظل السلطان ملاقات و بیان حال سربازان کرده از او برای مجازات آنان مشورت کرد. ظل السلطان میگوید: اعلیحضرت را سزاوار است سربازان را اخراج فرماید بروند پی رعیتی خودشان و از سرتیپ ایشان مواخذه فرماید که بیچارگان را باین امر شنیع مجبور کرده. لکن خود شاه امر میکند جمعی از جوانان ایشانرا بگیرند. سی نفر را گرفتند، بطهران برگشت و بدون استنطاق و سوال و جواب امر کرد ده نفر زبده جوانان آنها را بطناب خفه کنند. نه نفر را طناب کش کردند، یکی که بسیار جوان خوش منظری بود و زیاد مظطرب بوده میگفت: آه مادر جان چشمت براه ماند. بی تقصیر کشته میشوم. شاهنواز خان افغان خود را بقدم شاه بخاک انداخته عفو او را خواسته او را خلاص کرد. نه نفر کشته شدند، بیست نفر را بچوب و فلک بسته اینقدر چوب زدند که گوشت پاها ریخته، همه غش کرده بحال مرگ افتادند و گوش ایشانرا بریدند. من به وجیه الله میرزا گفتم که: چرا تو رفته جوانان خوب را انتخاب کرده برای تیغ جلاد آوردی.؟ در جواب گفت: من خیال کردم بلکه شاه بجوانی آنها رحم کند و نگیرد. از قضا این سربازان عارض هم نبودند بلکه بی خبر بودند، ایشانرا از قراولخانه احضار کرده بودند و بشادی می آمده اند که انعام دریافت دارند، باین بلا دچار شدند و کسی از درباریان توسط نکرد بجز سپهسالار که بخاک افتاده عفو خواست. شاه گفت: فضولی موقوف. او رفت در یکطرف مشغول گریه شد.”

این بود وضع ایران پیش از مشروطه و پهلوی و قانون و عدلیه داور. جان و مال و همه چیز مردم متعلق به حکومت بود و حال باز به مدد رژیم اسلامی به آن دوره بازگشته ایم. حال اگر هزار و پانصد نفر را در خیابان میکشند و یا هواپیمای مسافربری را به سبب دعواهای داخلی میزنند و ککشان هم نمیگزد برای این است که ما به همان دوران سیاه و جانهای بی ارزش بازگشته ایم. همه تلاش آخوندها در مبارزه با پهلوی برای بازگشتن به آن دوران خوش مفت خوری و بی قانونی بود و ملتی جاهل و ناآگاه از تاریخ خویش به دام این مفسدان افتاد و آنچه بدست آورده بود از دست داد.   

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها