جانا، غم لبنان کشت ما را ؛ به یاد سهراب و ندا و امیر

هنوز در خلوتم گاهی صدای نفس نفس زدن خود را میشنوم. صدای پای چکمه ها و گلوله ها، صدای پای اوباش اجیر کرده سردار همدانی، صدای پای مرتضوی، صدای پای کهریزک، و‌کابوسی که رها نمیکند مرا…

آنچه بر نسل ما در ماجرای حمله به کوی دانشگاه گذشت، داستان چشمان پر آب و جگرهای خونین است. داستان احمد است و عزت، داستان فرشته و سعید؛ آه که هنوز مادر سعید زینالی سراغ استخوانهای خرد شده و بدن تکه تکه شده فرزندش را از خاتمی میگیرد و سید «تکرار میکنم» ها همچنان سکوت میکند…

درست یک‌دهه پس از حمله ناجوانمردانه بسیجیان فرومایه خامنه ای به کوی دانشگاه، خبرآمد که «موسوی» قرار است کاندید ریاست جمهوری شود. با خود گفتیم بالاخره سر خامنه ای به سنگ خورد و قرار است کوتوله محبوبش را از تخت پایین بکشد؛ اما زهی خیال باطل!

موسوی و «رنگ علف» شدن ما تنها یک پرده از نمایش قدرت خامنه ای بود، او انتخاب میکرد و ما با حماقت و اجباری توصیف ناشدنی، دستهایمان را بر انتخاب او جوهری میکردیم و به دنیا پیغام میدادیم که این حکومت از ماست و ما ملت مسلمان هم از این حکومت جدا نیستیم!

روز رای گیری رسید و در نهایت بهت و شگفتی، محمودک سید علی _ با تقلبی بی همتا _ برای بار دوم انتخاب شد. باور نداشتیم، مگر میشود آن همه سبز شدن را رهبر و شورای نگهبانش به هیچ شمارند؟

عصبانی شدیم از این توهین به شعور و شخصیتمان، دفعه اولمان نبود، اما اینبار جنس تقلب، مثل همیشه نبود! صحبت از جابجایی و‌خوانده شدن رای های موسوی به نام احمدی نژاد بود!

بی طاقت شدیم، جهان پیش چشمهایمان تنگ شد و به خیابان آمدیم، در حالیکه وطن ما به یغما رفته بود، چه سرشکسته به دنبال رای خویش بودیم…

رای من کجاست؟

ناگه صدای گلوله در آسمان پیچید و قلب «ندا آقا سلطان» فریاد زد :

رای تو اینجاست؛ در قلب پاره پاره من!

من رای نداده ام، اما رای تو اینجاست، پنهان به زیر نگاه آخر من…

در میان دود و آتش و فریاد، ناگهان چشمهایمان سیاه شد و کهریزک برایمان شد آخر دنیا؛ جهنم و دیگر هیچ

امیر و سهراب و دیگرانی که هم مورد تجاوز قرار گرفتند، و هم جنازه هایشان بی گل و‌گلاب و‌کافور، بی گریه مادر، دفن شد، شد همه سهم ما از انتخابات ۸۸ !

نه غره ، نه لبنان، جانم فدای ایران

این اولین شعار ناسیونالیستی ملت پس از انقلاب سیاه و جهل زده ۵۷ بود؛ زیبا بود اما کافی نبود!

نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم!

کیو، کیو، بنگ، بنگ!

تفنگ ها دیگر چوبی نبود

امروز عکس تظاهرات مردم لبنان را دیدم که وسط خیابان دارند کباب درست میکنند و در استخرهای بادی دارند قلیان میکشند و حرام زاده لبنانی تبار خامنه ای، به رویشان نه آتش گشود، نه کهریزک به پا کرد، و نه فرمان به سرکوبشان داد!

و همه این کباب و‌می و ساحل و قلیان، با پول و سهم دریغ شده از بچه های کپر نشین سیستان و سوختگان شین آباد و ایدز گرفتان لردگان، برای لبنانی ها تدارک دیده شده است!

لبنانی که برای آبادی اش، ایران کهن را به ویرانی کشانده اند!

به اندوه لبنان نگاه کنید و کشته شدگان مظلوم و بی رسانه دی ماه ۹۶ را به یاد آورید!

به اندوه لبنان نگاه کنید و‌ به دنبال بازپس گیری کشورتان باشید

ایران را پس بگیرید؛ آری، این کار فردای شماست!

و‌در پایان ببینید در تفاوت اصلاح طلب و اصول گرا، کرباسچی چه میگوید :

حزب کارگزاران هم مثل بقیه تشکل‌های اصلاح‌طلبان است. وقتی جناح‌های سیاسی می‌بینند که اپوزیسیونی مقابل نظام قرار دارد که صد درصد با اهداف جریان‌های سیاسی داخلی زاویه دارد و می‌خواهد نه ما و نه اصل نظام نباشد دیگر درگیری سیاسی و جناحی اولویت ندارد. جناح اصلاح‌طلب و جریان مقابل اختلافاتی با هم دارند، اما این تفاوت با تفاوتی که با جریان برانداز دارد، قابل مقایسه نیست؛ بالاخره اصولگرایان می‌خواهند قدرت را در دست خود بگیرند، ما هم می‌خواهیم قدرت را تحت کنترل خود داشته باشیم، اما در دفاع از اصل نظام با یکدیگر تعارضی نداریم.

به اشتراک بگذارید: