«صدر در شبهای قدر»

صدر خورَد هم زِ آخور هم زِ توبره … در شب قدر خیزد اندرونِ یک حجره
در دم شود غلمانی پر ز عشوه … بر کند جامه ز تن تا شود ملا نشوه
تا که ملا با او کاری کند … درس داخل فقه و شب بیداری کند
با علی و ولی و سیرتش بیعت کند … لهو و لعب و دخلی در او کند
یاد جنت را همی زنده بِکرد … حوریان را رها و فقط غلمان بکرد
همی تا کامی ملا از او گرفت … شد شنگول و مست، این پیرِ خرفت
گفتش کای ملا هوسی در سر دارم … گفتش او ملا، سر که خوب است
هوس را من، در عضوی دگر دارم … حس حشر و دخل با اولاد پیغمبر دارم
این بگفت و خود را شُست و رُفت … گفت به او ای صدر روی کرسی دَمَر بیُفت
وانگهی صدرک تا آن را شنید … زیرِ لحافْ کرسیِ آن ملا پرید
ملا ذکر و وِردی بگفت … جنِ حجره آن را شنفت
جن بد سگال با لشگری سوی طهران شتافت … آنجا رهبری بافوری و خودخوانده شعرها بر هم ببافت!
هیچ بامی بی دشمن و دژمن شام می‌نشود … تا این اهرمن کفن نشود، وطن آزاد می‌نشود
جن بد کردار در وهم و خیال او را بگفت … همو عَنبر نسارا، آن کرونا، رهبر اُمُ الْغرا را بگفت
ما به تو والی، تو اَوْقَحُ الْوَقیح، حمله می‌کنیم … بر تو کام شیرینِ قاریانِ بیتت را زهر می‌کنیم
این نهیب را بر او کلامی نغز بود … همچو دور تند آن ملعبه‌ی لرزان بود
تا سِد علی آن مقتدا … آن اَغْلَمُ الْغَلمانِ ناقُلا
حکمی به سَعدُ السَعیدِ طوسی دهد … فرمانی بر آن گرگ دائمُ التَواب دهد
 بَل دست ز طفلان بیگناه بَر کِشد … بر تپه‌های گرم و نرم او نهد
باری تا به امروز اینگونه بود و گشت و باشد … دین فروشان را با پاکی و راستی کاری نباشد
این بود نخستین و بل پسین شعرِ من … بهرِ اهریمن در مشروطه پاسخی دندان شکن