درد دل ملا قربانعلی

اگر حال و حوصله خواندن داستان را دارید. خلاصه ای از حکایتی از کتاب یکی بود یکی نبود جمالزاده را برایتان انتخاب کرده ام که در اینجا میخوانید. جمالزاده با وجودیکه پدرش آخوند باسوادی بود اما در میان نوشته هایش بارها آخوندها را مورد نوازش قرار داده و مسخره بودن آنها را به رشته قلم درآورده است. این داستان از زبان آخوند بیسوادی است که بدون خواندن و نوشتن لباس آخوندی را به تن کرده و بصورت تجربی روضه خوان شده است.

نام من قربانعلی است. شغلم ذاکر سیدالشهدا هستم…. بله در سـفري كـه برای بردن نعش والده به مشهد الرضا مشرف شدم در برگشتن در رسیدن به تهران مخارجم تمام شد مجبور شدم پیش یک روضه خوان نوکر بشوم و در آنجا ساکن شدم و کم کم خودم هم بنای روضه خوانی را گذاشتم و چون صدای گرمی هم از برکت سید الشهدا داشتم کارم رونقی گرفت.

بعد از مدتی اربابم لبیک حق را اجابت کرد و عیالش به من رسید و با او وصلت کردم و بیست سال تمام نان و نمک سیدالشهدا را خوردیم. هفته می شد ده -پانزده تا منبر می رفتم. درست است که سواد درستی نداشتم اما از صدقه سر آل عبا حافظه و هوش خوبی داشتم. همین که یک مجلس را یکی دو بار می شنیدم یاد میگرفتم و به مرور زمان در گرم کردن مجلس و گریز به صحرای کربلا و دعا و فاتحه دستی پیدا کردم و مردم هم آن وقتها حسابی به عزاداری سیدالشهدا ارج می گذاشتند و اهل دین و دوستار اهل البیت بودند نه مثل الان که مردها صورت خود را با تیغ می تراشند تا مثل زنها بشوند.

.بعد از آن كه چند سالي روضه خواني كرده بودم يک روز در همان محله خودمان بزاری بود که بی اذیت ترین مردم محله بود. هیچ کس نشنیده بود که صدای حاجی بلند شده باشد. من چند بار در شب هاي چهارشنبه كه شبهاي آب محله ما بـود اتفـاق افتـاد كـه چند كلمه ای با حاجی صحبت کردم و  معلوم بود كه حـاجي مـرد مقـدس و خداپرسـتي اسـت !

حاجی بزار صـبح زود صلوات گويان عبا را سر مي كشيد و مي رفت به دكان و عصر كه مي شد دكان را برمي چيد و نان و آبي مي خريدو عبا را سر مي كشيد و باز صلوات گويان برمي گشت به خانه .هیچگاه درِ خانه از صبح كه حاجي مي رفت باز نمي شد تا عصر كه حاجي برمي گشت . هیچ کس هیچوقت نشنیده بود که از این خانه سر و صدای عیش و نوشی یا دعوا و مرافعه ای بلند شده باشد اما همه میدانستند که حاجی صاحب عیال و یک اولاد است که آنهم دختر است.

این دختر هم یک روزی زد و ناخوش شد و به بستر بیماری افتاد. حاجی نذر کرده بود که اگر دخترش شفا بیابد روضه خوانی  پنج روز در هفته و به مدت پنج ماه به اسم پنج تن آل عبا در منزلش روضه بگیرد. دختر از برکت حضرت اباعبدالله الحسین شفا یافت و حاجی چون با ما همسایه دیوار به دیوار بود از من خواست که به منزلش بروم و ذکر مصیبتی بخوانم.

درست یادم است که هفته سوم بود. یک روضه حضرت قاسم را به تازگی یادگرفته بودم رفتم منزل حاجی آنرا چرب و نرم خواندم و در آخر برای برآورده شدن حاجات دعایی خواندم. پس از اتمام روضه طبق روال همیشه نشستم و چای خوردم و قلیانی آوردند کشیدم. خواستم از خانه بیرون بروم که پشت سرم یک صدای لطیفی که یک مرتبه نمی دانم چطور لرزه بر اندامم انداخت گف: آشیخ!

برگشتم دیدم چادر نماز به سری است و یک سکه دو زاری در دست دارد و دستش را از همان زیر چادر بطرف من دراز می کرد. فهمیدم که پول سه هفته منبر روضه است و حدس زدم حاجی پول را به دختر داده تا به دست خودش به ذاکر سیدالشهدا بدهد.

دستم را دراز کردم که سکه را بگیرم ولی دستم لرزه غریبی گرفته بود و پول از دستم افتاد به زمین و رفت به طرف حیاط و باغچه. دختر خم شد که سکه را بگیرد و با همان حالت عجله رفت به طرف باغچه و دفعتا چادرش به درخت گل سرخی گیر کرد و از سرش افتاد. دخترک خاک بر سر گویان چون چارقد (روسری) هم بر سر نداشت و گیسوانس باز بود هی سعی میکرد که با دو دست خود صورت از شرم و حیا چون گل سرخ برافروخته خود را بپوشاند.

من یک دفعه حقیقتا مثل اینکه خورشید چشمم را خیره کرده باشد قلبم با کمال شدت بنای زدن را گذاشت و بدون آنکه منتظر آن سکه دوزاری بشوم از خانه بیرون جستم و در پشت در مثل این که حالت غشی به من دست داده باشد به سکوی جلوی درب خانه تکیه کرده و مدتی با حال خراب همان طور ایستادم.

همین که از برکت سیدالشهدا حالم بهتر شد و قوه راه رفتن پیدا کردم با وجود آنکه شب بود و چند منبر دیگر هم داشتم ولی دیدم حالم خراب است و برگشتم منزل.

عیالم که حالم را دید گفت سردیت شده و زود یک آبگرم و نباتی آورد ولی خیر، حالم اصلا خوب نمی شد و نمیدانم چطور بود که دایم فکر و خیالم می رفت به خانه حاجی و درخت گل سرخ و آن گیسوهای باز.

میدانستم که اینها همه وسوسه شیطان لعین است که میخواهد خیال من ذاکر سیدالشهدا را آشوب و خراب کند ولی هرچه لعن خدا بود به شیطان فرستادم فایده ای نکرد.

ادامه داستان در فرصتی بعد

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها