جوک قرن: تلاش برای براندازی یک رژیم فاشیستی با ابزارهای دموکراتیک!

گفته میشود یکی از نقاط قوت دموکراسی این است که میتوان آن را با ابزارهای دموکراتیک متحول کرد، که تلاش برای براندازی آن را ناموجه جلوه میدهد.

شاید اساسی ترین نقطه ضعف دموکراسی هم این باشد که میتوان آن را با ابزارهای دموکراتیک کاملا برچید. این کاریست که فاشیستها مکرر با موفقیت انجام داده اند؛ شاید بهترین نمونه روش کسب قدرت نازی ها در آلمان باشد. نهضت نازی در اصل یک جنبش انقلابی بود، و هیتلر ابتدا یک تلاش برای براندازی از طریق Putsch (مشابه آلمانی «کودتا»، با این تذکر که ترجمه دقیق ممکن نیست) انجام داد. پس از شکست این اقدام او در رویکردش تجدید نظر کرد، چون متوجه شد که خود دموکراسی راه آسان تری را برایش باز گذاشته است. برخلاف آنچه گاهی وانمود میشود نازی ها کارشان را عمدتا با «خدعه» پیش نبردند، بلکه ـ همانطور که از فرهنگ آلمانی اصیل انتظار میرفت ـ در کمال وضوح و صداقت برنامه شان را اعلام کردند:

ما وارد رایشستاگ (مجلس) میشویم، تا خودمان را در انبار اسلحه دموکراسی با سلاحهای خودشان مجهز کنیم. ما نماینده میشویم، تا دموکراسی وایمار را با پشتیبانی خودش فلج کنیم. اگر دموکراسی انقدر احمق است که برای این خرابکاری به ما حقوق نمایندگی هم بدهد مشکل خودش است. ما به عنوان دوست نمی آییم، حتی بی طرف هم نیستیم، ما به عنوان دشمن می آییم! به مانند گرگی که به گله گوسفند بزند، ما اینگونه می آییم!

Josef Goebbels, in: Völkischer Beobachter, 30. April 1928

نباید درکش خیلی مشکل باشد که کسی که چنین طرز فکری دارد هیچگاه چنین راههایی را برای دیگران باز نمیگذارد. این را هم خود گوبلز چند سال بعد ـ پس از قبضه قدرت توسط نازی ها ـ در کمال وضوح و «صداقت» اذعان کرد:

مخالفین ما میگویند: ولی ما هم قبلا به شما حق آزادی عقیده را دادیم. بله، شما به ما! ولی این دلیل نمیشود که ما هم به شما این حق را بدهیم. اینکه شما این حق را به ما دادید خودش ثابت میکند که شما چقدر احمق هستید!

Josef Goebbels, Rede vom 4. Dezember 1935

میخواهید بدانید چرا رویکرد براندازی یک رژیم فاشیستی با ابزارهای دموکراتیک ابلهانه است؟ خیلی ساده: چون این ابزارها وجود ندارند! اصلا فلسفه یک رژیم فاشیستی این است که این ابزارها را از شما سلب کند.

این در اصل یک نکته خیلی ساده و پیش پا افتاده است، پس چرا دوباره و سه باره و صد باره نادیده گرفته میشود؟ من دو علت عمده میبینم:

اول اینکه مردم (بویژه خارج نشینان، و بیش از همه «نخبگان») الگوهای دیگر سیاست ورزی یا فعالیت مدنی را در برابر چشمشان (چشم بیرونی یا بدتر درونی) میبینند و طوطی وار از آن تقلید میکنند. در اصل دشوار نبود که متوجه شد وقتی مسئله از اساس متفاوت است تقلید رفتارهای دیگران هم بعید است بهینه باشد، پس چرا اندیشه ورزی ما از حد سگ پاولوف فراتر نمیرود؟ من نسبتا مطمئنم که این به روش «یاد گیری» ایرانی باز میگردد، که تا بالاترین مدارج بر مبنای حفظ کردن فورمولها یا دستورالعمل های دیگران کار میکند. فقط بخش ناچیزی از هموطنان ما خودشان تجربه ابداع دستورالعملهای نوین را داشته اند، آن هم غالبا در ریاضی و علوم طبیعی. به نوعی میتوان گفت جرات واضح دیدن و اندیشیدن از ما سلب شده، شاید هم چون نتایج وحشتناک هستند.

عامل دوم هم تا حدودی به اولی باز میگردد: وقتی مسئله را درست تعریف (بهتر است بگوییم «مناسب مدل سازی») کنید باید تبعاتش را هم بپذیرید. درموضوع مورد بحث ما (براندازی یک رژیم فاشیستی) نتیجه صاف و پوست کنده این است که بدون جنگ (خارجی یا داخلی) نمیشود. وقتی میگوییم «جنگ» نباید حواس شما در درجه اول به سمت مسلسل برود، خیلی مهمتر و کلیدیتر این است که شما طرف مقابل را باطنا (و نه لسانا) به عنوان یک اشغالگر ببینید، با تمام تبعاتش. غالب مردم ما (به رغم فحشهایشان) هنوز به این مرحله نرسیده اند، بعید هم میدانم که به اختیار خودشان هیچگاه برسند. عقبتر از آنها البته اغلب سیاسیون هستند، که «مثل سگ» دروغ میگویند. هیچ آدم سیاسی انقدر احمق نیست که نفهمد با این کرشمه ها نمیشود یک نظام فاشیستی را برانداخت، اینها اصلا توانش را در خودشان نمیبینند و دارند «پارس» (پاس) میکنند به امید اینکه نظام جا بزند و به نوعی انتقال قدرت یا استحاله راضی شود. البته آنها واقعا انقدر احمق هستند که جواب نظام را کاملا غلط محاسبه کنند…

به اشتراک بگذارید:
مشترک شوید
پیام رسانی در صورت
guest
10 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها
10
0
اگر مایلید نظر بدهیدx
()
x