دلسوزی فردوسی برای رومیان

فردوسی یکی از چند رکن اساسی زبان و فرهنگ ایران است و هیچ ایرانی بجز آخوندهای تاریک اندیش وجود ندارد که به او عشق نورزد و خود را وامدار او نداند. کتاب او بزرگترین ابزاری است که ما برای نگهداشت زبان و فرهنگ خویش بکار گرفته ایم. با این حال بسیاری از ایرانیان شناخت کاملی از فردوسی و شاهنامه او ندارند. بخشی شاید به این دلیل باشد که هر گاه از فردوسی در کتبهای درسی و غیره نمونه می آورند ابیات او در ستایش خرد و دانش و یزدان و اینگونه است و حال آن که زیباترین اشعار فردوسی اشعار حماسی او است. تشریح فوقالعاده صحنه های جنگ و رجزخوانی ها و پهلوانی ها است، و البته خرد او در داوری آن چه قهرمانانش میکنند. فردوسی کارگردان بزرگی است که بزرگترین فیلم حماسی را ساخته و ابیاتش  چون دوربین گاه از بالا حرکت سپاه را نشان میدهند و گاه لنز آنها بر برق یک شمشیر، زه یک کمان، طلوع خورشید، زیبائی یک چهره و یا هر چه دیگر که این کارگردان ماهر بخواهد متمرکز میشود.

فردوسی هرگز نگاه یک سویه ای به نبردها ندارد و با همان لحن و ترتیبی از تورانیان و رومیان سخن میگو.ید که از ایرانیان. در اینجا نمونه ای از بخش تاریخی شاهنامه و جنگ شاپور ذوالاکتاف و رومیان برای نمونه می آوریم. شاهنامه را میتوان به دو بخش اساطیری و تاریخی تقسیم کرد هر چند که شاهنامه یک کتاب تاریخ نیست و در بخش تاریخی نیز گاه زمان و مکان و افراد با تاریخ واقعی همخوانی ندارد.  حق مطلب در مورد کتاب بزرگی مانند شاهنامه را نمیتوان در چند بیت ادا کرد و امیدوارم که این زیاد گوئی موجب ملال نشود. 

شاپور ذوالاکتاف را میتوان کینه جو ترین و خونریزترین پادشاه شاهنامه دانست. هرمز پادشاه ایران پیش از تولد فرزندش شاپور درمیگذرد و زمانی که شاپور کودک است غسانیان به تیسفون حمله میکنند و طایر شاه غسانیان عمه شاپور را تصاحب میکند. شاپور یزرگ که میشود به خونخواهی و برای زدودن این ننگ به سرزمین او حمله میکند. طایر را میکشد و کنف هر عرب که میبیند از جا در می آورد.

هرآنکس کجا یافتی از عرب

نماندی که با کس گشادی دو لب

ز دو دست او دور کردی دو کفت

جهان ماند از کار او در شگفت

عرابی ذوالاکتاف کردش لقب

چو از مهره بگشاد کفت عرب

(کفت بر وزن گفت: کتف)

شاپور سپس به صورت بازرگانی به روم میرود و در آنجا یک ابرانی بددل او را میشناسد و به قیصر خبر میدهد. قیصر او را میگیرد و در چرم خر کرده و میدوزد و در خانه ای زندانی میکند و سپس به ایران لشکر میکشد و ایران را تاراج میکند و بسیاری در ایران مسیحی میشوند. مهر شاپور در دل کنیزکی که در آن خانه بوده مینشیند و کنیزک او را آزاد میکند و شاپور او را با خود به ایران می آورد. شاپور سپس سپاهی گرد می آورد و تصمیم میگیرد که به اردوی قیصر در تیسفون شبیخون بزند.  شبها حرکت میکند و روزها پنهان میشود.

بتیره شبان تیز بشتافتی

چو روشن شدی روی برتافتی

شاپور در یک شبانگاه به اردوی قیصر شبیخون میزند. فردوسی صحنه را به زیبائی تشریح میکند و خواننده را در میدان جنگ قرار میدهد.

ز مي مست قيصر به پرده سرای

ز لشکر نبود اندرآن مرز جای

چو گيتي چنان ديد شاپور گرد

عنان کيی بارگی را سپرد

سپه را به لشکرگه اندر کشيد

بزد دست و گرز گران برکشيد

به ابر اندر آمد دم کرنای

جرنگيدن گرز و هندی درای

دهاده برآمد ز هر پهلوی

چکاچاک برخاست از هر سوی

تو گفتی مگر آسمان برکفید

ز خورشيد خون بر زمین برچکيد

درخشيدن کاوياني درفش

شب تيره و تيغهاي بنفش

تو گفتي هوا تيغ بارد همی

جهان يکسره ميغ دارد همی

ز گرد سپه چرخ شد ناپديد

ستاره همي دامن اندرکشيد

سراپرده قيصر بي هنر

همي کرد شاپور زير و زبر

بی اندازه کشتند رومی سوار

فزون از ده و دو هزاران شمار

به هر گوشه يي آتش اندر زدند

همي آسمان بر زمين بر زدند

 سرانجام قيصر گرفتار شد

وزو اختر نيک بيزار شد

وز آن خيمه ها نامداران او

دلير و گزيده سواران او

گرفتند بسيار و کردند بند

چنين است کردار چرخ بلند

شاپور سپس تاچ بر سر میگذارد و اسیران را می آورد و دست و پای همه را میبرد.

هزار و صد و ده تن آمد شمار

بزرگان روم آنک بد نامدار

همه خویش و پیوند قیصر بدند

به روم اندرون ویژه مهتر بدند

جهاندار ببریدشان دست و پای

هرانکس که بد بر بدی رهنمای

پس از آن شاپور با خنجر گوشهای قیصر را به دو نیم میکند و سوراخی هم در دماغش کرده و مهار بر آن میگذارد و او را زندان میکند و سپس به روم حمله میکند.  یانس برادر جوان قیصر سپاهی گرد می آورد که از شهر دفاع کند. این سپاه البته یارای مقابله با سپاه شاپور را ندارد. باز صحنه نبرد با استادی تمام ترسیم میشود.

بزد کوس و آورد بیرون صلیب

صلیبی بزرگ و سپاهی مهیب

سپه را چو روی اندرآمد به روی

بی ‌آرام شد مردم جنگجوی

رده برکشیدند و برخاست غو

بیامد دوان یانس پیش رو

برآمد یکی ابر و گردی سیاه

کزان تیرگی دیده گم کرد راه

سپه را به یک روی بر کوه بود

دگر آب از آنسو که انبوه بود

بر آمد خروشیدن دار و گیر

همان آتش خنجر و گرز و تیر

ز گرد سواران هوا شد بنفش

درخشان سنان و درفشان درفش

ستاره بر آن جنگ نظاره بود

که هم کین و هم کار بیغاره بود

ببستند گردان رومی میان

بر آن جنگ یکسر چو شیر ژیان

زمین آهنین شد هوا لاجورد

بابر اندر آمد سر تیره گرد

تو گفتی هوا ابر دارد همی

وزان ابر الماس بارد همی

همان لشکر شاه ایرانیان

ببستند خون ریختن را میان

بدین گونه تا گشت خورشید زرد

ز هر سو همی گشت باد نبرد

بکشتند چندان که روی زمین

شد از جوشن کشتگان آهنین

چو از قلب شاپور لشکر براند

چپ و راستش ویژگان را بخواند

چو با مهتران گرم کرد اسپ شاه

زمین گشت جنبان و پیچان سپاه

سوی لشکر رومیان حمله برد

بزرگش یکی بود با مرد خرد

بدانست یانس که پایاب شاه

ندارد گریزان بشد با سپاه

پس‌اندر همی تاخت شاپور گرد

به گرد از هوا روشنایی ببرد

به هر جایگه بر یکی توده کرد

زمینها به مغز سر آلوده کرد

ازآن لشکر روم چندان بکشت

که یک دشت سر بود با ‌پای و پشت

به هامون سپاه و چلیپا نماند

به دژها صلیب و سکوبا نماند

ز هر جای چندان غنیمت گرفت

که لشکر همی ماند اندر شگفت

(غو: نعره کشیدن ، چلیپا: صلیب ، سکوبا: اسقف)

فردوسی اطلاعات بسیاری در اشعارش میدهد و خواننده با کمی دقت متوجه میشود که رومیان نیروی دفاعی مناسبی نداشتند و پسران جوانسال هم برای دفاع آمده بودند ( سوی لشکر رومیان حمله برد / بزرگش یکی بود با مرد خرد) . سپاه روم در میان کوه و دریا گرفتار شده است و همه قتل عام میشوند. این تنها جائی است که فردوسی کلمه بیغاره را برای جنگ ایرانیان بکار میبرد و نشان میدهد که او این خونریزی کینه جویانه را نمیپسندد.

رومیان نامه ای به شاپور مینویسند و پیشنهاد میکنند که هر چه میخواهد بدهند تا او از کشتار و سوختن دست بردارد. آنچه ما در این نامه میبینیم خرد حکیم طوس است که از زبان رومیان گفته میشود.

یکی نامه بنوشت پرآفرین

ز دادار بر شهریار زمین

که جاوید تاج تو تابنده باد

همه مهتران پیش تو بنده باد

تو دانی که تاراج و خون ریختن

ابا بیگنه مردم آویختن

مهان سرافراز دارند شوم

چه با شهر ایران چه با شهر روم

گر این کین ایرج بدست از نخست

منوچهر کرد آن به مردی درست

تن سلم از آن کین کنون خاک شد

هم از تور روی زمین پاک شد

وگر کین داراست و اسکندری

کهن شد بروم اندرون داوری

مر او را دو دستور بد کشته بود

و دیگر کزو بخت برگشته بود

ورت کین ز قیصر فزاید همی

به زندان تو بند ساید همی

نباید که ویران شود بوم روم

که چون روم هرگز نبودست بوم

وگر غارت و کشتنت بود رای

همه روم گشتند بی‌دست و پای

زن و کودکانشان اسیر تواند

وگر خسته از تیغ و تیر تواند

گه آمد که کمتر کنی کین و خشم

که هرگز نیاید بهم دین وخشم

فدای تو بادا همه خواسته

کزین کین همی جان شود کاسته

تو دل خوش کن و شهر چندین مسوز

نباید که روز اندر آید به روز

نباشد پسند جهان‌آفرین

که بیداد جوید جهاندار و کین

درود جهاندار بر شاه باد

بلند اخترش افسر ماه باد

این داستانها که در دفاتر باستان به دست فردوسی رسیده و او به نظم نموده است گاه تاریخ و افسانه را به هم می آمیزد. این شبیخون به اردوی قیصر بی شک شبیخون موفقیت آمیز شاپور به اردوی کنستانتین دوم در سنجر در نزدیکی تیسفون است. این جنگها چنان که فردوسی بیان میکند صورتی مذهبی نیز داشتند. گرویدن کنستانتین کبیر به مسیحیت و اعلام حمایت از مسیحیان در همه جهان باعث شد که شاپور به مسیحیان در قلمرو خویش سوء ظن پیدا کند و  این سوء ظن که سپس تبدیل به دشمنی شد به کشتار مسیحیان، نابودی کلیساها و اعدام کشیشان انجامید. کسی که به وسیله کنیز از زندان گریخت البته نه شاپور و بلکه برادر او هرمزد بود که با کمک زنش از زندان شاپور گریخت و به رومیان پناهنده گشت و یکی از سرداران ارتش روم شد. 

شاهنامه ایده های خوبی نیز به خواننده میدهد و ار آن جمله همین دوختن فرد در میان پوست خر است و پس از فروپاشی رژیم اسلامی باید این معامله را با همه آخوندها کرد. به امید آن روز.

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
مشترک شوید
پیام رسانی در صورت
guest
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها
2
0
اگر مایلید نظر بدهیدx
()
x