دختران شین آباد ۱۸ ساله شدند؛ ما دختران زخمی ایرانیم

همشهری‌آنلاین نوشت: درمان دختران شین‌آباد با شیوع کرونا متوقف شده و زخم بعضی از آنها عفونت کرده است. آنها از دولت می‌خواهند روند درمان، دوباره شروع و سهمیه‌ای ویژه در کنکور ۱۴۰۰ برایشان در نظر گرفته شود. آنها سال‌هاست هیچ روانشناسی را ندیده و افسردگی، ضعف حافظه، نداشتن تمرکز و گشادی دریچه قلب از عوارضی است که گربانگیرشان شده است.

امروز


«اسرین»، نام کتابش را گذاشته: «از خاکستر خود برمی‌خیزیم». دختربچه مغمومی که هشت سال پیش، نیمه‌ِ‌ پاییز، همراه ۲۷ دانش‌آموز دیگر در کلاس درس مدرسه انقلاب اسلامی شین‌آباد سوخت، حالا کتابی شصت صفحه‌ای نوشته و از دوستانش خواسته از خاکستر خاموش و فراموشیِ آن آتش که صورت و دست و نفس و بچگی‌شان را با خود برد، بلند شوند که «هنوز می‌شود زندگی کرد.» 

اسرین معروفی، یکی از ۱۵ دانش‌آموزی است که بیشتر از بقیه همکلاسی‌ها سوختند؛ صورت و انگشت های دست‌هایشان را از دست دادند و همه هشت سال گذشته را به رفت و آمد میان پیرانشهر و تهران گذراندند. آن‌ها که دختران شین‌آباد را می‌شناسند، خوب یادشان است حکایت پر آبِ چشمِ سوختن و رفت و آمد مدام را میان بیمارستان‌ها و وزارت‌خانه‌ها و خیابان پاستور و میدان بهارستان و باز بیمارستان. وعده‌ای هم که قرار بود بر اساسش، یک درمانگاه تخصصی برای دوا و درمان دخترها در شین آباد یا ارومیه تاسیس شود، هیچ‌وقت عملی نشد و مسیر ۱۸ ساعته تا تهران هنوز سر جایش است.

دیروز

اسرین و همکلاسی‌هایش، همه هشت سال گذشته را زیر تیغ جراحی گذرانده‌اند؛ ۵۰ بار عمل شده‌اند و هربار در عالم خواب و فراموشی، دیده‌اند که یک بار دیگر صورت‌هاشان، آن صورت‌های ترد و تمیز، مثل روزهای قبل پانزدهم آذر ۱۳۹۱ شده‌اند، دیگر خبری از آتش نیست، «سیران» و «ساریا» دود نشده و به هوا نرفته‌اند و آسمان شین‌آباد مثل معنی اسمش، برای همیشه آبی است و دیگر رنگش به سرخی نمی‌زند؛ به سرخی رنگ خون. حالا هجده سالگی آمده و همه آن ۱۵ دانش‌آموز، بزرگ شده‌اند، برای کنکور ۱۴۰۰ درس می‌خوانند، ذهنشان آشفته است و حافظه‌شان کم‌جان. 

اسرین با ۷۸ درصد سوختگی، در روزهای درد و بیمارستان، تیغ و عمل جراحی، وحشت و پوست کش‌آمده، آنقدر پزشک دیده که حالا فقط یه رویا در سر دارد: دانشجو بودن. دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی بودن. پزشک شدن، نویسنده شدن و رفتن؛ به شهری و دیاری دیگر. مثل سیما و آرزو و مهناز و مبینه که دوست دارند حسابدار خوبی شوند و مثل آمنه که آرزوی پرستار شدن دارد. دانش‌آموزان مدرسه انقلاب اسلامی، معلم شدن را دوست ندارند و فکر می‌کنند آخر کدام بچه مدرسه‌ای دوست دارد صورت معلمش سوخته باشد و چطور هر روز جلوی خودش را بگیرد که از دیدن معلمش وحشت نکند؟ این منطق ِ خودساخته بچه‌های سوخته است.

«ما دختران زخمی ایرانیم»

همین شهریور که گذشت، سیما شادکام پا گذاشت به ۱۸ سالگی. ۱۸، برای سیما عدد آشنایی است. عددی برای برداشتن خود، برای حذف خود. سیما، غمگین‌ترین دخترِ سوخته‌ی شین‌آباد است. همیشه بوده. قبل از اینکه بخاری بیفتد و نفت پخش شود و آتش زبانه بگیرد و به جان و تن بچه‌ها بزند هم، سیما از همه بچه‌ها حساس‌تر بود. بعد از آن یک حس دیگر هم اضافه شده: غم. اندوهی هشت ساله. همین اندوه هم تا نزدیک ۱۸ بار، سیما را برد در یک قدمی مردن. تا دیگر نبودن و خود را هر صبح و شب توی آیینه ندیدن و تمام شدن هرچیز. همه‌چیز. آخرین بار، همین یک ماه پیش. قطع شدن روند درمان و جراحی‌ها از دی پارسال و با شیوع کرونا، کم بود، خبر ازدواج خواهرش که یک سال از او کوچکتر است هم اضافه شد. سیما از خودش پرسید: «چه کسی با من عروسی خواهد کرد؟» و همان راه قدیمی، روش هشت ساله را انتخاب کرد؛ بریدن دست‌ها با شیشه و آرزو برای مردن. این بار هم اما مرگ، نیامده از در خانه کوچک مرزی‌شان برگشت. دست‌های سیما هنوز هم زخمی است. به قول خودش، او هنوز «یکی از دختران زخمی ایران است.»

زخم ناسور، وقتی دردش بیشتر شد که ویروس مرموز، ایران را برداشت. مسئولان بیمارستان حضرت فاطمه (س) که سال‌ها محل رفت و آمد دخترها برای جراحی و لیزر پوست‌های سوخته بود، از دی پارسال گفتند دیگر نمی‌توانند در این شرایط درمانشان را ادامه دهند. دخترها حالا ۹ ماه است که به تهران، مقصد آشنای هشت سال گذشته، نرفته‌اند. همین هم نگران‌تر و ناامیدترشان کرده. قصه وضع جسمی‌شان هم که جداست. چندماه است که نصف صورت سیما عفونت کرده و پوست بینی‌اش کش آمده و نفس کشیدن را سخت‌تر از قبل. یک دشواری تازه. «مفاصلمان هرروز خشک‌تر می‌شوند. قلبمان درد می‌کند. مدام گیج و خوابیم. از پارسال هم نرفتیم بیمارستان، وضعمان بدتر شده. یعنی نمی‌توانستند جایی را برای ما تامین کنند که درمان شویم؟ نمی‌توانستند اتاقی را ایزوله کنند؟ ما دیگر طاقت قبل را نداریم. به سن بلوغ رسیده‌ایم. اول گفتند برای درمان ما را به خارج می‌فرستند اما بعد یکی از مسئولان گفت برای ایران ننگ است که نتواند چند دختر سوخته را درمان کند. از وقتی کرونا آمده هم هیچکس سراغمان را نگرفته. فراموش شده‌ایم. هرسال ۱۵ آذر که می‌آید، می‌خواهم فریاد بزنم که ما دختران زخمی ایرانیم.»  

سیما و بقیه دخترها، با بزرگ شدن، یک راه‌ تازه یافته‌اند برای پوشاندن صورتی که دوستش ندارند؛ آرایش کردن و وقتی سیما می‌خواهد از آن بگوید، گریه می‌کند. سیما گریه را خوب بلد است. مثل آن روز، دو سال پیش که در یکی از سفرهایش به تهران، دکتر به او و دوستانش گفت دیگر هیچ‌وقت مثل قبل حادثه نخواهند شد و پنبه عادی شدن را از گوششان درآورند. آن روز، اولین تجربه اقدام به خودکشی سیما بود. اول حمله عصبی و بعد خودزنی. نبودن بهتر از بودن. یاد همه خواستن‌ها برای از میان برداشتن خود، در خاطر دختر هنوز زنده است و کسی نیست که بشود با او درست و حسابی حرف زد. غیر از سال اول که بچه‌ها در بیمارستان با یک روانشناس صحبت کردند، دیگر روی هیچ مشاور یا روان‌درمانگر دیگری را ندیده‌اند. این، یکی دیگر از نیازها و خواسته‌هاست؛ مراجعه رایگان به روانشناس. «اگر مادرم نبود، خیلی زودتر از اینها مرده بودم. هر بار او نجاتم می‌دهد. همه تلاشش را می‌کند. بین من و خواهرم که صورتش نسوخته، فرق نمی‌گذارد. اما توی خودش خیلی غصه می‌خورد. مادر و پدرهایمان این سالها همراه با ما از بین رفتند. مادرم فرشته نجات من است.» 

کشاورزی به جای پدر

نازار خانم، مادر آمنه راک هم فرشته همراه اوست؛ در نبود پدر. آمنه از سه سال پیش، غیر از صورتش، پدرش را هم ندارد. کشاورزی ساده که به دلیل حساسیت به نیش زنبور، درگذشت. آن زمان خانم ط که خیِری خاموش است و نمی‌خواهد نامش در گزارش بیاید، برای اسرین و آمنه، به احترام یاد پسر سوخته‌اش در ۳۰ سال پیش، معلم زبان انگلیسی و آنها را زیر پر و بال گرفت برای بورس کردن و فرستادن به کشوری خارجی. آمنه اما نتوانست ادامه دهد. انبوه کلاسهای جبرانی مدرسه و ضعف حافظه کم بود، کمبود پدر و اجبار کار کردن به جای او در باغ سیب، دلیلی اضافه شد. 

آمنه ۸۵ درصد سوختگی دارد؛ ۲۵ درصد داخلی و بقیه صورت و دست و پا و تک تک روزهای هشت سال گذشته برایش سهمگین بوده: «هرروز صبح که بیدار می‌شویم، انگار اولین بار است که خودمان را می‌بینیم. هربار یاد آن روز. یاد مرگ و سوختن. انگار همان لحظه اتفاق می‌افتد. هشت سال گذشته مردم با تاسف و دلسوزی با ما برخورد کرده‌اند. انگار هیچکس عادت نمی‌کند اما چه بخواهیم یا نه، ما این هستیم. به این چهره‌ها عادت کردیم. شخصیتمان در این هشت سال شکل گرفته. حتی اگر بهتر هم شویم، باز چالش خودش را دارد. هر سنی خوشی‌های خودش را دارد اما ما به تناسب سنمان لذت هر سن را نبردیم.» آمنه آرزو دارد یا با رتبه‌ای خوب در دانشگاه قبول شود یا برود خارج؛ که آنجا «با آدم‌های سوخته بهتر رفتار می‌کنند. اگر برای کسی چنین اتفاقی بیفتد زندگی کردن راحت‌تر است. الان هشت سال است وقتی در خیابان راه می‌رویم مردم می‌گویند دختران شین آباد. بچه‌ها از دیدن ما وحشت می‌کنند. در خارج، ظاهر برای کسی مهم نیست.»  

آمنه و آرزو که ۵۵ درصد سوختگی دارند، همیشه یک سوال توی ذهنشان بوده؛ اینکه چرا آن سال با وجود اینکه شین‌آباد با جمعیتی بالای سه هزار نفر، گاز داشت اما مدرسه را گازکشی نکرده بودند؟ چرا مدرسه، در مرحله آخر بود؟ چرا علمک گاز نصب شده نزدیک مدرسه، هیچ‌وقت به درد آنها نخورد؟ 

به اشتراک بگذارید: