داستان زندگی اکرم و شوهر اطلاعاتی اش-بخش دوم

اکرم دختری که قبل از ازدواج بسیار شاد و باطراوت بود، بعد از یک اشتباه مهلک از سوی خودش و خانواده اش، افسرده و پزمرده شد و زندگی اش تبدیل به جهنمی شد که رهایی از آن غیرممکن بود.  شاید کسی باور نکند که وضعیت همسران پاسداران و ماموران اطلاعاتی وکسانی که از قدرت و نفوذ بی حد و مرز در این کشور برخوردارند از وضعیت دیگر زنان جامعه که مورد ستم شوهران شان قرار می گیرد به مراتب وحشتناک تر است.

خانواده اکرم خیال میکردند مجید، کارمند وزارت کشور یا استانداری است. اما واقعیت امر را اکرم در همان هفته های آغازین زندگی مشترک فهمیده بود ولی به توصیه موکد شوهرش یاد گرفته بود که به کسی نگوید حتی به مادرش.

زن بیچاره کم کم دریافت که وارد چه جهنمی شده است. همان ابتدا سعی کرد قضیه را با خانواده و بزرگان طرف مطرح کند و از این ازدواج ناهمگون خارج شود اما دخالت بزرگان چیزی جز صبر و تحمل و مدارا و نصیحت های پوچ و ناکارساز، نبود. همه میگفتند این اختلافها توی زندگی طبیعی است. همین که بچه دار شوید اختلافات و دشمنی ها جای خود را به محبت و علاقه و امید خواهد داد اما اکرم بخوبی میدانست که مشکل او با شوهرش بسیار عمیق تر از این حرفهاست اما درونش خالی از یک نیروی تصمیم گیر قوی بود تا جلوی فرو رفتن ذره ذره خودش به منجلاب و بدبختی روزافزون گرفته شود.

اکرم بارها تصمیم گرفت خودش را بکشد و کارش به بیمارستان کشید. بین او و شوهرش یک دنیا فاصله بود. مجید، نگاهش به همسرش مثل نگاه به یک اسباب و وسیله خانه بود. مثل داشتن یخچال و کمد. او طوری تربیت نشده بود که زن و همسرش را نیمه خودش بداند. بیشترین تمرکزش در زندگی به کار در وزارت اطلاعات بود و رفقا و همکارانش.

اکرم بارها سعی کرد که مجید را متقاعد کند که ازدواج شان اشتباه بوده و راهی جز جدایی ندارند اما مجید نمیخواست در نزد همکاران و اطرافیان آبرویش برود. او همواره تظاهر میکرد که رابطه اش با همسرش خوب است و از اینکه روزی مجبور شود زنش را طلاق بدهد وحشت داشت.

روزها و ماهها به همین منوال گذشت و کم کم اکرم و مجید یاد گرفتند که فقط حفظ ظاهر کنند ولی عملا هریک در دنیای خویش فرو رفتند. اگر میهمانی به خانه شان می امد و یا به میهمانی میرفتند سعی میکردند رفتارشان عادی باشد ولی وقتی تنها میشدند مثل دو نفر غریبه هریک توی عالم خود میرفت.

کم کم اوضاع وخیم تر هم شد. مجید گاهی دیر وقت به خانه می آمد و گاهی سه چهار شب پیدایش نبود. اکرم حق نداشت به محل کار شوهرش تماس بگیرد. به او یک شماره داده بودند برای مواقع اضطراری. هربار که تماس میگرفت و خودش را معرفی میکردند می گفتند شوهرتان در ماموریت است نگران نباشید.

یک روز بعد از ظهر گرم تابستانی، اکرم در خانه تنها بود. اکرم روی مبل دراز کشیده بود. سکوت بود و صدایی شنیده نمیشد. اکرم توی عالم خواب و بیداری به دوران شیرین نوجوانی و حسرت دوران از دست رفته اش فکر میکرد. کولر آبی روشن بود و صدای حرکت موتور و تسمه ان از داخل کانال به گوش میرسید.

ناگهان صدای پارک کردن ماشین مجید که معمولا در کوچه و جلوی خانه پارک میکرد به گوشش رسید. از روی مبل بلند شد و از لای پرده توری نگاه کرد. دید بغیر از مجید چند نفر دیگر هم در داخل ماشین نشسته اند. اکرم فورا چادرش را بر سر کرد و منتظر آمدن انها شد.

چند ثانیه بعد، مجید سراسیمه وارد شد و گفت: اکرم! با همکاران اداره یکنفر از متهمین را دستگیر کرده ایم و میخواهیم او را به زیر زمین خانه ببریم و بازجویی کنیم. تو بهتر است یکی دو ساعت بروی بیرون تا ما کارمان تمام شود.

اکرم ابتدا شروع به دعوا کرد که چرا نبردید همان اداره؟ مگر خانه جای بازجویی از متهم است؟

مجید بدون اینکه حوصله شنیدن غرغرهای اکرم را داشته باشد محکم او را به سمت در هل داد و فریاد زد: بدون کتک برو و الا میزنم دندان هایت بریزه توی دهانت!

اکرم ناچارا از خانه خارج شد و هنگام عبور دید آنها  مرد کوتاه قد و میانسالی  را دست بند زده و چشمانش را بسته بودند و او را به داخل خانه اش بردند.

اکرم بعدها از زن همسایه شنید که آنروز صداهای داد و بیداد و گریه و شیون مردی را از خانه اکرم شنیده است.

ادامه دارد….

به اشتراک بگذارید: