داستان انجمن خانواده های پرواز و بیراهه هایی که رفت

متنی که در پی می آید دلنوشته های کسی است که همسرش شهرزاد هاشمی و دخترنازنینش مایا زیبایی ۱۴ ساله را در پرواز هواپیمای مسافربری اوکراین با شلیک عمدی گروه تروریستی سپاه پاسداران از دست داد. او در این نوشتار پرده از روی برخی از حقایقی برمیدارد که شاید بسیاری از ما از آن بی اطلاعیم.

 

سال 57 در زمان افتضاحی که پدران ما به بار آوردند 11 سال داشتم. شبی را که افتادن عکس خمینی در ماه، دهان به دهان می چرخید را به خوبی به یاد دارم. با پدرم رفته بودیم پمپ بنزین میدان محمدیه یا همان میدان اعدام. ماه بسیار نزدیک به زمین بود و قرص کامل آن در انتهای خیابان مولوی، میدان شاه دیده می شد.

هنوز عکسی از خمینی که در ذهن مردم فریب خورده و جوگیر مشابه سازی میشد را خوب به یاد دارم. شبیه آن را در پشت شیشه ی خودروی یکی از بستگان، بارها دیده بودم. آن روزها خمینی به مدد رادیوهای قدیمی و ماشین های تایپ فکسنی و نوارهای کاست آنقدر معروف و نامش آن چنان بزرگ شده بود که کمتر کسی جرات داشت بدون پیشوند امام، صدایش کند. با آن ابروان درهم و چهره ی عبوس و خشمگین اش، درچشمان کور عوام، مبدل به فرشته ی نجاتی شده بود که تنها رسالتش از سوی خدا، رهایی یک ملت از دست دیو زمانه بود.

خمینی با “هیچی” بزرگی که در پرواز ایرفرانس در راه ایران به صورت مردم تف کرد، آمد و شورش 57 پیروز شد. جوی جون به پا شد و بهترین فرزندان ایران در هیاهوی شورش و در لابلای طنین سرود “خمینی ای امام” به خاک افتادند. ماه در شبهای بعد هم تابید اما دیگر هیچوقت کسی عکس آن فرشته ی دروغین را در ماه ندید.   

چهل و چهار سال از آن فریب بزرگ گذشت. هر کسی به طریقی سهمش را از آن عکس خیالی در ماه گرفت. کشتار در کردستان، کشتار زندانیان سیاسی در زندانها، جنگ بیهوده با همسایه، سلاخی های برون مرزی، قتل دگر اندیشان،بمب گذاری و آدم کشی، سرکوب معترضان از دانشجو گرفته تا کارگر و نویسنده و پزشک و خبرنگار و هر آن که در تصور هم نمی گنجید. انتقام سخت هم از امثال نگارنده گرفته شد که در پرواز هواپیمای اوکراینی، بهترین موجودات زندگانی ام به بی رحمانه ترین شکل گرفته شد.

امروز چهار دهه بعد از آن شورش خونین و کور، زن و مرد و پیر و جوان، بار دیگر به خیابان ها آمده اند و مصمم اند تا مهر ابطالی بر قباله ی عقد اجباریی که پدرانشان با روحانیون در حجله ی خون  بستند بگذارند و خودشان سرنوشت خویش را در دنیایی آزاد رقم بزنند.

این بار اما نسلی که در خیابان برای سرنوشت خویش می جنگند، به یاری فناوری های نوین بسیار هوشمندانه تر طی طریق می کنند. با این حال، رسانه ها با تغییرات اساسی در روش، همانی هستند که در آن زمان بودند. هنوز هم رهبرسازی، جریان غالب است و عده ای با گذشته ای نامعلوم، سودای رهبری در سر می پرورانند و با تلقین افکار خیال پردازانه ی افسانه ای، خود را در قالب منجی آخر الزمانی معرفی می کنند.   

حامد اسماعیلیون همدرد من است. پدری ست که تمام زندگی اش نابود شده؛ همسری ست که عشق زندگی و جهانش را به بی رحمانه ترین شکل از وی گرفته اند و بدون هیچ شکی غم و اندوه و کینه ای سخت از این ظلم بزرگ در دل دارد. اولین بار در روزی که به همت و با زحمات دوستان مراسمی برای عزیزانم در تورنتو گرفته بودیم یکدیگر را دیدیم. هنوز ریش خودش را از ته می تراشید. نویسنده ای که تا قبل از فاجعه هواپیما، گمنام بود. اولین کتابش به نام قناری باز در سال 1387 با مجوز وزارت ارشاد چاپ شد. سال 1392 (یک سال بعد از مرگ ستار بهشتی در زندان رژیم) مجوز چاپ کتابی به نام گاماسیاب ماهی ندارد را از وزارت ارشاد گرفت. اما در همان سال و در نمایشگاه بین المللی کتاب، کتابش از نمایشگاه و کتابفروشی ها جمع شد چون بخش انتهایی کتاب به زمان عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) مرتبط و شخصیتی به نام سوسن عضو سازمان مجاهدين خلق در اون روایت می شد. در عکس روی جلد کتاب به طور واضح و مشخص، زنان مجاهد خلق در زمینه ای سرخ رنگ تصویر شده اند.  شاید برادران سانسورچی در وزارت ارشاد از زیر دست شان در رفته بود.

به هر حال، در مراسم بزرگداشت عزیزانم شماره تماسی رد و بدل کردیم و از آن به بعد ارتباطی بسیار صمیمانه بین ما شکل گرفت. بسیاری از شبها تا ساعت 2 بامداد از دردهای مشترکمان می گفتیم.

چند هفته ی بعد تعداد خانواده های داغدار پرواز بیشتر شد و با پیدا کردن یکدیگر جلسه ای را در منزل یکی از همسران پرواز گذاشتیم و ایده ی تشکیل انجمن از همانجا شکل گرفت و چند ماه بعد انجمن خانواده جان باختگان پرواز 752 در قالب یک نهاد غیر انتفاعی در کانادا به ثبت رسید. نگارنده در ابتدا یکی از اعضای هییت مدیره انجمن بود. به تدریج که هسته های اولیه ی انجمن نظیر کمیته های حقیقت یاب و ارتباطات، امور مالی و غیره شکل می گرفت افرادی هم برای هدایت این کمیته ها انتخاب می شدند و نگارنده هم به دلیل سوابق کاری پیشین، مسئولیت کمیته مالی را عهده دار شد.

اما کم کم، سایه ی تکروی و تمامیت خواهی و خودکامگی حامد اسماعیلیون هر روز بیشتر و بیشتر بر انجمن گستره می شد تا جایی که در تمام امور حرف اول و آخر را می زد و اساساً هییت مدیره با تاثیر شدیدی که از وی می گرفت بیشتر به مثابه بازوی اجرایی و غلام حلقه به گوش ایفای نقش می کرد. نباید فراموش کرد که اساس نهادهایی چون انجمن خانواده های جان باختگان پرواز، بر درد مشترک استوار بوده و روابط سلسله مراتبی و تحکم های از بالا به پایین در آن همچون سمی مهلک برای رسیدن به اهداف تعیین شده است. اهدافی که عبارت بودند از دادخواهی جان باختگان پرواز، حمایت از خانواده های پرواز، و زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی جان باختگان.

ناگفته پیداست که 176 انسان بی گناهی که در این پرواز شوم به مقصد نرسیدند شخصیتی مختص به خود داشتند و از همین روی نیز خانواده های این جان باختگان نیز در بسیای موارد از جمله رویکردهای شخصی یا اجتماعی متفاوت بودند. با این حال وقتی که موضوع دادخواهی در میان است، دیگر نژاد و رنگ پوست، مذهب و نوع تفکرهای اجتماعی مطرح نیست و این حرکت و تلاش برای دادخواهی همه ی عزیزان از دست رفته در این پرواز است. اگر قرار بر دادخواهی بود، تمام هنر انجمن پرواز می توانست در این باشد که چتری پهن کند که تمام خانواده ها را با هر مرام و مسلکی زیر خود گردآورد.

با این وجود، رویکرد انجمن بنا بر مشاهدات و تجربیات شخصی نگارنده از ابتدای امر بر این اصل استوار نبود و حتی در ماههای اول، هییت گزینشی تشکیل شده بود که یکی از دستور جلسات آن بررسی خانواده های درجه یک جان باختگان برای پیوستن به انجمن در قالب اعضای گروه الف بود. تصور کنید که پدر یا مادری عزیزترین موجود زندگی اش را از دست داده و عده ای در لباس همدرد قرار است که دادخواه فرزندش باشند. اما پیش از دادخواهی، باید از مجرای گزینش انجمن بگذرد. این که جان باخته ای تا قبل از این پرواز، گرایشات مذهبی داشته یا حتی با دولتی ها تصویری داشته، دلیل حذف وی از روند دادخواهی نیست. خوشبختانه، در ماههای بعد و با اعتراض شدید افرادی چون نگارنده، این روند متوقف شد.

از دیگر نکاتی که صدای اعتراض برخی خانواده ها را بلند کرد، جمع آوری اعانه به بهانه ی دادخواهی بود که این روند ناثواب هم چنان ادامه دارد. بد نیست در اینجا، موردی را از یکی از خانواده های کشته شدگان اعتراضات سراسری آبان 98 ذکر نمایم. یکی از همکاران شریف نگارنده که از قضا خدمتگزار سازمانی که در ایران در آن کار می کردم بود، پسر 24 ساله خود را در جریان اعتراضات از دست داد. بعد از یک هفته مراجعه به نهادها و مراجع مختلف سرانجام به شرط دفن پیکر عزیز خود در روستایی دورافتاده در شهرستان محلات، پیکر فرزند خود را از پزشکی قانونی تحویل گرفت. اندکی بعد از نیروی انتظامی شکایت کرد ولی در دادسرا به شدیدترین وجه با او برخورد فیزیکی شد. غم از دست دادن عزیزش از یک سو و برخوردهای بعدی با وی از سوی دیگر نهایتاً از لحاظ روحی نابودش کرد و به کارتن خوابی در خیابان روی آورد و اگر همدلی و کمک همکاران بود، شاید امروز در کنار فرزندش در همان روستای دور افتاده دفن می شد. او نیز همچون بسیاری از خانواده های پرواز، عزیزش را در جنایتی توسط نظام اسلامی از دست داده بود و تنها فرقش در این بود که نه آقای نخست وزیر کانادایی را در کنار خود داشت که برای هر جان باخته مبلغ 25 هزار دلار بابت هزینه ی کفن و دفن بدهد یا  50 هزار دلار کمک های نقدی برایش جمع آوری کند و نه تا سقف یک میلیون دلار از شرکت بیمه کارت اعتباری پسرش، پولی دریافت کرده بود.

انجمن خانواده های پرواز، در جمع آوری اعانه در سال گذشته، تنها در یک مورد مبلغ 200 هزار دلار از مردم دریافت نمود که با برخورد شدید برخی خانواده های پرواز مواجه شد و هنگامی که از آقای اسماعیلیون و هییت مدیره بارها خواسته شد تا محل هزینه کرد این وجوه را دست کم به خانواده هایی که به نام عزیزانشان از مردم پول گرفتند ارائه کند با این پاسخ مواجه شدند که ابتدا باید عضو انجمن شوید تا آن وقت در خوشبینانه ترین حالت، یک گزارش کلی به شما بدهیم! امسال نیز با سوار شدن بر موج انقلابی مردم در ایران، تا کنون به همان مبلغ 200 هزاردلار هدف رسیده است.

سوال این جاست که مثلاً اگر فرد یا افرادی به نام دختران شین آباد نهاد یا انجمنی برای دادخواهی یا درمان و غیره تاسیس کند فارغ از این که این دختران یا خانواده هایشان که در آتش بی مهری و بی مسئولیتی جمهوری اسلامی سوختند، در آن عضو باشند یا نباشند، آیا نباید گزارش هزینه کرد وجوه را به ایشان بدهد؟ انجمن پرواز حامد اسماعیلیون که امروز برای دادخواهی دست در جیب مردم می کند آیا به طور شفاف به موضع دولت کانادا در قبال سرنگونی هواپیمای اوکراینی اشاره ای داشته است؟ دولت کانادا طی جلسات خصوصی که با برخی از خانواده ها داشته به طور شفاف اظهار داشته که عمد و قصد و هدف از پیش طراحی شده ای در این سرنگونی نبوده است. و این یکی از دستاوردهای دوساله ی انجمن حامد اسماعیلیون بوده است.

نهایتاً درخواست های خانواده های داغدار بی پاسخ ماند و نهایتاً مجبور شدیم در یک نامه سرگشاده موضوع را در فضای مجازی مطرح کنیم که البته باز هم ایشان خود را در جایگاه پاسحگویی ندید. رسانه ها نیز موضوع را در سطح درگیری های داخلی تنزل داده و در این باره سکوت کردند. سوال اینجاست که چگونه انسان می تواند اداعای دادخواهی داشته باشد اما خودش در مسیر ظلم به همنوع و همدرد خود باشد. چگونه کسی درخواست پاسخ از جنایتکاران را مطرح می کند در حالی که خود حاضر به پاسخگویی نیست. صد البته که این موضوع، به هیچ عنوان نظام جهل و جور و جنایت اسلامی را از پاسخگویی مبرا نمی کند.

داستان انجمن خانواده های پرواز و بیراهه هایی که رفت و می رود  بسیار مفصل تر از آن است که در این مقوله کوتاه بگنجد. انجمنی که سخنگو و اعضای هییت مدیره اش در سال اول اصرار بر این داشتند که موضوع فاجعه ی پرواز را سیاسی نکنیم چون برای دادخواهی خوب نیست، امروز هم بالاخره خودشان نمی دانند سیاسی هستند یا خیر. در تجمعات اولیه به ویژه در تورنتو به همین بهانه اجازه استفاده از پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان را نمی دادند و نهایتاً وقتی باور کردند که بدون پرچم واقعی ایران و بدون حمایت احزاب و گروهها توان جمع کردن پنجاه نفر را نیز ندارند، به این موضوع تن دادند. 

امروز یک بار دیگر مردم جان به لب آمده از ظلم به میدان بازگشته اند. رسانه ها سخت در تلاشند تا برای چهره سازی از یکدیگر سبقت بگیرند. تحمیل نسخه ی به روز رسانی شده خمینی در قالب مصلح آخرالزمانی چندان دور از انتظار نیست. فضای خطرناک برای در آوردن یک رهبر خیالی و بی ریشه و بی سواد همچون خمینی از درون جعبه ی جادو ، بیش از پیش مهیاست.

یادمان باشد که تاریخ جنایت های نظام اسلامی از هواپیمای اوکراینی شروع نمی شود. یادمان باشد که افرادی همچون حامد اسماعیلیون حتی بعد از وقایع سال 88  و در زمانی که ستار بهشتی ها در زندان جان می دادند و خون مردم بیگناه بر سنگفرش خیابانها ریخته می شد، مجوز کتابهایشان را از وزارت ارشاد می گرفتند.

بسیار خرسندم از اینکه کسی که تا همین سال گذشته، در مکالمات دو نفری مان دنیا را تمام شده می دید و با یاس و ناامیدی فراوان هم خودش و هم نگارنده این متن را به خواندن کتابها و دیدن فیلمهای خودکشی ترغیب می کرد، امروز امیدوارانه تر در مسیر خونخواهی (و نه دادخواهی) همسر و فرزندش گام بر می دارد. اما حواسمان باشد که رهبرسازی از فردی که توان رهبری یک گروه کوچک خانواده های داغدار را ندارد، ظلمی بزرگ در حق جنبش انقلابی کنونی ملت ایران است. کاوه آهنگر و رستم دستان در کتابها زندگی می کنند و انسانهای داغدار به مراتب دیکتاتوری وحشتناک تری را برای ما به ارمغان خواهند آورد.  

 

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
54 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها