روزگاری گذرنامه گرفتن کار حضرت فیل بود

شاید جوان امروزی نداند که بعد از انقلاب، خروج از کشور آزاد نبود یعنی بصورت فعلی نبود. به همه گذرنامه نمی دادند. انقلابیون آنقدر احمق بودند که برای جلوگیری از فرار طاغوتی ها (طرفداران شاه) به کشورهای مختلف نامه می نوشتند و توافقات بدون روادید بین دو کشور را یکجانبه فسخ میکردند و از آنها نیز میخواستند برای سفراتباع ایرانی شرط ویزا بگذارند. زمانی که ابراهیم یزدی و مدتی هم قطب زاده وزیر خارجه بودند، این دو احمق بلایی بر سر ارزش پاسپورت ایرانی آوردند که کمتر کسی درباره آن صحبت کرده و یا نوشته است. در آن روزها مرتب در خبرهای رادیو می شنیدیم که مثلا آلمان یا بریتانیا اعلام کرده بدرخواست دولت ایران ، اتباع ایرانی برای سفر باید ویزا بگیرند.

آن سالها به همه گذرنامه نمی دادند. باید دلیل قانع کننده ای ارائه میکردی مثلا عده ای برای درمان پزشکی و عده ای برای دیدن فرزند دانشجویشان و یا غیره موفق به گرفتن گذرنامه میشدند. سفرهای توریستی یک عمل ضدانقلابی و ضد میهنی بود. آقای پزشکزاد نویسنده کتاب دایی جان ناپلئون جریان گرفتن گذرنامه اش را در جایی تعریف کرده که آن روزها باید به ساختمان نخست وزیری مراجعه میکردی و اگر آن جوان حزب اللهی قانع میشد که نمیخواهی فرار کنی نامه ای به اداره گذرنامه می نوشت.

جلوی اداره گذرنامه همیشه غلغله بود از کثرت جمعیت، از سراسر کشور برای گرفتن گذرنامه می آمدند تهران. در سراسر کشور فقط یکجا گذرنامه صادر میکرد آنهم همان اداره مرکزی گذرنامه است که فکر می کنم هنوز هم مکانش تغییر نکرده باشد. توی خیابان شهرآرا.

جلوی اداره گذرنامه هر روز صف بود، آنهم چه صف طولانی تا جلوی چندین مغازه پایین تر ادامه داشت. مغازه ها هم عمدتا توی کار فتوکپی و عکس برای گذرنامه و غیره بود. عده ای دلال هم بودند که کارشان تنظیم مدارک لازم و پرکردن فرمهای گذرنامه بود. این دلال ها توی پیاده رو می ایستادند و یک مقوا هم جلوی پایشان روی زمین بود که با ماژیک نوشته شده بود: مدارک لازم برای گذرنامه توریستی …پزشکی… مدارک لازم برای گذرنامه دانشجویی…و غیره مردمی هم که برای گرفتن گذرنامه مراجعه میکردند از همه شهرها بودند ولی اکثرا از طبقه متوسط به بالا، خانم ها اکثرا خوشگل و شیک و بدون حجاب بودند. البته پیرمرد و پیر زن سالخورده هم زیاد بود.

داخل ساختمان هم غوغا بود. هر طبقه مملو از جمعیت بود. کارهای اداری گذرنامه گرفتن طولانی بود و هفته ها طول می کشید. برای من که از وزارت علوم نامه داشتم ماهها طول کشید.

آن زمانها کامپیوتر نبود. روی میز هر افسری که مدارک را میگرفت و پرونده تشکیل میداد انبوهی از مدارک و پرونده های درهم برهم انباشته بود. پرونده ها عمدتا گم میشد. بارها باید به اداره گذرنامه مراجعه میکردی و پیگیر پرونده ات میشدی. آنقدر گرفتن گذرنامه سخت بود که بصورت آرزو درآمده بود. آن دوران مثل الان نبود. مرحله گذرنامه گرفتن با گرفتن خروجی دو مرحله جداگانه بود. کسانی بودند که از قبل گذرنامه داشتند اما روزها می آمدند و میرفتند تا خروجی بگیرند. خیلی روزهای تاریک و تاسف آوری بود. مردم تازه فهمیده بودند چه خاکی بر سر خود ریخته اند.

وضعیت چنان بود که وقتی نهایتا گذرنامه را دریافت میکردی مثل این بود که از اکثریت جمعیت ایران چند قدم جلوتری!

بعد نوبت ویزا گرفتن میرسید. جلوی سفارتخانه های کشورهای خارجی در تهران معمولا صف بود مخصوصا جلوی سفارت آلمان. من خیلی از روزها از جلوی سفارت رد میشدم . انتهای صف حتی میرفت توی کوچه برلین. بارها دیدم که مردم عادی از کسانی که توی صف ویزای آلمان ایستاده بودند به چشم وطن فروش یاد میکردند. اما کسانی که توی صف بودند با خودسانسوری با هم پچ پچ میکردند و می گفتند اینجا دیگه جای ماندن نیست.

برای گرفتن ویزا، معمولا باید بلیط هواپیما میگرفتی که خودش یک مصیبتی بود. بدون پارتی بازی بلیط گیرت نمی آمد. البته منظور من بلیط های هما بود که ارزان تر از شرکتهای خارجی بود.

از دارالترجمه ها و مهر دادگستری پای اسناد و مهر وزارتخارجه هم نگویم که خود داستان مفصلی دارد.

آنها که زود دوزاری شان افتاد تصمیم شان را گرفتند و از آن جهنم اسلامی بیرون زدند. ما خوش خیال ها برگشتیم تا مثلا به کشورمان خدمت کنیم. چنان دمار از روزگارمان آوردند که این بار چنان رفتیم که هرگز پشت سر خود را نیز نگاه نکردیم اما ضربان قلب مان هنوز با ریتم سرود ای ایران می طپد.

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها