بیا منو بخور!

روزى حضرت رضا عليه السلام در محلى كه بوديم وارد شد و درباره امامت ايشان بحث كرديم وقتى خارج شد، من و رفیقم در پى آن جناب رفتيم ؛ هنگامى كه وارد بيابان شديم ، ناگهان به آهوانى برخورديم. آن حضرت به يكى از آنها اشاره كرد، آهو فورا پيش آمد و در مقابل آن حضرت ايستاد. امام عليه السلام دستى بر سر آهو كشيد و آن را به غلامش داد.

آهو به اضطراب افتاد كه به چراگاه باز گردد، آن حضرت سخنى گفت كه ما نفهميديم . آهو آرام گرفت .

سپس رو به من كرده فرمود: باز ايمان نمى آورى ؟

عرض كردم : چرا. آقاى من ! تو حجت خدايى بر مردم ، من از آنچه قبلا گفته بودم توبه كردم.

آن گاه رو به آهو كرده فرمود: برو! آهو اشك ريزان خود را به آن حضرت ماليد و به چرا رفت .

بعدا رو به من كرده ، فرمود: مى دانى ، چه گفت ؟!

گفتم: خدا و پيامبرش بهتر مى دانند؛

فرمود: آهو گفت وقتى مرا نزد خود خواندى ، به خدمت رسيدم و اميدوار شدم كه از گوشت لذیذ من خواهى خورد؛ اما حال که دستور رفتن مرا دادى ، افسرده شدم و اشک ریزان به چراگاه برمیگردم!

منبع: بحارالانوار نوشته علامه! مجلسی جلد 49 صفحه 53

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها