سیاهکل، براندازی و آنچه مادرتان به شما نگفت! (قسمت اول)

این روزها سالگرد وقایع سیاهکل است. نقل بُعد عملیاتی ماجرا را میتوان نسبتا ساده از سر باز کرد: چند تا دانشجو که «کله شان بوی قرمه سبزی میداد» به یک پاسگاه ژاندارمری حمله کردند، یک درجه دار را کشتند و مقداری سلاح به غنیمت گرفتند، در زد و خوردهای بعدی بعضا کشته و بعضا دستگیر و اعدام شدند.

کمابیش چنین شرحی از ماوقع را پرویز ثابتی چند هفته بعد ارائه داد (البته او ـ با انگیزه های که به سادگی میتوان حدس زد ـ نمک فلفل «عامل بیگانه» اش را هم زیاد کرد) ؛ تا اینجایش گزارش استاندارد یک «مقام امنیتی» است. ولی ثابتی در میانه بارقه هایی از هوش را هم بروز داد و تلویحا گفت در هر کشوری «روشنفکران» به نظام موجود معترضند ـ کمونیست و کاپیتالیست ندارد ـ و وظیفه ما به عنوان سازمانهای امنیتی این است که آنها را آرام یا خفه کنیم. البته این هم دید استاندارد یک بوروکرات به نحوه اداره یک جامعه است: یک کتابچه مقررات در کشو است، اوضاع وقتی «روبراه» است که عدم تبعیتی از آن کتابچه صورت نپذیرد، حالا اگر ضوابط آن کتابچه صد و هشتاد درجه برعکس شوند هم فرقی نمیکند، باز هم وظیفه ما تحمیل تبعیت از مقررات (این بار در جهت معکوس) است!

هدف من اینجا ارائه یک گزارش دیگر از جزییات خود ماجرا نیست، من میخواهم توجه رابه یک مبحث زیربنایی جلب کنم که این دانشجویان (بدون اینکه دقیقا متوجه باشند) از آن تاثیر پذیرفته بودند. انگیزه من هم این است که این مبحث هر زمان که براندازی نظامی در دستور کار باشد اهمیت پیدا میکند. مفید است این را هم یادآوری کنم که رویکرد من بر مبنای سمپاتی و آنتی پاتی به هیچ طرفی نیست، من به این مسائل همانجور میپردازم که مثلا یک زمین شناس تنش بین صفحات تکتونیک که میتوانند باعث زلزله شوند را بررسی میکند.

پیش زمینه نظری این رویکرد فدایی ها افکاری بود که در یک جزوه مسعود احمد زاده تبلور یافت: «مبارزه مسلحانه؛ هم استراتژی، هم تاکتیک!». همانطور که میتوان حدس زد چنین نظریه ای نامتعارفتر از آن است که ابداع یک دانش آموخته ایران ـ که از گهواره تا گور فقط گرته برداری یاد میگیرند ـ باشد (پایینتر منشاء آن را توضیح میدهم). ولی همینقدر که مسعود احمد زاده اهمیت آن را حدس زد و جسارت این را داشت که از آن در برابر نظریه های کلاسیک مارکسیست-لنینیستی دفاع کند او ( و دوست همفکرش امیرپرویز پویان) را از دیگران متمایز میکند. همین تمایز هم باعث شد این جزوه در میان تمام نوشته های ایدئولوژیک مارکسیستها در ایران ـ که تقریبا تماما تکرار طوطی وار و شعارزده یک سری محفوظات بودند ـ به این نحو استثنایی جلب توجه کند و اثر گذار باشد.

آنچه بعدا از این جزوه معروف شد عبارت «موتور کوچک» بود: یک گروه پیشرو از مبارزین مسلح نقش یک موتور کوچک را بازی میکنند که «میتواند موتور بزرگ توده ها را به حرکت درآورد». چون احتمالا بسیاری از خوانندگان همینجا میگویند «اینها دیگر چقدر خوشخیال بوده اند که توده های ایرانی را اینگونه ارزیابی میکرده اند» باید اضافه کرد که حداقل خود احمدزاده صریحا نوشته که «به هیچ وجه انتظار ندارد که خلق بلافاصله به پا خیزد»، یعنی آنها هنگام انتخاب واژه «فدایی» به صورت تحت الفظی جدی بوده اند.

دو نکته در این جزوه در میان انبوه کلیشه ها جلب توجه و آن را از همگنان متمایز میکنند: اول اینکه انکار واقعیات در آن مطلق نیست! احمد زاده مینویسد:

اما ما با چه شرایطی روبرو هستیم؟ بهتراست رشد یک محفل روشنفکری ایران را در نظر بگیریم: بر اساس مطالعه و مبادله نشریات کمونیستی عده ای دور هم جمع می شوند. کار این محافل نخست مطالعـه و مبادله نشریات کمونیستی و سپس تا حدودی مطالعـه عینـی جامعـه اسـت . بطـور کلـی هـیچ ارتبـاط وسـیعی بـا کارگران ندارند، و حتی جلب توجه قشر کوچکی از کارگران را نیز نمی کنند، عملاً هیچگونه دخالـت و رابطـه فعـال بـا جنبشهای خودبه خودی مردم که خود نیز اساساً پراکنده و کم وسعت اسـت ندارنـد. از انتشـار روزنامـه محلـی و تشـکیل همایش و بطریق اولی دست زدن به عملیات جنگی آشکار اصلاً نباید سخن گفت، و در جریان همین رشد محدود اسـت که بسیاری از اینها در تحت شرایط سخت پلیسی مورد ضربات پلیس قرار میگیرند و از هم پاشیده میشوند.

نکته مهمتر ولی همان تز نامتعارف «مبارزه مسلحانه؛ هم استراتژی، هم تاکتیک!» است که احمد زاده از مطالعه کتاب «انقلاب در انقلاب» رژیس دبره دستگیرش شده بود. من هم از همین جا کپی (احمد زاده و پویان) را رها میکنم و به اصل میپردازم.

(قسمت دوم)

به اشتراک بگذارید:
3 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها