دهه زجر؛ روزگار سیاه یک نسل بیگناه

۱۲ بهمن ۱۳۵۷ در حالیکه انقلابیون فریاد حماقتشان را بر سر «بختیار» بی همتا بلند کرده بودند و در خیابان ها عربده میزدند که وای به حالت بختیار، اگر امام فردا نیاد، امامشان آمد، آن هم چه آمدنی!

زنده یاد بختیار بعدها در مورد این روز کذایی گفت که عده ای به ایشان پیشنهاد داده بودند که هواپیمای کثیف خمینی را بزند، اما ایشان از ترس اینکه «امام حسین» ثانی درست نشود، از این کار منصرف میشود و ۱۰ روز بعد هم اهریمن خمینی پیروز میشود و نسل ۵۷ تی هم به آرزویش میرسد!

فقط چند ماه لازم بود تا ملت ببیند چه اشتباه مرگباری را مرتکب شده است. می و شادی ممنوع شد، گیسوی زن ممنوع شد، آهنگ ممنوع شد، شطرنج ممنوع شد، ویدئو ممنوع شد، فیلم ممنوع شد و دیگر چیزی نمانده بود که ممنوع نشود!

دوران کودکی ما با فریاد کشیدن ها و مرگ بر گفتن ها سپری می شد و هیچکس نبود که به ما بگوید این ذره ذره مردن و هراسیدن و تلاش برای بقا و زنده ماندن این نامش زندگی نیست.

موشک های صدام و خاطرات جنگ لعنتی کودکی ما را ربود و هفت ساله بودم که «خمینی » مرد! میلیون ها جنون زده چنان بر سر و صورت خویش میکوبیدند که تو گویی این جرثومه تباهی بهشت وعده داده اش را رو کرده بود و این ما بودیم که این رویا را کابوس میپنداشتیم!

همین امروز هم به عکس ها و فیلم های مرگ خمینی نگاهی دقیق بیاندازید، خواهید دید حق با بختیار و شاه بود که او را نکشتند. گر او آن هفت هشت سال را حکومت نکرده بود و کارنامه اعدام ارتشیان و کشتار ۶۷ و جنگ ۶+۲ را بر جای نگذاشته بود، مردم از او «حسین» دیگری می ساختند که همانند شهید مصدق میشد پاسخ تمام سوالات که اگر خمینی زنده بود، نه! اینچنین نمیشد!

در آن سال ها ایران سراسر در سوگ و ماتم بود. روزی نبود که یکی از فرزندان وطن در جنگ با عراق تکه تکه نشود و نام کوچه ای عوض نشود. هر کجا را که نگاه میکردی، لشگر کلاغ سیاه های چادری و برادران پشمالوی لات و قمه کش را میدیدی که در میانشان هم روحانیون کله قارچی مشغول موعظه بودند!

در تمام آن سالهای سیاه و سرمه ای و خاکستری که عطر زن ممنوع بود و بوسه و شادی و می جرم نابخشودنی، تنها روزهایی که مردم کمی میخندیدند، همین ایام «دهه زجر» بود!

تلویزیون مرخرف صدا و سیما کمی برنامه هایش بهتر میشد و در مدارس هم یکی از سرگرمی های ما تزیین کلاسهای درس و درست کردن روزنامه دیواری با تیتر درشت «شاه رفت» بود!

چه حماقت کودکانه ای! این شاه نبود که رفته بود، این ایران بود که داشت از دست میرفت و ما خر برفت خر برفت خوان ها هم در دنیای کودکی خوشحال از مستقر شدن شیطان در گذرگاه ها….

امروز که به عقب برمیگردم، میبینم پدران و مادران ناآگاه ما حتی یک بار هم لای کتاب های درسی ما را بازنکردند و ندیدند که چه غزعبلاتی به خورد ما میدهند، و شاید اگر هم دیدند، موافق بودند!

دوره پیک شادی نوشتن خیلی زود تمام شد و درحالیکه هنوز داشتیم با عروسک ها بازی میکردیم، جشن تکلیف از راه رسید و خاک عالم بر سرمان شد!

دهه زجر برای ما دهه شصتی ها جهنمی بود که بر سر درش نام بهشت زده بودند. پدران و مادران عصبی، معلمان عصبی، همسایه های عصبی و در آخر فرزندان عصبی…

۱۲ بهمن است و «دیو» رو «سپید» سالهاست که در قاهره آرامیده است و ملت به روحش درود میفرستند! ۱۲ بهمن است و خمینی آمده است، اما خبری از آب مفت و برق مفت و خانه مفت نیست! مردم صد برابر فقیرتر شده اند و از ایران جز یک تاریخ کهن و مشتی کتاب شعر و یکی دوجین غذای خوشمزه، چیزی باقی نگذاشته اند!

تازی پرستان خمینی پرست آمدند و بردند و خوردند و سوزاندند و هیچ باقی نگذاشته اند. نمیدانم این دهه های شوم فجر پر زجر چه زمانی تمام میشود، اما نمیتوانم این حرفم را در قلبم پنهان کنم که من نمیخواستم در این ضیافت پر خون نفس بکشم، من نمیخواستم فرشته ام خمینی باشد و سقف آرزوهایم قبرهای تنگ و تاریک، من این ارثیه شوم پدران و مادرانمان را هیچوقت نخواستم!

دهه زجر و پرعبرت، مبارک شما بود، ما عزادار روزگار رفته ایم!

به اشتراک بگذارید: