خاطره ای از آشنایی من با اینترنت

عرضم حضور شما، زمانی که اینترنت به ایران آمده بود مردم عادی اصلا خبر نداشتند و نمی دانستند اینترنت چی هست. شاید برخی افراد در مجله ها یا روزنامه ها پیدایش اینترنت در کشورهای غربی را خوانده بودند ولی بیشتر مردم عادی و از جمله خودم اطلاع درستی از اینترنت نداشتیم. شاید دبلیو دبلیو دبلیو را شنیده بودیم ولی نمی دانستیم با آن چکار می کنند.

این ماجرایی را که برای شما تعریف می کنم مال زمانی است که در هیچ بانک یا اداره یا سازمان دولتی اینترنت فراگیر نشده بود چون حکومت آخوندی اصلا نمی دانست با پدیده اینترنت چگونه برخوردی بکند. شاید آنها آنرا وسیله ای برای جاسوسی میدانستند. شاید هم آنرا مایه گناه و باز شدن چشم و گوش مردم. بهرحال، به هر دلیل که بود مخابرات ایران اجازه اینترنت را فقط به سه چهارتا دانشگاه معروف ایران مثل دانشگاه شریف، تهران، پلی تکنیک و علم و صنعت داده بود. آنهم نه برای استفاده دانشجویان بلکه برای اساتید و یا دانشجویان فوق لیسانس و دکترا که در کار تحقیق و پژوهش بودند.

آن روزها من در تدارک مهاجرت از ایران بودم و یادم هست حتی در سفارت کانادا هم که می رفتیم همه مراحل غیر اینترنتی بود و در بهترین حالت برخی مکاتبات یا تلفنی بود و یا بیشتر با فاکس انجام میشد.

بهرحال یکروز برای خداحافظی با یکی از اقوام که استاد قدیمی دانشگاه شریف بود به آنجا رفتم و در دفترش نشستیم و کلی گپ زدیم. او از زمان شاه استاد دانشگاه بود و مدتی از کار بیکار شده بودم ولی دوباره با گرفتن تعهد او را برگردانده بودند.

در همان مدتی که مشغول صحبت بودیم یک جوان خوش تیپ و شیکی در زد و با اجازه استاد وارد اتاق شد و ما به هم معرفی شدیم. استاد گفت که این جوان خوش تیپ دارد پروژه تحقیقاتی اش را با من می گذراند و دارد روی اینترنت کار می کند. بعد برای شیر فهم کردن من از آن جوان خواست تا کامپیوتر را به اینترنت وصل کند.

به درخواست استاد، فورا دانشجو انبوه سیم های تلفن که در کنار میز استاد ولو بود را جستجو کرد و یکی از آنها را به کامپیوتر عهد دقیانوس وصل کرد و صدای خر خر طولانی دایال آپ چندین و چند بار تکرار شد و سرانجام گفت حالا وصل شده!

او بخاطر اینکه شگفتی ما را برانگیزد سایت یاهو را تایپ کرد و بعد از چند ثانیه کم کم صفحه یاهو لود شد و مثل یک مجله خارجی که تصاویر دختران بی حجاب را چاپ میکردند و سالها در ایران ممنوع شده بود، در جلو چشمان حیرت زده ما ظاهر شد.

اولین پرسشی که من کردم این بود که حالا این به چه دردی میخورد. دانشجو گفت الان یکی از اساتید ما برای فرصت مطالعاتی به ونکوور کانادا رفته و از طریق اینترنت هر روز برای ما نامه میفرستد. بعد رفت یک فلاپی دیسک که شبیه صفحه گرامافون ولی کوچکتر بود را آورد و گذاشت توی دستگاه  و برنامه هایی نشان داد که دقیقا یادم نیست درباره چی بودند.

شاید چند ماه بعد از این جریان، کم کم داشتن کامپیوتر در روی میز مدیران شرکتهای خصوصی و دولتی مد شد. یعنی هرجا که میرفتی روی میز مدیران ادارات یک کامپیوتر بود که عمدتا روی آنرا با کاور مخصوص پوشانده بودند تا خراب نشود!

این دستگاهها هیچکدام به اینترنت وصل نبود و فقط دکور بود. کم کم امتیاز دسترسی اینترنت را به یکی دو شرکت خصوصی دادند یکی از آنها ندا رایانه بود و یکی دیگر که نامش را فراموش کردم مال انیس نقاش تروریست لبنانی بود که در خیابان جردن یک ساختمان چند طبقه را اختصاص به این کار داده بود.

زمانی که این شرکتها اینترنت را به مردم میدادند من از ایران بیرون آمدم.

اینجا هم که رسیدم باوجودیکه استفاده از اینترنت خیلی جاها بود و همه بانکها و ادارات اینترنتی شده بودند اما مردم عادی همچنان از تلفن و فاکس استفاده میکردند ولی اینترنت بسرعت داشت جا همه گیر میشد.

یادم هست همان اوایل که به کانادا آمده بودم ،ایمیل آدرس نداشتم و اصلا نمی دانستم چطوری برای خودم ایمیل بسازم. یکبار جایی رفته بودم از من پرسیدند ایمیل آدرس تان را بدهید تا به شما خبر بدهم.

من هم گفتم شماره تلفن میدهم چون ایمیل مان را هنوز وصل نکرده اند!

 

به اشتراک بگذارید:
3 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها