روز بی حجابی

مگرمیشد؟ مگرمیشود؟ یعنی همه؟ نه، نه، این باید یک کابوس تلخ باشد. همانطور که در جوی افتاده بود این منظره غیر قابل باور را مینگریست و گوئی قدرت حرکت را از او گرفته بودند.

مگرمیشد که همه زنها در یک روز و یک زمان حجاب از سر بردارند؟ مگر چند نفر را میشد بگیرند؟ این همه زن، این همه زن بی حجاب با موهای عریان. مو، مو، خیابان پر از مو بود. مو از هر رنگ. سیاه، قهوه ای، بلوند، طلائی، خرمائی، زیتونی، قرمز، خاکستری، سفید. دیگرکشتزاری نبود. صحرائی پراز رنگ بود. صحرائی که گوئی دردست باد به تلاطم آمده بود و رنگهایش را به رخ آسمان میکشید.

همانطور در جوی خشک به پهلو مانده بود و دست کمکی به سویش دراز نمیشد. یکی دوبار هم که کسی سعی کرد کمک کند فریاد چند تنی که در پیاده رو ایستاده بودند آنها را بازداشته بود. کی هلش داد توی جوی؟ نمیدانست، میدانست که با برادرها سعی کرده بودند دو دختر را بگیرند تا برای همه درس عبرتی شود و دعوا در گرفته بود. مشت و لگد از هر سو آمده بود و لت و پارشده بودند. یکی از برادرها آن طرف خیابان با صورت خونین افتاده بود توی پیاده رو و در خود پیچیده بود.

این زنها، این زنها که نه حیائی در آنها بود و نه گوئی خدا و پیامبر را میشناختند. با سرهای عریان در برابر این همه مرد گوئی ستایندگان خویش را میطلبیدند. زنهائی که با آن همه پتیارگی دل مردها را میبردند، و او که هرگز دل کسی را نبرده بود. حسادت چون آتشی تمام وجودش را میسوزاند و همیشه سوزانده بود. حسدی که تبدیل به نفرت شده بود. این زنهائی که عاشق میشدند و مردها عاشقشان میشدند و او که هرگز عشق یک مرد را تجربه نکرده بود. چرا، یک تجربه داشت. آن موقع که پا به جوانی میگذاشت عاشق پسر همسایه شان حجت شده بود. چند بار روی پشت بام با حجت حرف زده بود و بیشتر عشقش را در نامه های عطر آلودش به پای حجت ریخته بود. عطری که خاله اش از مشهد برایش آورده بود و بوی امام رضا را میداد. به پای امام رضا می افتاد و التماس میکرد که او را به حجت برساند، و رسیده بود.

خطبه عقد را خودش روی پشت بام خوانده بود و بعد دست هم را گرفته بودند و خون به صورتش دویده بود و قرمز شده بود. حجت اما بیش از آن میخواست. میگفت بر هم حلال شده ایم و میخواهمت و حجله را در حمام بسته بودند. حمام توی حیاط یود و نزدیک در خانه قرار داشت. جلوی در می ایستاد تا حجت بیاید و پنهانی لیز بخورد توی حمام و بعد دنیای کوچک حمام مال او و حجت بود. آن احساس هم آغوشی با یک مرد که دیگر هرگز تجربه نکرد. تجربه کون دادن و صدای نفسهایش که با نفسهای حجت می آمیخت. عشقی که آخر به تلخی پذیرفت که یک طرفه بود.

روزی که حجت گفت دختری را برایش شیرینی خورده اند و آن احساس تلخ یاس و نا امیدی را خوب به یاد داشت. گویا همین دیروز بود. حال دوباره همان احساس را داشت. یادش می آمد که چگونه به حجت التماس میکرد که با هم فرار کنند و چگونه در پایان التماس میکرد که بیاید روی پشت بام تا صیغه طلاق را بخوانند. التماس میکرد که اگر او را نمیخواهد او را آزاد کند. تا آخر آمده بود و صیغه طلاق را خودش خوانده بود و اشک پهنای صورتش را گرفته بود و حجت رفته بود و او را روی پشت بام تنها گذاشته بود.

دیگرمردی او را نخواسته بود. شاید اگر او هم مثل این زنها موهای صورتش را میزد و ابروهایش را بر میداشت و آرایش میکرد و لباسهای آنچنانی میپوشید او هم خریدار پیدا میکرد. این کارها اما برای او که دختر مانده بود جایز نبود. شانه و پهلویش تیر میکشید و بدنش پر از عرق شده بود و بوی عرق و عطر مشهدی به هم پیچیده بود. همانطور به پهلو افتاده با چشمهائی که گویا سالها پیش چشمه اشکش خشک شده بود موهای رنگارنگ را مینگریست که چون موج می آمدند و می رفتند و هلهله و داد و جیغ و فریاد که خیابان را پرکرده بود و احساس کرد که از درون  تهی میشود و پای جامعه او را چون سوسکی زیر خود له میکند.

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
3 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها