درد بی درمان «اسلام» و خو گرفتن و همزیستی با ایدز ادیان ابراهیمی!

کسی که ستون فقراتش آسیب می بیند، خیلی کارها را دیگر نمیتواند انجام دهد و اولین توصیه پزشک متخصص به او، «کنار» آمدن با شرایط جدید است.

اینکه در گذشته شما چه بودید، کوچکترین تاثیری در شرایط امروزتان ندارد. اینکه شخصی روی «ویلچر» بنشیند و عکس های کوهنوردی و شنا کردن و فتح قله دماوند را مدام به دیگران نشان‌دهد، نه تنها حالش را خوب نمیکند، بلکه باعث میشود دیگران نگاه «ترحم آمیزی» به او داشته باشند و‌ او را بیماری بدانند که هنوز باور نکرده است دیگر آدم سابق نیست.

وقتی شما دچار نقصان عضو و معلولیت میشوید، تا چند ماه برایتان سخت است که با شرایط جدید خودتان را تطبیق دهید. این عادت کردن به ناتوانی آسان نیست اما سرانجام اتفاق میافتد و شما یاد میگیرید که بدون پا هم میشود ورزش کرد، هر چند انتخاب ها محدود است.

آدمی که پا ندارد، انگار بال خیال پردازی هایش هم فلج میشود. رویای پرواز بدون بال، با یک جمله از خواب بیدار شو، پایان میگیرد. وقت آن رسیده است که ما به دلیل تصادف های پی در پی با لشگر اسلام در قادسیه و نهاوند و ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، افلیج شدن فرهنگ خویش را باور کنیم.

ما دیگر آن آدم سابق نیستیم. کورش و خسرو پرویز و خشایار و … هیچ شباهتی به ما نداشته اند. اینکه به چهار ستون کله سنگی ۲۵۰۰ ساله افتخار کنیم و در دنیای امروز با قوانین ۱۴۰۰ ساله اعراب صدر اسلام زندگی کنیم، تناقض که هیچ، حماقت است.

ما با اختراع «شیعه» بزرگترین جنایت را در حق ایران و ایرانی مرتکب شده ایم. آمدیم دین اسلام را بزک و رنگ آمیزی کنیم، اما هنر ایرانی را هم ناخواسته به اسارت اسلام درآوردیم!

نمونه اش مساجدی است که معماری ایرانی در خدمت جنایات اسلامی قرار گرفته است. نمونه اش حافظ و سعدی و مولوی که کلام سحر آمیزشان را در جهت «اصلاح» اسلام صرف کردند اما این اسلام بود که عوض نشد و کلام آنها را بلعید و خودش را قوی تر کرد.

دیگر نمیشود هم شاهنامه را دوست داشت، و‌هم قرآن را! نمیشود ، ترکیب این دوگانه های ضد یکدیگر میشود آش شوربای «ملی_ مذهبی» که طعم تهوع انگیز انقلاب ۵۷ میشود نهایت هنر آشپزیشان !

قبول کنیم ما هر چه را که خواستیم «بومی» کنیم_ به جز مورد آشپزی_ به گند کشیده ایم و راه رفتن خودمان را هم از یاد برده ایم!

ما نه در سال ۵۷ و نه امروز هیچوقت آمادگی دموکراسی به سبک غربی را نداشته ایم . فاجعه اجرای «جمهوری اسلامی» محصول همین نگاه است. نگاه یک افلیج بی پا ( کشورهای مسلمان خاورمیانه ای) به پدیده «پرواز»!

ما نه سوییس هستیم و نه فرانسه و نه آمریکا ، ما مستعمره اسلام بوده ایم و هنوز هم اسیریم. اما این اسیر اکنون توانسته است حلقه های زنجیر اسارت خویش را سست کند، آنقدر سست که با یک همت بلند میتواند دوباره برخیزد و هم خود را رها کند و هم زندانبان را به سزایش برساند.

ما از جهنم جمهوری اسلامی راهی به بهشت نداریم، بلکه باید اول دوران برزخ را طی کنیم، دورانی که پر است از دوگانگی؛ در این دوران است که باید با قدرت تمام سم اسلام را از جان خویش برون کنیم و پس از بهبودی، از برزخ «ایران اسلامی» عبور کنیم و ایران را دوباره بسازیم.

چرا برایتان مثال مذهبی زدم؟ چون از کافر و با دین ما این داستان ها را از بچگی خوانده اند! تنها نقطه مشترک مسلمان و غیر مسلمان در ایران اسلامی این است که هر ۲ گروه از کودکی دارای حافظه مشترک هستند، حتی اگر این حافظه با اجبار در ذهن آنها مهندسی شده باشد.

داشته های ما محدود است، اما با همین ابزارهای محدود، با همان پشتوانه ای که از گذشته پرشکوه ایران و فرهنگ غنی ایران باقی مانده است، میتوان اسلام را از پای انداخت. طول میکشد، شاید یک قرن دیگر طول بکشد، اما شدنی است.

پس گرفتن ایران از شیعیان راه پر مشقت و طولانی است که پایان جمهوری اسلامی، تازه آغاز راه است. برای رسیدن به آرزوهایمان باید اینبار درست «انتخاب» کرد.

به زودی درون ایران جوی خون راه خواهد افتاد. لشگر ملایان مفت خور و سپاه آدمکششان ایران ثروتمند را تا پای جان رها نخواهند کرد. ۱۴۰۰ سال چپاول فکری و‌جسمی و سرزمینی ما توسط اسلام باید تمام شود.

با بازیابی هویت تاریخی و فردی خویش، میتوان ایران را هم پس گرفت. ذهن ها که آماده شود، تفنگ ها که پر شود، اراده اش هم در اذهان عمومی پدید خواهد آمد. سقوط جمهوری اسلامی حتمی است، اما بی جنگ و تفنگ، هرگز!

به اشتراک بگذارید:
7 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها