داستان کاروان اسلام(1)- صادق هدایت

زنده یاد صادق هدایت کتابی دارد به نام کاروان اسلام که  داستان طنزگونه ای است از مسافرت چند نفر از آخوندهای متحجر و عقب مانده به اروپا برای مسلمان کردن آن جماعت سفید مو طلایی کافر.

صادق هدایت چیزهایی را که به طنز نوشته امروزه ما با چشم خود بصورت واقعیت تلخ مشاهده می کنیم.

در اینجا سعی می کنیم گزیده هایی را از این کتاب ارزشمند انتخاب کنیم. در این قسمت مکالمات این چند نفر توی قطار را می خوانیم:

امروز صبح از صدای نعره ناهنجاری از خواب پريدم . ديدم که همسفرهای اتاق ما به حالت وحشتزده آقای سنّت الاقطاب را نگاه می کنند که شيشه پنجره ترن را پايين کشيده با پيرهن و زيرشلواری دست زير چانه اش زده به جنگل نگاه می کند و با صدای نخراشيده ای ابوعطا می خواند . مرا که ديد خنديد و گفت:

صدای من بهتر از این بود سر زنم  هوو آوردم اونم از لجش سَمّ به خوردم داد و صدايم گرفت، خدا بيامرزدش! پارسال عمرش را به شما داد.

من گفتم: از شما قبيح نيست که با اين ريش و سبيل روبروی کفار آواز می خوانيد؟

پاسخ داد: اين موهای سرم را می بينيد؟ از زور فکر و خيالات است، باد نَزلِه آنها را سفيد کرده

بالاخره به هزار زبان به او حالی کردم تا لباسش را پوشيد، چون يک ساعت ديگر وارد شهر برلين می شديم.

 آقای سنت الاقطاب از من خواهش کرد که به محض ورود به برلين او را ببرم بازار تا يک موش خرمايی برای دخترش سکينه سوغات بفرستند . بعد رفتيم به سراغ آقای سکان الشريعه که در سه کوپه  دورتر با يخه باز، سينه پشم آلود و سرتراشيده سيگار عبدالله می کشيد و دودش را با تفنن به صورت پيرزن جهود لهستانی فوت می کرد . سکان الشريعه با عِلمِ اشاره با آن زن حرف می زد و هر دو آنها می خنديدند . به قدری سرش گرم بود که متوجه ما نشد . ما هم مزاحم آنها نشديم به سراغ آقايان تاج و عندليب رفتيم، چون ديشب آقای تاج اظهار کسالت می کرد.

 در اين وقت ترن به سرعت هر چه تمامتر از ميان جنگل می گذشت . از راهرو لغزنده آن گذشتيم . آقای تاج و عندليب در کوپه خودشان را بسته بودند تا نفس کفار در آنجا نفوذ نکند . چون اين کوپه را به قيمت گزاف برای رؤسای بعثة الاسلامی خلوت کرده بودند تا با کفار تماس نداشته باشند . وارد که شديم آقای عندليب با چشمهای خُمارِ ترياک پارچه سفيدی دور کله اش ببسته بود انا انزلنا می خواند و به دور خودش فوت می کرد و هر تکانی که ترن می خورد می خواست روح از بدنش مفارقت بکند . می ترسيد مبادا کفار فهميده باشند که چند نفر مسلمان در ترن هستند و از بدجنسی قطار را بشکنند.

من را که ديد گُل از گُلش شکفت و گفت: قربانتان! دستم به دامن تان ما در ولايت غريب هستيم مبادا کفار به ما سَمّ بخورانند؟ تمام شب را من سوره عنکبوت و آية الکرسی خواندم تا از شرّ کفار محفوظ باشيم.

آقای تاج همينطور که با زيرشلواری و شب کلاه مشغول فوت کردن در سماور حلبی بود که در آن گُل گاوزبان میجوشيد از ما پرسيد: آقای سکان الشريعه کجاست؟

 آقای سنّت الاقطاب گفت: يک ضعيفه کافره را دارد به دين حنيف اسلام تبليغ می کند.

آقای تاج گفت: آفرين به شير پاکی که خورده! خوب چقدر مانده که برسيم؟

سنت الاقطاب: نيم ساعت ديگر ما در شهر برلين خواهيم بود . بايد چمدانها را دم دست بگذاريم و رختهايمان را بپوشيم . اينجا ديگر فرنگستون است.

عندليب الاسلام: شهر برلين گفتيد؟ من اسم اين شهر را در کتاب «الک و المخاوف » دیده ام. مصنف آن کتاب از متبحرترين بوده است، شرحی داده و خوب به خاطر دارم که می گويد :

اسم اصلی آن «البرالین» بوده است یعنی زمين لمين زيرا که لينَت می آورد . چون کسره بر ياء ثقيل بوده اعلال شد . الف و لام را هم از اللين برداشتند تا را هم حذف کردند زيرا که اسم علم بود، بَرليّن شد. حتماً اهالی آنجا عرب هستند وقبلا مسلمان  بوده اند.

آقای تاج: فی الواقع ز بان عربی يکپارچه منطق است . به عقيده ضعيف به محض ورود به برلين بايد يک نفر را مسلمان بکنیم (یعنی به اسلام دعوتش کنیم) و به همه بلاد اسلامی از جبال هندوکش گرفته تا اقصی بلاد جابلقا و جابلسا، جزيره وقواق، زنگبار و حبشه وسودان و همه ممالک اسلامی تلگراف بزنیم.

عندلیب: آیا مامورین قطار چمدانها و آيا صندوقهای لولهنگ و نعلين را در جای محفوظ گذاشته اند که در مجاورت رطوبتِ کفار نباشد؟

سنت الاقطاب: الخشک مع الخشک لايتچسبک. نصّ صريح حديث معتبر است.

عندلیب: من نذر کرده ام اگر سلامت رسيديم به محض ورود، يک گوسفند با دست خودم ذبح بکنم و به فقرا بدهم . آقای سنّت لاقطاب  شما دقت بکنيد به جای گوسفند به ما خوک نفروشند، چون هر چه بگوييد از کفار بر می آيد.

ادامه دارد….

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها