خیانت مصدقی ها به ایران و ایرانیان(۳)

زمانی که خلیل طهماسبی تروریست فدائیان اسلام سپهبد رزم آرا را به قتل رساند موجب شادی و سرور جبهه ملی و بازاریان مذهبی و صد البته آخوندها شد. مصدق خودش برای دیدن خلیل طهماسبی به زندان رفت تا از او قدردانی کند ولی چون در سال نخستین زمامداریش از قدرت کافی برای آزاد کردن آن قاتل جنایتکار برخوردار نبود به او قول داد که در فرصت مناسب او و دوستانش را آزاد خواهد کرد.

سال بعد که اختیارات تام و تمامی را از شاه و مجلس گرفت ابتدا لایحه ای تصویب شد که مستمری و حقوق ماهیانه سپهبد رزم آرا که از طرف ارتش به خانواده اش پرداخت میشد قطع گردید. این نهایت ناجوانمردی مصدق و دوستانش بود که تمام اصول اخلاقی و انسانی و حتی قانونی را زیر پا گذاشتند و خانواده آن مرحوم را که اکنون بی سرپرست و بی درآمد بودند را از حقوق دولتی محروم کردند.

در مرحله بعد مصدق دستور آزادی خلیل طهماسبی و بیش از شصت نفر از اعضای دستگیر شده فدائیان اسلام را صادر کرد و حتی  او به عنوان قهرمان ملی نامیدند و قرار شد بعنوان پاداش آن قتل ناجوانمردانه تا پایان عمر از مستمری ماهیانه دولتی به او پرداخت شود. یعنی واقعا انسان نمیداند روی چنین رفتارهایی چه نامی را انتخاب کند. مصدقی ها در پیشگاه تاریخ روسیاهند هرچند نگذاشتند واقعیات را نسل های بعدی بفهمند.

اکنون برویم سراغ ماجرای ترور رزم آرا از زبان خود قاتل. خلیل طهماسبی پس از از آزادی از زندان با سلام و صلوات به دیدار کاشانی، مصدق و دکتر بقایی(از رهبران جبهه ملی و نماینده مجلس رفت.

این مطلب را در روزنامه اطلاعات سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۳۱ اینگونه چاپ کرده است:

دیروز ساعت پنج بعداز ظهر خلیل طهماسبی به اتفاق چند نفر از دوستان خود به خانه دکتربقایی  رفت. موقعی به آنجا رسید که کم کم آفتاب غروب میکرد و وقت اذان رسیده بود. پس از سلام و علیک و احوالپرسی روی ایوان رفت و اذان گفت و بعد به اتاق پذیرایی مراجعت نمود و آقای دکتر بقایی از او خواهش کرد چپونگی ترور رزم آرا را شرح بدهد. طهماسبی این خواهش را پذیرفت و برای اولین بار ماجرا را از زبان خودش اینطور نقل کرد.

شب آن روز برادران تصمیم گرفته بودند که رزم آرا را معدوم کنیم و من برای انجام این وظیفه انتخاب شده بودم البته وجدانا می دانستم که رزم آرا به نفع مملکت کار نمی کند و امروز هم متاسفم که چرا او خدمت نکرد و بدست من کشته شد. به هر حال مدتی خود را برای انجام این ماموریت آماده میکردم. شب آن روزی که در مسجد شاه مجلس ختم آیت الله فیض منعقد بود به خانه نرفتم زیرا میل نداشتم که موجبات گرفتاری خانواده ام را فراهم کنم. همان شب در محلی شناسنامه و ورقه خاتمه خدمتم را آتش زدم تا اثری از خانواده ام نیابند . آن بیچاره ها را آزار ندهند.

صبح زود طپانچه خود را در جیب بغلم گذاشتم و سعی کردم که جیبم برآمده نباشد تا مبادا مامورین سو ظن ببرند. وقتی به مسجد شاه رسیدم خبری نبود. تازه اب و جارو می کردند و چون صبحانه نخورده بودم به بازار صحاف ها رفتم و قدری شیرینی خریدم و روی سکوی همان دری که به بازار منتهی می شود قدری از انها را خوردم و بقیه ان را به یک پسر بچه گدا که در موقع خوردن مرا نگاه کرد دادم و بعد داخل مسجد شدم.

کم کم صحن مسجد شلوغ می شد. قاری ها شروع به تلاوت قرآن کرده بودند. اشخاص سرشناس نیز می آمدند و می رفتند. بعضی از برادران در آن حول و حوش دیده می شدند و چند نفر از آنها با من سلام و علیک کردند ولی من اصرار داشتم که حتی الامکان با من تماس نگیرندزیرا ممکن بود این امر باعث زحمت بشود. اما ناگفته نماند که انها نمی دانستند من چه ماموریتی دارم.

در اینجا طهماسبی از روی صندلی برخاست و گفت: ساعت دو و چهل دقیقه مامورین عقب و جلو رفتند و در بین جمعیت پچ پچ افتاد که نخست وزیر وارد شد. من جابجا شدم، دو نفر را از جلو خودم عقب زدم و در مقابل صف قرار گرفتم. پاسبان ها در وسط مردم راه باز می کردند تا رزم آرا از آن رد بشود. حتی یکی از آنها دست روی سینه من گذاشت و مرا عقب زد و من ترسیدم نکند دستش به طپانچه خورده باشد. علی الخصوص که بطور مشکوکی نگاهی هم به من کرد اما بحمدالله متوجه نشد.

بالاخره رزم آرا آمد سه نفر در پشت سرش بودند و یکنفر که گویا یکی از وزرا بود در طرف راستش به فاصله نیم قدم عقب تر حرکت میکرد. فورا دست چپ را توی جیب بغلم بردم و روی هفت تیر گذاشتم. (ظهماسبی طرز بیرون کشیدن هفت تیر را همان طور که ایستاده بود به حضار نشان داد). وقتی آماده شدم که رزم آرا دو قدم جلو رفته بود. دیگر معطل نکردم. دو قدم از صف بیرون آمدم و تیر اول را به سرش رها کردم، تیر دوم و سوم هم رها کردم اما گلوله چهارم در لوله گیر کرد. رزم آرا پس از تیر اول حرکتی به دستهایش داد مثل اینکه می خواست دستش را داخل جیبش کرده و چیزی را بیرون بیاورد اما موفق نشد. چون ترسیدم گلوله ها موثر نیفتاده باشد خواستم با کارد به او حمله کنم ولی دیگر مجال ندادند و اطرافیان به من حمله بردند. دیگر چیزی نفهمیدم همین قدر متوجه شدم که سرم شکسته است.

در اینجا طهماسبی قدری سکوت کرد و بعد گفت: تا یکی دو روز بعد از داخل زندان نمی دانستم در خارج چه خبر است و همه ترسم از این بود که مبادا رزم آرا کشته نشده باشد و دیکتاتوری به وضعی بدتر بر ایران حکومت کند(یعنی رزم آرا را در قامت یک رضا شاه دیگر می دیدند) اما بحمدالله به وسیله یکی از زندانی ها خبر معدوم شدن رزم آرا به گوشم رسید و از آن پس آرام شدم و خود را برای مرگ آماده کردم زیرا وظیفه مقدس دینی و وجدانی خود را انجام داده بودم!

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
مشترک شوید
پیام رسانی در صورت
guest
0 نظر
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها
0
اگر مایلید نظر بدهیدx