رنگین کمان قصر سلطان عمان

چندی پیش که سلطان قابوس گفت بروم که دیگر حالم بهم خورد از وساطت و چشم از جهان فرو بست به یاد سفری افتادم که سالها پیش به عمان نمودم و چند خاطره کوتاه که باقی ماند. هرگز سرزمینی به این خشکی ندیده بودم. از مسقط به صور میرفتم و فقط بیابان خشک بود و گاه بته ای قهوه ای بر بالای کوهی کوتاه. هر از چند گاهی واحه ای نمودار میشد و به ناگاه زندگی رنگ سبزی از طراوت به بیابان میزد. میزان تعجب مرا میشود حدس زد هنگامی که چند بار از دور رودی از آب را در میان بیابان خشک در جریان دیدم و چون نزدیک شدم دیدم رودی از شن است که مانند آب در بیابان روان است و از زیر پل میگذرد.

بجز در واحه ها که گاو و بز و گوسفندی میدیدی تنها حیوانی که این بیابانهای داغ را تاب می آورد شتر است و همیشه باید مواظب بود که مبادا خاطرش رنجیده شود. در صور سرگذشت جوانی را شنیدم که بتازگی لیسانس گرفته و کاری در مسقط یافته و خیال ازدواج داشت. شب از صور به مسقط میرفته که بچه شتری میدود جلوی ماشینش و این هم نمیتواند ماشین را نگاه دارد و بچه شتر را میزند و نفله میکند. مادر بچه شتر که از عقب می آمده و این صحنه را میبیند و صدای فریاد بچه اش را میشنود میدود و خودش را پرت میکند روی ماشین. سقف ماشین روی جوان فرو می آید و آن زیر له گشته و قطع نخاع میشود و از هر دو پا فلج میگردد.

عمان جای چندانی برای دیدن نداشت. در مسقط به مکانی رفتیم که قصر سلطان نیز در آن قرار داشت. به باغ قصر که نگاه کردم چندین مرد در لباسهای قرمز و بنفش و نارنجی و سبز و دیگر رنگهای شاد دیدم که رنگین کمانی در باغ ایجاد کرده بودند. برایم باعث تعجب بود چون تا آن هنگام لباسی به جز سفید و خاکستری و سیاه و گاه قهوه ای بر تن مردان ندیده بودم. توضیح دادند که اینها مفعولهای های شاه هستند و سلطان به مرد علاقه دارد. این را میدانستم چون در صور هم گفتند که سلطان امرد دوست دارد و وقتی جائی به بازدید میرود جوانهای خوشگل سعی میکنند خو د را به او بنمایانند چون میدانند اگر مورد پسند بیافتند پاداش خوبی در انتظارشان خواهد بود. جوانی را میگفتند که موفق شده بود توجه سلطان را جلب کند و نزد سلطان رفته و خدمتی کرده و با یک ماشین بنز بازگشته بود.

شبی هم به اصرار بنده برای دیدن زندگی سنتی به رستورانی در حومه مسقط رفتیم. دو مرد و دو زن بودیم و به جای میز به ما یک اتاق دادند. به هر خانواده  و یا گروهی یک اتاق میدهند با دشکچه برای لم دادن. سفره ای از پارچه ضخیم در میان انداختند و ما هم که میخواستیم غذاهای مختلف را بچشیم بدون توجه غذای زیادی سفارش دادیم. البته که مقدار زیادی غذا زیاد آمد. وقتی به شاگرد رستوران گفتیم که میتواند سفره را جمع کند در کمال تعجب به جای این که مثلا ظرفها را در سینی گذاشته ببرد، چهار سوی سفره را گرفت و بلند کرد و همه چیز ریخت در همدیگر و به چشم بهم زدنی سفره جمع شده بود و مثل یک کیسه آن را برد. پس از آن هم از حلوای مسقطی و قهوه عمانی مستفیض شدیم که هر کس به عمان میرود باید حتما بچشد.  

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها