دکتر حسین فاطمی دکترا نداشت

خسرو اقبال در خاطرات خویش بیان میکند که حسین فاطمی آدم با سوادی از لحاظ تحصیلات نبود اما آدم مستعدی بود و به اروپا رفت و بدون آن که چیزی گرفته باشد برگشت و دکتر شد (3:53). به نظر می اید که پیشینه دکتراهای تقلبی در ایران سر دراز دارد.

خسرو اقبال برادر کوچکتر دکتر منوچهر اقبال است که هرچند خود از مشاغل حکومتی پرهیز کرده است روابط بسیار گسترده ای با سیاستمداران و چهره های مطرح دوران پهلوی داشته است. وی که بر خلاف برادرش از منتقدان شاه و خانواده پهلوی است از خانواده پهلوی برای فسادی که در آن رخنه کرده بود انتقاد میکند و اظهار میکند که همه  جریانهای مطرح اقتصادی را مصادره و بین خود تقسیم کرده بودند (2:17). او البته تنها کسی نیست که این مسئله را عنوان نموده و این را در خاطرات دیگر اشخاص و اسناد آن زمان میتوان یافت و امر پنهانی نیست.  آنچه تازگی دارد این ادعای او است که شهرام پهلوی نیا فرزند شاهزاده اشرف آثار باستانی و عتیقه را از ایران خارج مینمود. این را باید اضافه کرد که او با خانواده پهلوی نسبت فامیلی نیز دارد و پسر دیگر شاهزاده اشرف، شهریار شفیق با دختر منوچهر اقبال یعنی برادرزاده او ازدواج کرده بود. افراد دیگر نیز در خاطراتشان از فساد شهرام و درستکاری شهریار سخن گفته اند و او نیز این را انعکاس میدهد.

وی مرگ برادرش منوچهر اقبال را نوعی خودکشی آگاهانه میداند (2:30). منوچهر اقبال به شهادت همه دست اندرکاران آن زمان فردی درستکار هرچند نه سیاستمداری خوب بود که محبت و ایمانی خالصانه به شاه داشت. دکتر منوچهر اقبال همچنین به نظر اکثر افراد پایه گذار دیکتاتوری شاه در ایران بود و دلیل این را پاسخ وی در مجلس میدانند که وقتی میخواستند او را استیضاح کنند در مجلس بیان کرد که وی خود را پاسخگو به مجلس و نمایندگان نمیداند و تنها پاسخگو به یک شخص میباشد که فعلا خارج از مملکت است. شاه در آن هنگام در سفر امریکا بود. این اولین باری بود که نخست وزیری چنین سخنی میگفت. خسرو اقبال به یاد می آورد که شاه در پایان با دکتر اقبال نامهربان شده و بی اعتنا به ابراز نگرانی های او از فساد موجود هر چه بیشتر به سوی خودکامگی گام برمیداشت. او این ناامیدی را در عدم مراعات دستورهای پزشک از سوی دکتر اقبال که منجر به مرگ او شد موثر میداند.

او در ادامه خاطراتش اظهار میکند که شاه گاه به خانه امیر هوشنگ دولو در تجریش میرفت و با او تریاک میکشید (3:10). این جزئی ار خاطرات او در مورد ماجرای جدا شدن شرکت گاز و شرکت پتروشیمی از شرکت نفت است که در آن زمان تحت ریاست دکتر اقبال بود. روسای این دو شرکت مبلغ چهار میلیون تومان به امیر هوشنگ دولو رشوه دادند تا با نفوذی که در شاه داشت جدائی این دو شرکت از شرکت نفت را که دکتر اقبال مانع آن بود صورت دهد و کار انجام گرفت. امیر هوشنگ دولو به قاچاق مواد مخدر نیز اشتغال داشت و خاطره دیگری که او نقل مبکند همان است که در کتاب شاه عباس میلانی نیز آمده و آن کمک شاه در فرار دادن دولو از سویس در هواپیمای شخصی خود پس از دستگیری وی برای قاچاق مواد مخدر در آن کشور بود.

خسرو اقبال در زمانی که انگلیسی ها در زمان جنگ جهانی دوم بسیاری از دولتمردان ایرانی را که تمایل یا ارتباطی با آلمان داشتند دستگیر و زندانی نموده بودند با دیگران از جمله دکتر هدایت متین دفتری همبند بوده و او را فردی کم مایه اما متوهم معرفی میکند و میگوید که یک بار به او کلک زده اند و گفته اند یک زندانی که تازه از تهران آمده گفته که مردم همه  خواستار او هستند و در مقابل سفارت انگلیس تظاهرات کرده و خواستار آزادی دکتر متین دفتری شده اند و او در همین چند روزه آزاد خواهد شد و باید یک چلوکباب به همه آنها سور بدهد. آن بدبخت هم گول خورده و سور داده بود (3:32).

او چند خاطره نیز از تیمور بختیار نقل میکند و میگوید در زمان رضا شاه بختیاری ها را در ارتش بکار نمیگماردند و اما با این وجود رضا شاه تیمور بختیار را فرد لایقی تشخیص داده و پست خوبی در ارتش به او داد (3:55). به گفته وی در آن زمان تیمور بختیار چیز زیادی نداشت اما بعدها یک خانه کاخ مانند چند میلیونی در نزدیکی کاخ سعد آباد برای خود بنا نموده بود و یک روز که او در آنجا به دیدارش زفته بود برای خسرو اقبال درد دل نموده بود که اگر مانند دیگران اهل کارهای غیر قانونی بود حالا خیلی وضعش بهتر بود.  او در این خاطرات هژبر یزدانی سرمایه دار معروف را طراح قتل تیمور بختیار پس از فرار او به عراق معرفی میکند.

خاطره ای نیز از تیمسار اویسی نقل میکند که در خرداد 42 با بی رحمی تعدادی از تظاهر کنندگان را کشته بود و وقتی خسرو اقبال چند روز بعد در خانه دوستی او را ملاقات کرد و گفت چگونه چنین این افراد را کشته، اویسی در پاسخ با دست گذاشتن روی سلاح کمری اش و اشاره به عکس شاه گفته بود من اگر لازم باشد برای این شخص سی میلیون ایرانی هم میکشم (4:11). این نوع از نگاه و تربیت در ارتش از سوی دیگران نیز عنوان شده و نشان میدهد که چرا تصمیم بختیار برای قبول نخست وزیری پس از عزیمت شاه اشتباه بود. سران ارتش وظیفه اصلی خویش را نخست حفاظت از شاه و نه کشور میدانستند. اویسی به شهادت دیگر خاطرات نیز فرد درستکاری بود و مردی که به اعتقاد بسیاری اگر به جای ازهاری حاکم نظامی ایران شده بود لیاقت بیشتری از خود نشان داده و احتمال کنترل اوضاع بیشتر میبود. هوشنگ نهاوندی در خاطرات خود بیان میکند که در بهبوحه شکل گیری انقلاب ارتشبد اویسی بسیار نگران بود و با نگرانی از شاه میخواست که اجازه دستگیری آشوبگران را بدهد و شاه اجازه را صادر نمیکرد. اویسی از شدت استیصال از نهاوندی درخواست دیدار شهبانو را کرده بود و اوضاع را به شهبانو توضیح داده و از او خواهش کرده بود کمک کند تا شاه اجازه دستگیری ها را بدهد. نهاوندی تعریف میکند که فرح در گفتگوهای خودمانی شاه را مجی جون صدا میزد و میگوید وقتی اویسی را بدرقه کرده و به دفتر ملکه بازگشم داشت با شاه تلفنی حرف میزد و میگفت مجی جون میگه انقلاب میشه.

او در پایان خاطرات از نقش شورای سلطنت و بی فایدگی آن صحبت میکند و میگوید که قره باغی از رئیس شورا  سید جلال تهرانی خواسته بود که شاه را آگاه کند که بهتر است روی ارتش خیلی حساب نکند. او همچنین نقل میکند که از شاه خواسته بودند که در مملکت بماند و او گفته بود بمانم تا مردم بریزند و من و خانواده ام را بکشند و آن وقت شما راضی میشود؟ نه، من میروم. بی شک شاه هرگز آنچه بر خانواده سلطنتی عراق رفت فراموش نکرده بود.

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
مشترک شوید
پیام رسانی در صورت
guest
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها
2
0
اگر مایلید نظر بدهیدx
()
x