داستان کوتاه- ناهید (اثر محمود طوقی)

مادرم رفته بود مدرسه و پرونده خواهرم ناهید را گرفته بود. همه نمره هایش شده بود 20.

چشم های مادرم پر از اشک بود.

مدیر مدرسه مادرم را دعوا کرده بود. به مادرم گفته بود: حیف تان نمی آید این دختر را از آینده درخشانی که دارد محروم می کنید؟

به کارنامه اش نگاه کن. یک نمره نوزده ندارد. همه اش بیست است. مادرم گفته بود: باباش نمی گذارد!

مادرم راست می گفت. بابام حکم کرده بود که ناهید را بفرستیم قالی بافی کار کند. قالی بافی برای ناهید خوب بود چون می توانست هم کمک خرجی ما باشد و هم راهی برای تهیه جهیزیه خودش.

وقتی مادرم پرونده ناهید را به خانه آورد، ناهید مثل ابر بهار می گریست. او دیگر نمی توانست همراه من به مدرسه بیاید. من هم پا به پای او گریه میکردم. وقتی بابام پرسید تو چرا گریه می کنی جوابی نداشتم. خودم هم نمی دانستم چرا ولی دلم برای ناهید می سوخت.

یک هفته به شروع مدارس مانده بود. بابام ترتیب همه کارها را داده بود. برای ناهید در کارگاه قالی بافی حاج یدالله کاری پیدا کرده بود. تکلیف بقیه هم روشن بود. باید قلک ها را می شکستیم و به اندازه پس اندازمان کفش و لباس و دفتر می خریدیم.

قلک ها را که شکستیم ناهید هم قلک اش را آورد و گفت: من که دیگر احتیاجی ندارم. آنرا بشکنید و پولش را بگذارید روی پول بقیه نو و نوار بشوید.

ناهید حرف که می زد بلورهای اشک پهنای صورتش را می پوشاند.

ناگهان مادرم گفت: اگر میشود پول تو را برای بقیه خرج کرد پس عکس آن هم میشود!

از ما پرسید موافقید؟

من نمیدانستم با چه چیزی موافق باید باشم. اما چشمان ناهید از خوشحالی برق زد. من هم فورا گفتم: باشه موافقم.

مادرم همه پولها را برداشت و فردا با ناهید و پرونده اش از خانه بیرون رفت. وقتی برگشتند ناهید از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید. کیفی صورتی و زیبا، روپوشی نو با یقه ای سفید، چند مداد و دفتر و یک جفت کفش ملی خریده بودند.

 

روز اول مهر که شد، او صبح می رفت کارگاه قالی بافی حاج یدالله و من آنقدر صبر میکردم تا بابام برود سر کار. بعد لباس و کیف ناهید را برمیداشتم و میرفتم دنبالش. ناهید لباسش را در همان کارگاه می پوشید و با هم راهی مدرسه میشدیم.

چند روزی که گذشت بابام کنجکاو شد و پرسید چی شده همه تان سحر خیز شده اید؟ مادرم گفت: روزگار آدم را سحر خیز می کند.

ناهید باید صبح خیلی زود به سر کارش میرفت و تا ساعت هشت صبح مقداری قالی بافی میکرد. بابام که از خانه خارج میشد، مادرم فورا خودش را به کارگاه حاج یدالله میرساند تا بقیه کار قالی بافی ناهید را ادامه دهد یعنی در واقع بجای ناهید قالی می بافت تا ظهر که ناهید از مدرسه بر می گشت.

روزگار برای مادرم و ناهید سخت بود اما هردو راضی بودند. ناهید هم به مدرسه میرفت و هم قالی می بافت. همه چیز به خیر و خوشی پیش می رفت تا اینکه اتفاقی افتاد و همه چیز به هم ریخت.

بابام با مش ابراهیم قهوه چی رفیق بود.  روزی توی قهوه خانه بابام گفته بود که دخترم را دیگر نگذاشتم به مدرسه برود بلکه فرستادم قالی بافی تا هم یک کاری یاد بگیرد و هم کمک خرجی خانه باشد.

شب مش ابراهیم ماجرا را در حضور دختر و همسرش بازگو می کند. اما از بخت بد، دختر مش ابراهیم که همکلاس خواهرم بود می گوید: نه اینجورها هم نیست. ناهید ترک تحصیل نکرده و هر روز او را در مدرسه می بینم.

مش ابراهیم روز بعد تمام داستان را می گذارد کف دست بابام. اما بابام باورش نشده بود.

آنروز مثل همه روزهای قبل، ناهید صبح کله سحر بیدار شد و رفت به کارگاه قالی بافی حاج یدالله. مادرم هم آبگوشت را بار گذاشت و رفت به قالیبافخانه. من هم نان و چایی ام را خوردم و مشغول مرور درسهایم شدم. بابام هم صبحانه اش را خورد و رفت.

به محض رفتن بابام، من کیف و روپوش ناهید را برداشتم و راهی کارگاه قالی بافی شدم. ناهید در یک چشم بهم زدن آماده شد. هردو مثل برق خودمان را به مدرسه رساندیم. مدرسه من کمی بالاتر از مدرسه ناهید بود.

آنروز کلاس انشا داشتیم. موضوع انشای مان این بود: علم بهتر است یا ثروت؟

همه نوشته بودند علم بهتر است چون ثروت از دست رفتنی است اما علم همیشگی است و با آدمی می ماند.

اما من نوشتم ثروت بهتر است. ثروت اگر باشد، ادم می تواند اجازه دهد فرزندانش با خیال راحت تحصیل کنند و برای خود کسی بشوند. معلم اما خوشش نیامد.

زنگ مدرسه که خورد خودم را رساندم جلوی در مدرسه خواهرم. زنگ آنها هم خورده بود. همه دوستانش بیرون آمدند بجز او.

بچه ها که رفتند نوبت خانم معلم ها شد. آنها هم رفتند. فراش مدرسه هم آمد درب مدرسه را بست و رفت. با خودم گفتم حتما امروز معلم نداشته اند و ناهید زودتر تعطیل شده و به خانه رفته است.

به خانه که رسیدم بابام لب حوض بود و داشت وضو میگرفت. چشمان مادرم دو کاسه خون بود و در گوشه اتاق کز کرده بود. ناهید پرونده اش را بغل کرده بود و مثل ابر بهار می گریست.

 

 

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
3 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها