داستان زندگی اکرم و شوهر اطلاعاتی اش

زن بیچاره چادرش مشکی اش را مرتب کرد بطوری که صورتش را کسی نبیند. چشم هایش گریان بود و بزور جلوی هق هق گریه اش را گرفت و از پله های تنگ دفترخانه ثبت ازدواج و طلاق پائین می آمد. دفترخانه در طبقه دوم ساختمانی قدیمی روبروی پل گیشا بود.

یک سمت صورتش از شدت درد سوزن سوزن میشد. دلش میخواست یک جای خلوت پیدا کند و حسابی گریه کند اما بزودی به پائین پله ها رسید و وارد پیاده رو خیابان شد. بخاطر اینکه کسی متوجه حال پریشان او نشود صورتش را با چادر پوشاند و فقط یک چشم و بینی اش بیرون بود.

حس و حال غریبی داشت. هم احساس میکرد پس از 18 سال زجر و فلاکت آزاد شده و هم احساس اضطراب و نگرانی وحشتناک از آینده مبهم برای یک زن طلاق گرفته در میان گرگها. در این میان سوزش سیلی محکمی که شوهرش به هنگام امضای سند طلاق در دفترخانه در مقابل دیگران به صورتش زده بود امانش را بریده بود. بی اختیار بغض اش ترکید و قطرات اشک سرازیر شد.

نفهمید چگونه به نزدیک ایستگاه اتوبوس رسید اما ترسید مردم متوجه وضعیت غیر عادی او بشوند. لذا به راهش ادامه داد. هوا گرم بود. این موقع ظهر بیشتر مردم زیر کولر نشسته اند و استراحت می کنند اما اکرم بدنبال یک سایه خلوت بود تا دقایقی بنشیند و کمی گریه کند.

او بی هدف به راهش ادامه داد چند بار داخل خیابان های فرعی شد ولی متوجه شد امکان پیدا کردن مکانی خلوت و بدور از نگاه دیگران در آنجا نیست. راهش را کج کرد و به راه رفتن ادامه داد.

همینطور که قدم هایش را روی موزائیک های پیاده رو بر میداشت، همه حوادث 18 ساله گذشته مثل فیلم سینما در ذهنش عبور میکرد.

اکرم خانم زن چهل ساله ای است بسیار زیبا. صورتی معصوم و چشمانی فریبنده و قامتی بسیار جذاب که هر مردی را میتواند افسون خود کند. اکرم زمانی که 21 یا 22 ساله بود درمیان دختران فامیل زیباترین بود. همه منتظر بودند او با چه کسی ازدواج می کند. دانشجوی ترم اول دانشگاه آزاد بود که مادر و خواهر مجید برای خواستگاری به خانه شان امده بودند. می گفتند مجید کارمند استانداری است و کامپیوتر خوانده. قیافه پسره معمولی بود. پژو 206 داشت و اطراف شهر یک خانه در حال ساخت هم داشت که از بانک وام گرفته بود. بارها اکرم این پرسش را از خودش پرسیده بود که چرا و چگونه به این وصلت نامبارک تن داده؟ هم خودش را مقصر میدانست و هم سعی میکرد کسی را پیدا کند و آنها را در اشتباه مهلک خود سهیم کند. بر سر این موضوع بارها با مادر و خواهرش دعوا کرده بود. اکرم پدرش را در کودکی از دست داده بود و مادرش برای او هم نقش پدر داشت و هم مادر.

اکرم لحظه لحظه های روزها و هفته های آغازین زندگی مشترکش با مجید را بخاطر آورد و از اینکه این همه عمرش تباه شد و سختی کشید و تحقیر شد از خودش عصبانی بود.

ای کاش همان ماه اول جدا می شدم و نمی گذاشتم حامله بشوم. من که دیدم او آدم بی کلاسی است چرا ادامه دادم؟ یک شب دیر آمد. خسته و کوفته بود. شام را آماده کرده بودم و منتظرش بودم. وقتی از در وارد شد و کفش هایش را درآورد بوی بد جوراب فضای خانه را پر کرد. ازش خواستم جورابش را دربیاورد و پاهایش را بشوید. زد زیر خنده. بعد جورابش را درآورد و به زور گرفت جلوی بینی ام و هر هر می خندید.

از آنشب ماجراهای ما شروع شد. آدم لجباز و زورگویی بود و فقط میخواست حرف خودش را تحمیل کند.

ادامه دارد….

تازه ترین قدیمی ترین پر رای ترین
پیام رسانی در صورت
Senobar
عضو

ملا جان شما هم خوب بلدین ساسپنس ایجاد کنین ها!.. smile