زندگی ما و زندگی بعضی ها

من  از  آدمهایی که مرتب ورد زبان شان تخریب اپوزیسیون است بدم میاد. البته نه بخاطر اینکه مخالفان رژیم بی نقص و بی ایرادند بلکه یقین دارم کسانی که اینگونه تیشه به ریشه براندازها و مخالفان رژیم می زنند همه داستان را نمی دانند و بقول معروف آن روی سکه را ندیده اند.

برای اینکه منظورم را بتوانم بطور شفاف بیان کنم یکی دو مثال از وضع زندگی روزمره مخالفان رژیم و همچنین نحوه زندگی ماموران رژیم و ماله کشان آنها در خارج کشور را بصورت اختصار مطرح می کنم:

  • خود من بعوان یک نمونه از هزاران ایرانی مهاجر، از زمانی که از ایران خارج شدم تا امروز که دارم این مطلب را برای شما می نویسم همواره کار کرده ام و خرج و مخارج زندگی ام را با کار کردن و تلاش و زحمت بدست آورده ام. در این مدت حتی یک دلار کمک از هیچ دولت یا موسسه یا نهاد و ارگانی نگرفته ام. سال های اولیه مهاجرت، بسیار سختی کشیدم ولی کم کم جا افتادم و شغلی که متناسب تحصیلات و تخصص ام بود را بدست آوردم و بقول معروف بتدریج از آب و گل بیرون آمدیم و روی غلتک افتادیم اما هنوز پس از سالها تلاش و فعالیت مستمر، باید روزی لااقل 8 ساعت کار کنم و الا اوضاع مالی مان قمر در عقرب میشود. اکنون شما در نظر بگیرید در کنار این همه کار و مشغله، بخاطر سرنوشت میهن مان باید کار تحقیقی هم بکنیم و کتابهای مختلف را زیر و رو کنیم تا مطلبی بدرد بخور برای آگاهی نسل جوان که همه امیدمان به آنهاست را پیدا کرده و در اینترنت منتشر کنیم.

  • مثال دیگر: این آقای مجتبی واحدی را که می شناسید. اگرچه گرایشات سیاسی و اعتقادی ایشان با افرادی مثل من تفاوتهای زیادی هست ولی من از ایشان خوشم میاد فقط بدلیل اینکه زمانی که مجبور شد به خارج کشور بیاید آویزان هیچ دولت یا موسسه امریکایی نشد. روی پای خودش ایستاد، رفت یک شعبه پست یو پی اس باز کرد و هزینه زندگی خودش را از آنجا تامین کرد. حالا اگر این فرد در تلاش های سیاسی اش کم کار هم که باشد قابل درک است چون شب و روز باید مواظب بیزینس کوچک خودش باشد و الا یک روز غافل باشد نخواهد توانست از پس  انواع و اقسام هزینه ها برآید.

  • حالا دو سه مثال هم از وضعیت امرار معاش طرفداران و ماموران رژیم را برایتان بیان می کنم. شما دهها چهره سیاسی طرفدار رژیم را می بینید که صبح توی بی بی سی هستند بعد از ظهر در اینترنشنال و شب در رادیو فردا. اینها هزینه های زندگی شان را از کجا تامین می کنند؟ بگذارید من برایتان یک توضیح اجمالی بدهم.

در امریکا موسسات و افرادی هستند که پول های هنگفتی را به دانشگاهها میدهند تا روی موضوعات و پروژه های خاصی کار کنند. البته این کمکهای برای رضای خدا یا شیطان نیست بلکه برای معافیت های مالیاتی است. یعنی طرف بجای اینکه مثلا یک میلیون دلار را به خزانه دولت امریکا بدهد، آن را به یک موسسه ظاهرا خیریه و یا کالج ها و دانشگاههایی که پروژه های تحقیقاتی دارند میدهد. با این کار هم از معافیت مالیاتی بهره مند میشود و هم با یک شبکه عظیمی از افراد تحصیلکرده و موثر در لایه های مختلف اجتماع مرتبط میشود. برخی از شرکتهای بزرگ امریکایی حتی به دانشجویان بورسیه میدهند تا تحصیلاتشان را ادامه بدهند بدون اینکه هیچگونه تعهدی به آن شرکت داشته باشند. مثلا شرکت عظیم جنرال موتورز ممکن است به عده ای از دانشجویان رشته دامپزشکی یا فلسفه یا ادبیات فارسی بورس بدهد. این چیزها در امریکا عادی است. در واقع شرکتها و افراد سرمایه دار روی موسسات و افرادی دانشگاهی و حتی هنرمند و ورزشکار و غیره سرمایه گذاری می کنند.

البته همیشه کمک کننده ها، شرکتها و افراد ثروتمند امریکایی نیستند بلکه گاهی پای کشورهای دیگر هم برای کمک های نقدی به دانشگاههای امریکایی در میان هست. برای نمونه به این خبر توجه کنید:

 

حالا شما فرض کنید آقای جیمی کارتر که تاجر بزرگ چوب و تخته شمال امریکاست میخواهد به فلان دانشگاه امریکایی چند میلیون دلار کمک کند. خب مدتی بعد جیمی خان با رفیق عباس میلانی آشنا میشود و از او می خواهد بیاید روی پروژه زندگی شاه تحقیق کند. عباس آقا قبول می کند و جیمی آقا هم به دانشگاه می گوید که از سال دیگر شرط کمکهای نقدی من به شما این است که به عباس آقا دفتر و دستک بدهید تا روی یک موضوع تاریخی کار کند.

خب. عباس آقا مشغول میشود. هم کار دانشگاهی می کند و هم به موضوع مورد علاقه اش که بررسی تاریخ معاصر است می پردازد. هم حقوق خوبی می گیرد و هم فرصت دارد با رادیو و تلویزیون ها مصاحبه کند و از روند اصلاحات حمایت کند.

یکی دو سال به همین روال می گذرد. حالا عباس آقا برای خودش یک وزنه ای شده. خودش می تواند خیلی از دانشجویان و حتی اساتید را داخل پروژه های خودش بکند و آنها هم سر این سفره بنشینند و مطاعی ببرند.

مدتی بعد اکبر آقا که تازه از ایران آمده توی مراسمی عباس آقا را می بیند. می گوید فلانی سلام رساند و گفت ما رو هم توی مغازه ات مشغول کن. از فردا اکبر آقا با وجودی که یک کلمه هم انگلیسی بلد نیست ولی وارد تشکیلات میشود و هم حقوق ماهیانه درست و حسابی دریافت می کند و هم مقاله های فارسی اش را که از روی کتاب خاطرات علم نخست وزیر اسبق ایران می نویسد را برایش ترجمه می کنند و در نیویورک تایمز چاپ می کنند!

مدتی باز به همین منوال می گذرد یک دفعه سر و کله ابرام آقا پیدا میشه. به اکبر میگه: ببین من دیگه از بدبختی و بی پولی نمی دانم چیکار کنم. توی این فکرم که برگردم ایران و یکراست بروم زندان و از این زندگی نکبت خلاص بشم. هرچی باشد خاتمی جون رفیق منه. ممکن است پارتی من بشه.

اکبرآقا میگه: این حرفا چیه میزنی؟ از فردا بیا می برمت روی یک پروژه تحقیقاتی کار کن با حقوق و مزایای مکفی فقط بشرطی که دیگه لودگی نکنی ها!

خب. همانطور که ملاحظه می کنید اینگونه افراد هم چرخ زندگی شان می گذرد و هم فرصت و امکانات طرفداری از رژیم را دارند. شب و روز در این کانال تلویزیونی یا آن کانال ماهواره ای هستند. اینها مثل ما نیسستند که دلشان برای یک مطالعه کتاب و یا نوشتن یک مقاله پر پر بزند ولی فرصت کافی آنرا نداشته باشند. اینها همه زندگی شان تنظیم شده برای کمک به رزیم آخوندها و تخریب مخالفان.

بعد جالب است که همین افراد به اپوزیسیون حمله می کنند که هیچ کاری نکرده اند!

 

به اشتراک بگذارید:
5 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها