زنان، از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید-4

سعید نفیسی نویسنده بزرگ ایران ماجرای آشنایی اش با انجمن زنان وطن خواه را چنین نوشته است:

روزی تنگ غروب، از خانه پدری در آغاز خيابان چراغ برق به راه افتادم تا به جلسه ای که در آن زمان محرمانه ترين محافل تهران بود بروم، چون گذارم به لاله زار افتاد هنوز شهربانی تهران مردان را مجبور می کرد که از يک پياده رو، و زنان را وا می داشت از پياده رو ديگر بروند.

 در آن زمان به اين شهربانی «اداره جليله نظميه» می گفتند.

با آن که بهترين مغازه های لاله زار که بهترين اجناس را می فروختند در ضلع شرقی اين خيابان جا داشتند- در آن زمان هم چنين بود- و با آن که کالاهايی که بيشتر چنگ به دل زنان می زند در همين ضلع فروخته می شد، آن اداره جليله نظميه آن روزگار عمدا زنان را وادار می کرد که از پياده رو ضلع غربی بگذرند.

زنی نبود که چادری سياه سراپای او را از فرق سر تا مچ پا نپوشانده باشد. شايد به همين جهت که در زير آن چادر صالحه و طالحه، خوب و بد، زشت و زيبا، پيرو جوان، غنی و فقير، مالدار و گدا شناخته نمی شد آنها را جدا «می راندند». مضحک تر اين است که رئيس نظميه سوئدی بود، يعنی از کشوری آمده بود که آزادی خواه ترين کشورهای جهان.

در آن روزها اگر زنی سوار درشکه کرايه می شد درشکه چی مکلف بود فورا کروک درشکه را بالا بکشد. جای “ژيگولوهای” امروز خالی که جوانان هم مشرب ايشان در آن روزها مکرر دنبال مادر و خواهر و حتی خبر دارم دنبال زن مشروع حلال خود در خيابان افتادند و تا در خانه خود نرسيدند فحش نشنيدند. بيچاره ها (سرشان را بخورد) حق داشتند، زيرا در آن چادر بی پير، کسی پير از جوان و پاکدامن از ناپاک دامن نمی شناخت.

من بار ديگر اين منظره رقت انگيز را در لاله زار ديدم. از کوچه کليسا گذشتم و وارد خيابان علاء الدوله آن روز و فردوسی امروز شدم. با خود می انديشيدم، نقشه می کشيدم، در برابر خطری که ممکن بود پيش بيايد تدبير و چاره در ذهن خود جای می دادم. مگر به دزدی می رفتم؟ مگر می رفتم با جان و مال کسی بازی کنم؟ مگر کسی آتشی افروخته بود و من می رفتم به آن دامن بزنم؟ نه هيچ کدام از اينها نبود؛ بلکه کمتر از آنها هم نبود.

خانم مستوره افشار مرا به خانه ای که با پدر و مادر و خواهران و برادرش در پشت هنرستان دولتی امروز، در خيابان موزه در اجاره داشت به جلسه «محرمانه» و مرد نديده «جمعيت نسوان وطن خواه» دعوت کرده بود. شما نمی دانيد در آن زمان، اين چه کار ناکردانی و ناشدنی و ناچار خطرناک و جسورانه ای بود که حتی جوان بسيار جسور بی باک و خود سر و حرف ناشنوی چون من را به انديشه وادار می کرد. به لژ آن کوچه تنگ که خانه معهود در آن جای داشت وارد شدم. دِراول دست راست را زدم. فورا باز شد، پيدا بود که منتظر من هستند. قرار بر اين بود. نوکری نسبتا مسن و خميده مرا از پله های دست چپ بالا برد و وارد دالان کوتاهی شدم. از در اطاقی که در دست چپ بود خانم مستوره افشار که پيش از آن، از چند ماه پيش افتخار شناسايی او مرا دست داده بود بيرون آمد.

مطبوعات تهران در آن روز، با همه پريشانی که در اوضاع بود، با کسانی که دردی در دل داشته و گاه گاهی آن را به زبان می آوردند بيش از امروز مهر می ورزيدند. من چند سالی بود که «سوگلی” مهم ترين روزنامه های تهران شده بودم. در برخی از آنها خانمی هم چيز می نوشت. در باره زنان می نوشت. خوب می نوشت. من هم با او هم دردی می کردم. روزهای اول، يگانه کسی از ميان مردان- مردان جوان، نه جوان مردان- آن روز بودم که يارای آن داشتند از زن- زنی که در زير پرده است، از زنی که نامش را نبايد برد، از زنی که از پياده رو ديگری به جز پياده رو مردان بايد بگذرد- در روزنامه های تهران، علی روس الاشهاد، آشکارا و بی باکانه دفاع کند و حق آنها را بخواهد.

ناچار در ميان من و آن خانمی که در همين زمينه کار می کرد رابطه ای برقرار شد. من تصور کردم که با چادری سياه و روگرفته روبه رو خواهم شد. نامه ای با خط روشن خود به توسط يکی از روزنامه ها، روزنامه نيم رسمی ايران، که آقای زين العابدين رهنما اداره می کرد به من نوشته بود و خواستار شده بود به ديدنش بروم. در همان اطاقی با او روبه رو شدم که امروز جلسه انجمن نسوان وطن خواه در آن تشکيل شده بود.

باور کنيد در ورود به آن اطاق خود را گم کردم و دست و پا را نشناختم. تا مدتی سر به زير افکنده بودم و جرات نداشتم به اطراف و جوانب بنگرم. از اين عجيب تر و نامترتب تر آن زمان چيزی در جهان نبود. گرداگرد اطاق سيزده چهارده تن زنان جوان يا اندکی مسن تر نشسته بودند؛ عجيب تر آن که رويشان باز بود، باز عجيب تر آن که مرا در ميان خود پذيرفته بودند. خانم صاحب خانه بود و سه تن خواهران کهتر از او: توران، آلجای و هايده. خوب به ياد دارم خانم نورالهدی منگنه، خانم های قهرمانی، خانم حاج ميرزا ابوالقاسم آزاد مراغی؛ خانم فخرالدين پاساری، خانم اسکندری را نخستين بار در آنجا ديدم. پيداست مرا برای چه کار در جلسه هيئت مديره جمعيت خود پذيرفته بودند. نخست از قدم ها و قلم هايی که برداشته بودم از من تشکر کردند. چرا تشکر کردند- نمی دانم. مگر من چه کرده بودم؟ برای مادرم، برای خواهرانم، برای دختران و زنان خانواده ام، برای همسر آينده ام، برای دختران آينده ام، برای حق و حقيقت، برای ايران بزرگ، ايران جاودانی من، برای بشريتی که از همه چيز بالاتر است و اگر نباشد هيچ نيست، قدم برداشته بودم. اين ديگر تشکر نداشت.

گفتگوی آن روز ما بسيار ساده بود. طبيعی تر از آن چيزی نبود. می خواستند در آزادی و ترقی زنان بکوشند. می خواستند مجله جمعيت نسوان وطن خواه را داير کنند که به زودی به راه افتاده و يازده شماره آن در سه سال از 1302 تا 1305 به مديریت خانم شاهزاده ملوک اسکندری منتشر شد. من در هيچ کدام از کارهای اجتماعی که در اين زندگی پرشور کرده ام به اندازه اين کار مغرور و مفتخر نيستم و آن را از بالاترين مفاخری که بهره ام شده است می دانم. با کمال جرات می توانم بگويم که درس عفت و پاک ديدگی را نخست در خانواده و پس از آن در مصاحبت با اين زنان بزرگواری که بنيانگذار آزادی و ترقی زنان ايرانند آموختم.

مستوره افشار همه زندگی اش را صرف فعالیت های حقوق زنان و کمکهای خیریه کرد و  پس از ابتلا به سرطان در شهریور سال ۱۳۲۵ شمسی در سن ۶۵ سالگی درگذشت.

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها