«دوپینگ» خط قرمز شماست؟ باخت «ارزشمدار» را پیشاپیش به شما تبریک می‌گویم! (در باب براندازی و خیالپردازی)

جنوب غرب آلمان، اوایل قرن بیست و یکم، «بازی» اول:

یان اولریش یک دوچرخه سوارحرفه ای، قهرمان جهان، المپیک و تور دو فرانس است. شاخصهای ژنتیکش او را درگروه استعدادهای نادر (که به طنز «موتانت» خوانده میشوند) قرار میدهند.

او این شانس را هم داشته که در آلمان شرقی به دنیا امده و در کودکی توسط «دستگاه قهرمان پروری» ویژه آنجا کشف شده و تمام دوران نوجوانی و جوانی خود را تحت مدیریت حاذقترین مربیان وقف دوچرخه سواری کرده است. او همچنین یک قابلیت استثنایی برای تحمل «زجر» دارد. تمام اینها او را در نوزده سالگی به مقام اول آماتورهای جهان رسانده اند.
با وجود این وقتی او وارد سیرک دوچرخه سواری حرفه ای میشود کم میاورد! او هم مانند دیگران قبل از او متوجه میشود که از دنیای «آدمیان» وارد یک دنیای دیگر شده که اعضای کم شمار آن «موتانت ها» هستند، همه در حد جنون مصمم هستند، همه بهترین امکانات را دارند، ومضاف بر اینها: از دوپینگ سیستماتیک استفاده میکنند!
در مواجهه با این واقعیت او هم میپذیرد که «روحش را به شیطان بفروشد» و وارد سیستم دوپینگ شود. او بعداز لو رفتن ـ با بی شیله پیلگی ویژه خودش ـ میگوید که این احساس را نداشته که «حقه بازی» کرده است. این ادعای او به تعبیری صحیح است، چرا که به تدریج ثابت شد همه «قهرمانانی» که او با آنها رقابت میکرده ـ بدون حتی یک استثنا ـ از دوپینگ استفاده میکرده اند.


همان جا، همان زمان، ولی «بازی» دوم:

پروفسور ورنر فرانکه یک مولکولار-بیولوژیست مشهور و یکی ازمدیران «مرکز پژوهش سرطان آلمان» است. ولی او در زندگی یک «جهاد اکبر» هم برای خود تعریف کرده و آن نبرد با دوپینگ است.

دو انگیزه به ذهن خطور میکنند: یکی اینکه از نظر او «پِروِرز» است که مثلا پیشرفته ترین روشهای دستکاری ژنتیکی برای مداوای بیماران سرطانی ابداع شوند، ولی حتی قبل از اینکه به بیماران برسند یک عده آنها رابه گروهی از «سالمترین» ابناء بشر برسانند تا ـ با ریسک از دست دادن سلامتشان ـ رکوردهایشان را جایی در اعشار جابجا کنند. دیگر اینکه او این را ناعادلانه میداند که مثلا همسرخود او یک قهرمان دو و میدانی بوده، ولی از یک جایی به بعد به سد «دوپینگی ها» برخورده و بدین ترتیب از موفقیت بیشتر محروم مانده است.

پروفسور فرانکه چندین دعوای حقوقی بزرگ بر سر دوپینگ داشته است، من جمله با یان اولریش و تیمش، ولی همچنین با همکاران خودش، یعنی پروفسورها و پزشکان نامدار آلمانی که در دوپینگ سیستماتیک نقش داشته اند.


و اما حکایت ما:

این روزها در بین ایرانی ها هیچ سوالی بیشتر از این به چشم نمیخورد که چرا ما در مواجهه با این رژیم در مانده ایم و بویژه اینکه چرا نخبگان ما ایده های کارساز عرضه نمیکنند.

آنچه من مشاهده میکنم این است که بویژه نخبگان ما میخواهند نقش «پروفسور فرانکه» را ایفا کنند. این نقش به خودی خود «قشنگ» است، ولی یک اشکال اساسی دارد: دوستان «بازی» را عوضی گرفته اند و درک هم نمیکنند که انتخاب بازی در اختیار آنان نیست!

۱. ما با یک بازیگر دوپینگی سر و کار داریم. حکومت ایران بزرگترین منابع نفت و گاز جهان را تحت کنترل دارد. در اصل همین به تنهایی برای تامین قوای سرکوب کافی میبود، اگر در چنین کشوری قشرحاکم کاملا مصمم به حفظ قدرت باشد بعید است بتوان از آن بوسیله یک انقلاب «متعارف» خلع ید کرد. این کشف جدیدی هم نیست، جالب اینکه هانا آرِنت که «براندازان مدنی» انقدر به او استناد میکنند (ضمنا من هیچوقت نفهمیدم چرا؟) کمابیش همین را در قرن پیشین گفته بود. حریف ما هم دوپینگی و هم مصمم است، چیزی که او کم دارد استعداد (برای مدیریت، نه برای تحمیق) است. ولی این ترکیب قبل از اینکه به براندازی منجر شود به فروپاشی اجتماعی منجر خواهد شد.

۲. در این بازی داور یا بازرس حضور ندارد. پروفسور فرانکه این امکان را دارد که به قوای حاکمیتی و افکار عمومی مراجعه کند و خواهان تشدید نظارت بر بازیگران شود (هر چند بعید است این درعمل کافی باشد، ولی او حداقل میتواند به آن امید ببندد). در مورد ما حتی امید به چنین روشی متوهمانه است. نزدیکترین مشابهی که به فکر من میرسد تحریمها هستند، که دسترسی حریف به «خون تازه» را کاهش میدهند. ولی اینجا هم بانیان تحریم «بی طرف» نیستند، بلکه خودشان «بازیگر سوم» هستند.

۳. مهمترین اختلاف این است که پروفسور فرانکه اصولا قرار نیست رقابت کند. حتی ورزشکاران هم (حداقل در اصل) این انتخاب را دارند که قید شرکت دریک رقابت ناسالم را بزنند (و مثلا بروند کارگری کنند). ولی ملت ایران محکوم به شرکت در مسابقه است. نزدیکترین مشابهی که برای اجتناب از این مسابقه به فکر من میرسد این است که افراد جلای وطن کنند، یا اینکه در کشور بمانند، ولی خودشان را حتی الامکان از مشارکت بیرون بکشند (که هر دو در مقیاس عظیم روی میدهد). ولی در هر حال این به معنی پذیرش شکست است.

نکته کلیدی که بویژه نخبگان ما حاضر به پذیرش آن نیستند این است که ما ـ چه بخواهیم و چه نخواهیم ـ در بازی اول هستیم.  بنابراین کسانی که نقش خود را در بازی «با ارزش» دوم میبینند اصولا در «فیلم اشتباه» هستند. بازی اول هم شرایط خاص خودش را دارد، کسانی که گزینه شان «باخت» نیست باید این شرایط را هضم کنند، «روحشان را بفروشند» و تعادل در رقابت را در صورت لزوم با عبور از خط قرمزهایشان تامین کنند.
متخصصی هم که به کار براندازان میآید «پروفسور فرانکه» نیست، بلکه از آن  گونه پروفسورهایی است که فرانکه چشم دیدنشان را ندارد. زمانی که آنها کیفشان را باز کنند شما سرنگهای تزریق زیر پوستی و کیسه های خون را خواهید دید، پس خودتان را آماده کنید که وحشت نکنید. حداکثر چیزی که شما میتوانید از چنین متخصصی انتظار داشته باشید افزایش موثر شانس شما در مسابقه با یک ریسک شناخته شده است. او نه میتواند تضمین کند که آسیبی به سلامتی شما نمیرسد، و نه اینکه اصولا هیچ نتیجه ای در «مسابقه» شما را «رستگار» میکند…

  • این نوشتار نخستین بار در فروردین ۱۳۹۸ در تارنمای «بالاترین» منتشر شد.
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها
2
0
نظر بدهیدx
()
x