دیوانه خانه ای به نام جمهوری اسلامی

به تصویر خوب نگاه کنید؛ این پیکر نحیف و‌کوچک که طعم شیرین «اسلام رحمانی» را چشیده است، پیکر یک دانش آموز است که معلم ورزش روانی او _ حالا به هر دلیلی _ چنین او را تازیانه زده است و‌ به خیال خویش تنبیه کرده است.

براستی در ایران اسلامی چه خبر است؟ چرا معلمی که باید سمبل مهربانی و ایثار باشد، چنین وحشیانه یکی از «گلهای خندان» ایران را سلاخی کرده است و تو گویی تمام عقده های حقوق نگرفتن و مشکلات معشیتی و شخصی خویش را چنین ناجوانمردانه بر تن نحیف این کودک بخت برگشته خالی کرده است!

این همه فقر فرهنگی و خشونت آموزشی از کجا می آید؟

روزگاری در ایران ملک ویران شده، دانش آموزان جعبه تغذیه رایگان دریافت میکردند و امروز، در دورانی که به همت انقلاب اسلامی به جای آب و برق مجانی_ تنها جان آدمیزاد ارزان و «بی بها» گشته است_ دانش آموزان تازیانه میخورند و نکته قابل توجه سکوت سراسری و بی عملی عمومی ملت است.

از بخشیدن خزر به روسیه، تا «ترچیه» فریاد زدن عده ای در استادیوم های ورزشی ، از صدها هزار «حاجی» در صف «مکه»_ به همراه دلخوشی و شادمانی از سرویس های اضافی چو «تجاوز» در فرودگاه ها به فرزندانشان_ تا پیاده روی یکی دو میلیون زامبی به مقصد کربلا ( و لابد برای تشکر از صیغه شدن خواهران و مادران وطنی خویش در مشهد خیلی مقدس) ، تا شکنجه و تازیانه خوردن پیر و جوان در زندانها_ و حالا هم در کلاس درس_ راه دوری نیست!

آنان که کشور خویش را به بیگانه و گجسته ای به نام «خمینی» تقدیم کردند و فریب «مثلث بیق» و وعده های بهشتی «شیطان» را ، در زیر درخت سیب کرم خورده_ در نوفل لوشاتو _ خوردند، امروز باید جوابگوی نتایج فاجعه بار انقلابی باشند که از آغاز تا به امروزش، ضد «ایران» و «ایرانی» بود.

نکته جالب توجه در شرایط امروز ایران اشغال شده، سکوت و همراهی ملت با زندانبانان خویش است. براستی چرا ما به این نقطه رسیده ایم؟

کدامین حادثه و فاجعه ای است که هنوز نظام مقدس بر سر ما نیاورده باشد؟

میلیون ها معتاد و تن فروش و بیمار روانی و تهی شدن جامعه از وجدان انسانی، تنها یکی از ثمرات انقلاب سیاه ۵۷ است.

آیا زمان آن نرسیده است که ما هم چو مردمان «عراق» و «لبنان» در برابر ضحاک ولایت فقیه و اعوان و انصارش قیام کنیم؟

چگونه است که میلیون ها انسان خاورمیانه ای که اسیر دست نظام اسلامی گشته اند، فریادشان گوش خاورمیانه عقب افتاده را کر کرده است، اما در کشوری که بیشترین درجه خشونت و وقاحت و سفاهت را در این ۴۰ سال تجربه کرده است، صف نذری بگیران و پابرهنگان راهی اربعین، بیشتر از مخالفان است!؟

براستی کدامین فاجعه میتواند ملت ایران را از این کابوس ۴۰ ساله بیدار کند؟ دگر باید چه شود!؟

این سکوت مرگبار را چگونه به خود و دیگران باید توضیح‌داد؟ براستی چرا!؟

براستی چرا در کشور ما، فردی چو‌رضا شاه کبیر، با آن کارنامه درخشان و باورنکردنی که بی شک باید او را معمار ایران نوین خطابش کنیم ، پایانش آن میشود که در غربت و تنهایی جان بسپارد و مومیایی اش هم دزدیده شود، اما در نقطه مقابل، برای اهریمنی به نام خمینی، چنان بارگاهی ساخته میشود که طعنه به کاخ های افسانه ای میزند!؟

کجای کار ما ایراد دارد؟ چرا در این ۴۰ سال، در بزرگترین تظاهراتها، فریاد ما در حد «رای من کجاست؟» و «یا حسین، میر حسین» و «الله اکبر» گفتن از پشت بام ها بوده است!؟

چرا وقتی قیام ملی و خردمندانه دی ماه سال ۹۶، با شعارهای زیبایی چو «اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمومه ماجرا» و «رضا شاه روحت شاد» پایان «فریب اصلاحات» را فریاد زد، تهران و دیگر شهرهای بزرگ سکوت کردند و ترجیح دادند همچنان خاموش باشند!؟

موج قیام های لبنان و عراق تا به سرچشمه «ایران» اشغال شده نرسد، خاورمیانه عقب مانده و جهان مدرن ، رنگ آرامش به خود نخواهند دید. این مهم هم هرگز اتفاق نخواهد افتاد، مگر آنکه مردمان ایران در یک روز و ساعت مشخص، جملگی به پا خیزند و بنیاد این جرثومه تباهی را در هم بپیچند.

ایران چنان در لبه سقوط و تاریکی قرار دارد که ادامه این انفعال و سکوت شرم آور، نتیجه اش تباهی و تجزیه این کهن زاد و بوم خسته خواهد بود.

زنگ های خطر در خارج از مرزهای ایران، در داخل ایران، و خلاصه در همه جا به صدا درآمده است. بر خلاف تبلیغات «استمرار طلبان» بی شرم و بی وجدان، پایان جمهوری اسلامی، پایان ایران نیست؛ اتفاقا برعکس، این بقا و «استمرار» جمهوری اسلامی است که تمامیت ارضی ما را «تهدید» میکند و ایران را روز به روز به قهقرا میبرد و به «فروپاشی» از درون نزدیک میکند.

صدای فقر فرهنگی که از استادیوم ها بلند شده است؛ آن هم درست در جایی که طرفداران ستارخان، آن ابر مرد آذرآبادگانی، در زمان «انقلاب مشروطه» فریاد زدند :

خاک میخوریم، اما «خاک» نمیدهیم!

خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم

شوربختانه حالا پس از یک قرن فرزندان آن افراد «ایران پرست»، در نهایت ساده لوحی و بی اطلاعی تاریخی که همه و همه محصول «آموزش و پرورش» اسلامی است، فریاد «تورچیه» سر داده اند، آن هم در ستایش از «نسل کشی» تازه ای که «اردوغان» براه انداخته است!

به هر کجا که بنگرید، ردپای «تجزیه هراسی» سپاه را میبینید. سپاهی که به قول خودشان «ریگی» را در آسمان شکار میکند و روح الله زم را از پاریس به قلب تهران میکشاند، سپاه و اطلاعاتی که سینه فروهرها را در داخل و قلب بختیارها و فرخزادها را چنان بی رحمانه در خارج از ایران سلاخی میکند، نمیتواند جلوی ۴ تا تجزیه طلب را بگیرد که پرچم و پارچه های چند متری را در استادیوم ها به نمایش نگذارند؟

و یا این تجزیه طلب ها خودشان «کارمند رسمی» سپاه هستند که عده ای ساده لوح را هم وارد بازی خویش کرده اند!؟

هر روزی که از عمر این نظام میگذرد، ایران بیش از پیش در خطر قرار میگیرد. فقر و فحشا و اعتیاد یک طرف، این ثمن بخشی خزر به روس ها و خلیج فارس به چینی ها، همه و‌همه نشان میدهد مشتی بیگانه بر ما حکمرانی میکنند که برایشان ایران به معنای یک مکان «جغرافیایی» است، و نه بیشتر! وطن وطن کردن ما مردم هم منجر به رهایی نمیشود، چرا که سرنوشت این حکومت و پایانش، از خیابان ها میگذرد.

تا زمانی که خیابان ها خالی از مشت های گره کرده و سینه های سپر کرده باشد، هیچ چیزی تغییر نخواهد کرد. این نظام تنها زبان زور و صدای گلوله را میفهمد. با شعار و‌ کمپین، این نظام سقوط نخواهد کرد.

هر گاه بسیجیان و سپاهیان و خانواده های ایشان احساس کردند خیابان های لواسان و تپه های «باستی هیلز» دیگر امن نیست، آنگاه منتظر سقوط این نظام باشید.

جنگ های پارتیزانی و حضور میلیونی و ایستادگی، تنها راه پایان دادن به این نظام بربر و جنایتکار است.

اگر مهر به ایران دارید، اگر میخواهید از خز تا خلیج، از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب ایران، شاهد تازیانه خوردن و به فقر و فحشا کشیدن «مهندسی» شده فرزندان این سرزمین نباشید، اولین گام تو دهنی زدن به چماق کشهایی چو علی مطهری و اکبر گنجی و عباس عبدی و باجزاده ها است. باید نشان دهیم که جنبش دی ماه سال ۹۶ و خون پاک جانباختگان بی رسانه آن رستاخیز ملی، هدر نرفته است.

اکنون زمان عملی کردن شعار «اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمومه ماجرا» است. باید این سیرک تهوع آوری که نام «انتخابات» را یدک میکشد، تعطیل شود. فقط کافی است به حرفهای سخیف علی مطهری ، همان که پدرش نیاکان ما را برای برگزاری «چهارشنبه سوری» خر و نادان نامید، گوش کنید که چگونه مخالفش را در لفافه به «تجاوز» و «گایش» تهدید میکند، تا بدانید یک «استمرار طلب» با یک «اصول گرا» هیچ فرقی با هم ندارند؛ هر دو به فکر «استمرار» نظام و سهم بردن از سفره ایران فلاکت زده هستند، یکی با داغ و‌درفش و زندان، دیگری با فریب و روزنامه و مقاله، ما را «عقیم» کرده است.

از صندوق های رای تا پیکر تازیانه خورده این دانش آموز راه دوری نیست؛ زمان، زمان پایان بخشیدن به این کابوس شوم است. ۴۰ سال فریب و بازی خوردن ، ۴۰ سال انتخاب میان «بد و بدتر» ، بس است.

توضیحات عکس :

شلاق معلم ورزش بر بدن دانش آموز (منطقه کارون خوزستان)

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
4 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها