ذهن منظم و ذهن تنظیم شده

برای ما که بیش از دو دهه به مهاجرت ناخواسته تن داده ایم بارها فرصت تامل در تفاوتهای ذهنی خودمان با غربی ها پیش آمده است و ما را به تفکر عمیق فرو برده که چرا غربی ها در مواجهه با مشکلات و موانع راههای کاملا علمی (ریاضی/منطقی) را اتخاد می کنند در حالی که  ما اکثر یک چیزهایی را پیش فرض می گیریم و جلو می رویم و اگر خوش شانس باشیم موفق می شویم و اگر شکست بخوریم مسیر دیگری را در پیش می گیریم به امید اینکه این بار به نتیجه دلخواه برسیم.

مثلا فرض کنید ما میخواهیم از نقطه A به نقطه B برویم. یک روش این است که قبل از حرکت کوتاه ترین و مناسبت ترین مسیر را پیدا کنیم و همه امکانات و خطرات و ریسکهای پیمودن آن مسیر خاص را درنظر بگیریم و برای هر حالت احتمالی تمهیدات لازم را فراهم کرده باشیم بعد وارد عمل بشویم و در پیمودن آن مسیر بسیار با دسپلین و منظبت و جدی باشیم.

این یک روش است که نیاز به این دارد که ذهن ما اینگونه تربیت شده باشد.

یک روش دیگر هم این است که ما ایرانی ها و بطور کلی ما مردم کشورهای اسلامی به ان عادت داریم و آن این است که یکسری اصول پیدا و پنهان در ذهن ما هست که ما را متفاوت از گروه نخست کرده است. ذهن ما طوری پرورش یافته که برای رفتن از نقطه A  به نقطه  B مسیرها را به شر و خیر تقسیم می کنیم و یکی از مسیرهایی که خیر است (که معمولا هم فقط یکی است) را می گیریم و جلو می رویم و اگر در میانه راه به موانعی برخوردیم ذهن تحلیل گر ما به کار می افتد و تقصیر آنرا به گردن دشمنان دور و نزدیک می اندازیم و یجای برگشتن به نقطه اول و تجزیه و تحلیل انتخاب اول سعی می کنیم موانع را یکی یکی دور بزنیم و گرفتاری پشت گرفتاری را سپری کرده و نهایتا دنبال کسانی می رویم که حدس می زنیم ما را ممکن است به مقصد برسانند. حالا بگذریم از اینکه برای رسیدن به مقصد چقدر نذر و نیاز می کنیم، چقدر در خواب امام زمان را می بینیم، چقدر حالت عرفانی بهمان دست میدهد و غیره.

همین است که ایرانیان تقلید کنندگان خوبی هستند. مثلا کافی است توی یک خیابان یکنفر یک مغازه پیتزایی بزند و کارش بگیرد بالافاصله می بینید صد تا مغازه توی همان خیابان مغازه پیتزایی باز شد!

البته نه اینکه خیال کنید در غرب همه آدم حسابی هستند و همه ذهن ها خلاق و با نظم و انظباط کار می کند. نه خیر اینجا هم آدمهای گاگول زیاد داریم اما سخن ما تمرکز روی طبقه الیت جامعه و آنهایی که چرخی از چرخهای صنعت و تکنولوژی اینجا را بچرخش درآورده اند هست.

ما ذهن مان بر اثر تعلیمات مذهبی و شعر و شاعری و داستان های حسن کچل، ذهن های تنبلی است. تاثیر این ذهن تنبل را متاسفانه در وجهه های گوناگون زندگی ایرانی میتوان مشاهده کرد. مثلا همه ذهن های ما این اصل را پذیرفته که رژیم جمهوری اسلامی بالاخره سقوط می کند و نابود میشود. ولی هیچوقت ذهن ما جرات ندارد به این فکر کند که ممکن است اصلا این رژیم به این زودی ها سقوط نکند. آیا ما تمهیدی ولو ذهنی، برای ان حالت درنظر داریم؟

بگذارید مثال دیگری بزنم. آقای اسماعیل وفا یغمایی ماجرای حل شدن خودش را در باورهای سازمان مجاهدین شرح میداد. نکته جالبی که می گفت این بود که حتی بنیانگزاران سازمان هم جرات و جسارت نقد راهی را که انتخاب کرده بودند نداشتند چه برسد به ما که ذوب در شعارهای آنها شده بودیم. بدون اینکه تجزیه و تحلیل کنند جنگ مسلحانه را اعلام کردند که هزاران نفر توی خیابانها کشته شدند. این وضعیت یعنی منجمد شدن ذهن ها همچنان ادامه داشت و دارد.

بیشتر این بدبختی ها بخاطر این است که ذهن های ما عادت کرده یکسری چیزها را خیر و یکسری چیزها را شر بدانیم. و همین باعث شده مغزها درست کار نکند. ما آنقدر چشم بسته جلو میرویم تا با سر به دیوار بخوریم.

اما تغییر این وضعیت به این سادگی ها نیست بلکه نیاز به تمرین زیاد دارد. ذهن را باید عادت داد تا علمی مسائل را تجزیه و تحلیل کند.

 

 

 

مشترک شوید
پیام رسانی در صورت
guest
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها
1
0
نظر بدهیدx
()
x