طالبان امروز قندهار، فردا کابل، و در رویاهایش پس فردا شاید هم تهران!

طالبان قندهار را هم تصرف کرد و در فردایی نه چندان دور پس از کابل در رویاهایش خواب تسخیر ایران را می بیند. شاید اولش بخندید اما کسانی که تاریخ را خوانده اند میدانند سلسله صفویان در اوج انحطاط و بی لیاقتی سرانجام به دست افغان ها نابود شدند. الگوی حکومت جمهوری اسلامی سلسله صفویه است و حتی مشاور ابله خامنه ای ، دکتر ولایتی کتابی قطور در این مورد چاپ کرده است که اگر آن را بخوانید خواهید فهمید تا حدودی مانیفست سپاه قدس علوی از روی همین کتاب نوشته شده است.

سالهاست همه منتظر هستند آمریکا و یا اسراییل به این حکومت حمله کند اما اگر این نمایش مضحک خروج آمریکا از افغانستان و بازگشت طالبان به قدرت برای انتقام از جمهوری اسلامی و نیروهای نیابتی اش باشد، چه؟

بر خلاف نمایش های مضحک قدرت سپاه، جمهوری اسلامی رو به زوال کامل است و اگر هنوز به ظاهر این درخت پوسیده سرپاست، فقط منتظر آن آخرین ضربه تبر است که فرو افتد و کرم های پوسیده اش فرار کنند.

به قدرت رسیدن طالبان و مدارای جمهوری اسلامی با آن نه از روی سیاست که از روی ضعف است. خزانه کشور خالی و سراسر حکومت و دولتمردانش را فساد فرا گرفته است. سران حکومت ایران را دوشیده اند و همه آنها خانواده های خود را راهی کشورهای همسایه و اروپا و آمریکا کرده اند و حساب هایشان پر است از دلارهای دزدیده شده نفتی، پس همه چیز آماده «فرار بزرگ» است. ایران برای این جماعت ۵۷ تی و مسلمان، فاحشه ای بود که باید تا آخرین نفس گایش میشد و پس از آنکه دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند، باید رهایش کنند تا تعبیر «زمین سوخته» که سالها در موردش نوشته اند، معنای واقعی پیدا کند.

جمهوری اسلامی و اپوزیسیون جعلی سرخ و سیاهش که ایران را تسلیم خمینی کردند، یک هدف بیشتر نداشتند و آن نابودی ایران بود. کرمهای کراواتی درخت سیب نوفل لوشاتو سرانجام توانستند ایران را چنان ویران کنند که هیچ حمله خارجی توان چنین کاری را نداشت.

حکومت داعشیعه تنها برای ما مردم بی پناه و بی دفاع بلد است تیغ بکشد و گلوله بر سرها شلیک کند، اگر وحشتی بزرگتر از خودشان همانند همین طالبان به سراغ این حرامیان بیاید، خودشان تاج را بر سر طالبان قرار خواهند!

در زمانه ساسانیان ما شاهد هستیم که امپراتوری خسروان ساسانی توسط مشتی تازی بادیه نشین نابود میشود. در زمان امپراتوری شیعه صفویان شاهد هستیم که محمود افغان تا قلب اصفهان می آید و کوچکترین مقاومتی هم در برابرش شکل نمی گیرد و خلاصه تاریخ این سرزمین پر است از معنای این شعر :

در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما نا شریفان مانده ایم
آبها از آسیاافتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم

هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟

باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

                                                                           م . امید  (اخوان ثالث)

همین سرداران حرامی و قاچاقچی سپاه اگر فردا طالبان توسط غربی ها تجهیز شود و راهی ایران شود، اولین نفری هستند که فلنگ را خواهند بست و آنجاست که از بدنه ارتش که از جوانان عادی این مملکت تشکیل شده است خواهند خواست بروند و از مرزهای کشورشان دفاع کنند!

این حرامیان جنایتکار و وطن فروش فقط بلدند به قلب نداها شلیک کنند، گر نه به وقتی که طرف از خودشان روانی تر باشد، چنان فرار را بر قرار ترجیح خواهند داد که همه تعجب خواهیم کرد.

لازم است این نکته را هم اضافه کنم که مصادره جنگ ایران و عراق توسط خمینی طلبان یک حقه کثیف است. آنان که در جنگ ایران و عراق سینه سپر کردند، همه فرزندان دوران پهلوی بودند که در کنار ساده دلی و مسلمانی، سالم زندگی کرده بودند و در دوران پهلوی خواسته و ناخواسته تحت تاثیر «ناسیونالیسم» مورد تبلیغ پهلوی ها قرار داشتند. برای آن نسل فارغ از خطایی که در زمان انقلاب ۵۷ در به قدرت رساندن خمینی مرتکب شدند، ایران معنا و مفهومی خاص داشت اما برای بسیج و سپاه فعلی جمهوری اسلامی، ایران معنایی ندارد و‌ غنیمت، غنیمت اسلام است.

گذشت دوره ای که باکری ها و همت ها برای این خاک و عقاید مذهبیشان جان فدا میکردند. امروز سپاه نظام مشغول داد و ستد مواد مخدر و قاچاق کالا و تجارت اعضای بدن و صادر کردن دختران فقر زده ایرانی به کشورهای همسایه و فروختن نفت قاچاق است و پول و قدرت حرف اول و آخر را برایش میزند. اینها نه ایران برایشان مهم است و‌نه مردم ایران؛ همه دیدید که چگونه خودشان واکسن زدند و گروه گروه مردم عادی دارند به خاطر ابتلا به کرونا میمیرند.

شاید باورش برای شما سخت باشد و با خود فکر کنید حتی با ادامه وضع موجود ایران هرگز به دست طالبان نمی افتد؛ اما باور کنید در تاریخ این سرزمین بارها تکرار شده است که حاکمی نادان مثل خامنه ای مملکت را مفت باخته است. مطمئن باشید اگر این حکومت جمهوری اسلامی بیش از این ادامه پیدا کند، در کنار طالبان، سر و کله لاشخورهای در کمین نشسته در آذربایجان و کردستان و بلوچستان هم کم کم پیدا میشود. هیچ چیزی نباید مردم را از ساقط کردن این حکومت بترساند. حتی تجزیه ایران هم با ادامه این حکومت احتمالش بیشتر است تا ساقط شدنش. هر اتفاق بدی هم که ممکن است در فردای براندازی این رژیم بیفتد، با ادامه این رژیم بدترش سر ما می آید .بالاتر از سیاهی جمهوری اسلامی رنگی نیست!

با هم داستان تصرف ایران توسط محمود افغان را میخوانیم…

شاه سلطان حسین، خرسواری مهربان که عاشق زنان بود

رستم الحکما در کتاب خود رستم التواریخ تعبیر جالبی در مورد شخصیت شاه سلطان حسین دارد. او در این باره می‌گوید: ” از آثار ضعف دولت و اقبال آن سلطان جمشید نشان، آنچه به ظهور رسید، اول این بود که طبع اشرفش از اسب سواری متنفر شده و مایل به خر سواری شده بود و با زنان خاصه خود به باغ‌ها و بوستان‌ها و مرغزار‌ها بر خر مصری یراق مرصع، سوار شده، تشریف می‌بردند و به هر قریه که داخل می‌شد، زنان و دختران آن قریه، بی چادر و پرده به استقبالش می‌آمدند … “

تعبیرات رستم الحکما به خوبی خوی شاه سلطان حسین را نشان می‌دهد. آخرین شاه صفوی تقریبا تمام عمرش را در حرم سرا زندگی کرده بود. متاسفانه این بخشی از سنت شاهان صفویه شده بود که از ترس شورش فرزندانشان آن‌ها را از مسائل حکومتی و لشکری دور نگه داشته و آن‌ها را در حرم سرا نگه می‌داشتند. شاه سلطان حسین نمونه اعلای اینگونه شاهزادگان است. او به حدی از مسائل کشوری و لشگری دور بود که حتی سوارکاری نیز بلد نبود.

رستم التواریخ در وصف این شاه و آدابش روایات عجیبی آورده است. از جمله اینکه او به شدت به روابط جنسی علاقه‌مند بود و روزی هزار زن را به عقد خود درآورده و بعد از کام گرفتن از آن‌ها همه را طلاق می‌داد. طبق روایات، وقتی شاه صفوی به یک زن شوهردار علاقه مند می‌شد، شوهر آن زن موظف می‌شد همسرش را طلاق داده و آن را تقدیم شاه کند. شاه هم پس از عقد آن زن و کام گرفتن، او را طلاق می‌داد و به خانه پدر بازمی‌گرداند.

طبق روایت رستم الحکما به دستور شاه سلطان حسین سه روز در سال مردان حق خروج از خانه را نداشتند و به جای آن‌ها زنان باید از خانه بیرون می‌آمدند. در این سه روز شاه و خواجگانش به شهر آمده و زنان را مشاهده می‌کرد.

با وجود این نقصان، شاه سلطان حسین شاهی به شدت نرم خو بود. طبق گزارش جهانگردانی که با او ملاقات داشتند، بزرگترین نقص او این بود که هیچ مجرمی را اعدام نمی‌کرد. در واقع، او هیچگاه خاطیان را مجازات نمی‌کرد و، چون از خونریزی گریزان بود فقط دستور جابه جایی آن‌ها را در قصر و ارکان قدرت می‌داد. این سیاست شاه صفوی باعث شد امرای ارتش و وزرا بیش از حد قدرت بگیرند و حتی فرمان شاه را اجرا نکنند.

سیاست دیگر او علاقه مندی شدید به معماری و کاخ بود. روایت است که او درآمد یک سال ارتش صفوی را خرج عمران و توسعه کاخ “فرح آباد” می‌کرد. این امر باعث شده بود بودجه کشور به شدت رو به کاهش نهد و لشگریان گرسنه شوند.

سیاست اشتباه دیگر او، اما دادن عمارت به افراد ناآشنا به سیاست و ملک داری بود. گرگین خان یکی از این افراد است. او یک گرجی مسیحی الاصل بود که بعد‌ها شیعه شده بود. او از طرف شاه صفوی به عمارت قندهار رسید که بیشتر مردمش سنی مذهب بودند. انسان‌های آشنا به تاریخ می‌دانند حکومت بر افغان‌های سنی مذهب آداب خود را دارد. گرگین خان این آداب را نمی‌دانست و بی توجه به اکثریت سنی مذهب قندهار شروع به خفت اهل سنت کرد.

این اقدام باعث شورش افغان‌های غلزایی شد. “میرویس هوتک” رهبر غلزایی‌ها بود که علیه گرگین خان شورش کرد و پس از قتل او توانست قندهار را به استقلال برساند. مجاورت قندهار با قلمرو حکومت گورکانیان هند در این شورش بی تاثیر نبود.

طبق گفته نویسنده رستم التواریخ، میرویس در ابتدا قصد شورش نداشت. او خود را به اصفهان رساند تا شکایت خود را به سمع شاه سلطان حسین برساند، اما وزرای شاه او را دستگیر کرده و پس از اینکه نامه شاه به او را در دهانش چپانده و مجبورش کردند آن را قورت دهد با دست بسته به قندهار فرستادند. این حرکت باعث تحقیر میرویس شد و از این رو شورش خود را آغاز کرد.

شورش محمود افغان و پیش روی به سوی اصفهان

شاه سلطان حسین طی هفت سال حکمرانی میرویس بر قندهار، نتوانست او را به زانو درآورد و میرویس به صورت خود مختار قندهار را اداره می‌کرد. نهایتاً پس از مرگ میرویس، میرعبدالعزیز یا میر عبدالله برادر میرویس جانشین او شد، اما با کمک افغان‌ها، محمود افغان فرزند ارشد میرویس، با قتل میر عبدالله کنترل قندهار را به دست آورد.

محمود افغان پس از به قدرت رسیدن، هزاره‌ها، پشتون‌ها و بلوچ‌ها را متحد کرد و شروع به تاخت و تاز در ایران نمود. محمود افغان ابتدا در سال ۱۱۳۴ هجری قمری به ایران حمله کرد. او در این هجوم تا کرمان پیش رفت و این شهر را عرصه تاخت و تاز خود قرار داد. سپس به علت مقاومت صفویان و هجوم ” لطفعلی خان داغستانی” فرمانده لشکر صفویه به قندهار بازگشت.

محمود دو سال بعد با سپاهی ۲۰ هزار نفری بار دیگر به ایران لشکر کشید. او این بار از سیستان به کرمان و سپس از آنجا راهی اصفهان، پایتخت صفویه شد.

شاه سلطان حسین وقتی فهمید محمود نزدیک اصفهان است به او پیشنهاد باج هنگفتی داد، اما محمود افغان نپذیرفت و وحشت همچنان در اصفهان باقی ماند. در این حین صاحب منصبان شاه سلطان حسین برسر چگونگی دفاع از اصفهان با هم اختلاف نظر داشتند.

شاه سلطان حسین فرمان‌هایی خطاب به سرداران و حکام برخی ولایات فرستاد و تأکید کرد که با سپاهیان تحت فرمان خود هر چه زودتر در پایتخت حاضر شوند، اما جمعی از سرداران که در نواحی فارس و آذربایجان بودند، هنگامی که نزدیک اصفهان رسیدند همین که چشم ایشان بر علامات افغان‌ها افتاد، راه فرار پیش گرفته، هر یک به سمت ولایات خود فرار کردند.

سرانجام دو سپاه روبه‌روی هم قرار گرفتند. سرداران شاه سلطان حسین علی‌رغم تمایل خود در رأس یک سپاه ۳۰هزار نفری که اکثر آن‌ها را مردان جنگ ناآزموده تشکیل می‌دادند، به رویارویی با دشمن حرکت کردند. مشخص است که این سپاه از افغان‌ها شکست خورد و اصفهان به محاصره محمود درآمد.

محاصره اصفهان، وقتی شاه ایران خود تاج را بر سر محمود گذاشت

اصفهان تا چندماه به محاصره افغان‌ها درآمد. از اطراف کمکی نیامد. شاه سلطان حسین نیز قادر به تصمیم درست نبود. روایت است که او در این روز‌های سخت به توصیه ملاباشی‌ها و ملازمان آش نذری می‌پخت و ضمن خواندن ادعیه تقاضای نابودی سپاه افغان به دست لشکر اجنه را طلب می‌نمود.

محاصره اصفهان تنگ‌تر و تنگ‌تر شد. بسیاری از شاهزادگان از شهر فرار کرده و به محمود پناه آوردند. برخی نیز پس از فرار به آذربایجان یا خراسان رفتند. در این حین، آذوقه شهر تمام شد. بیماری و فقر دست به دامن مردم گردید و بسیاری از زنان و مردان و کودکان از بین رفتند. مردم به چنان وضعی دچار شدند که حتی به جنازه‌ها هم رحم نکرده وبرای زنده ماندن گوشت تن مردگان را می‌خوردند. رستم الحکما وضعیت اصفهان را در پایان محاصره چنین روایت می‌کند:
“، چون داستان محاصره اصفهان به نه ماه رسید و در شهر نان که قیمت آن یک من، پنجاه دینار بود، یک من به ده تومان قیمت رسید و نان وجود نداشت و {مردم} در هر گوشه کناری که اطفال یا هرکسی را که تنها می‌یافتند، می‌گرفتند و او را می‌کشتند و می‌پختند و می‌خوردند”.

در نهایت، چاره‌ای برای شاه صفوی نماند. او خود از شهر بیرون رفت و تاج پادشاهی را بر سر محمود افغان گذاشت و شهر را تسلیم کرد. “ژوزف آپی سالمیان” مترجم و منشی ارمنی “آنژدو گاردان” کنسول فرانسه در اصفهان این لحظه غم انگیز را این گونه نقل می‌کند:

“محمود افغان در گوشه تالار بر مخده زربفت تکیه داشت. شاه به گوشه دیگر تالار هدایت شده در آنجا قرار گرفت. شاه سلطان حسین پس از ادای تحیّات گفت: فرزندم، چون اراده قادر متعال بر این قرار گرفته که من بیش از این سلطنت نکنم و به موجب مشیّت باری تعالی وقت آن شده که تو از اورنگ سلطنت ایران بالا روی، من از صمیم قلب سلطنتم را به تو وا می‌گذارم و از خداوند توفیق تو را می‌خواهم. شاه پس از ادای این چند کلمه، طره پادشاهی را از دستار برگرفته آن را برای تسلیم به محمود، به امان‌الله سپرد؛ ولی، چون متوجه شد که محمود از این کار آزرده خاطر است، طرّه را از امان‌الله بازگرفت و خود نزد محمود رفت و آن را با دست‌های خویش بر سر محمود بسته، بار دیگر برای وی توفیق خواست و بی‌درنگ به جای خویش بازگشت و نشست. “

مصائب یک شاه معزول

بعد از ورود به اصفهان، سپاهیان افغان به مدت سه روز شهر را غارت کردند. محمود افغان به شاه صفوی اجازه داد زنده بماند. او به همراه چند زن و غلامش در یکی از اتاق‌های فرح آباد زندانی بود. با این حال، تقدیر سرنوشت تلخ‌تری را برای شاه سلطان حسین رقم زده بود. با فرار کردن “تهماست میرزا” یکی ازپسران شاه که به نوعی ولیعهد صفویه هم بود، محمود افغان به شدت خشمگین شد. او دستور داد که برای جلوگیری از فرار شاهزادگان و شورش احتمالیشان بعد از فرار، همه فرزندگان شاه سلطان حسین را بکشند.

سربازان افغان به شاهزادگان، زنان و وزرا و بزرگان دولت صفوی حمله کرده و همه را از دم تیغ گذراندند و سپس همه را پهلوی هم خوابانده و در منطقه چهارحوض به صورت دسته جمعی دفن کردند. روایت است که شاه سلطان حسین خود به میدان نقش جهان رفت تا فرزندانش را نجات دهد. گویا یکی از کودکانش از ترس به او پناه آورده و پشت او پنهان شده است. با این حال، محمود به سربازانش دستور داد که کشتار را ادامه دهند. یک سرباز به سمت شاه صفوی رفته و حتی با خنجری به دست شاه نیز زخمی وارد کرد، سپس کودک را از شاه جدا کرده و او را ذبح نمود.

شاه صفوی مرگ همه خانواده اش را دید، با این حال، قادر به انجام کاری نبود. او در اتاقکی با یکی از همسران و یک غلامش زندانی می‌شود و صبح و شب به دعا و استغفار می‌پردازد.

مرگ، آخرین پرده تراژدی شاه صفوی

محمود افغان پس از جنایاتش در اصفهان دچار جنون می‌شود. اشرف پسرعمویش علیه او شورش کرده و پس از قتل او، قدرت را به دست می‌گیرد. او ابتدا بنای سازش با شاه سلطان حسین می‌گذارد، اما با آغاز حمله تهماسب میرزا و نادرشاه تصمیم خود را عوض می‌کند. اشرف افغان به پیشنهاد یکی از مشاورانش به نام ملازعفران تصمیم می‌گیرد که شاه صفوی را بکشد تا همه بدانند سلسله صفوی برای همیشه نابود شده و به همین دلیل به سپاه تهماسب و نادر نپیوندند.

سلطان حسین با شنیدن تصمیم اشرف، به لرزه می‌افتد و درحالی که اشک به چشمانش داشته می‌گوید: حداقل بگذارید پیش از مرگ اندکی با خدایم نیایش کنم.

به او اجازه دادند چنین کند. سجاده‌ای آوردند و سلطان حسین مشغول نماز شد. ملازعفران گفت درنگ جایز نیست. با این حرف و با اشاره اشرف، درحالی که سلطان حسین در سجده بود، غلام همبازی سلطان حسین، بی‌توجه به نان و نمکی که خورده بود و بی‌توجه به مهربانی‌هایی که دیده بود، خود را برروی سلطان حسین انداخت و با خنجری گلوی وی را برید و سر از تنش جدا نمود و سر سلطان را به امید پاداشی درخور، نزد اشرف افغان انداخت. اما هنوز جسد بی‌سر سلطان حسین دست و پا میزد که اطرافیان برروی غلام ریخته و او را هم تکه تکه کرده و کشتند.

منبع: وبسایت خبرنگاران جوان

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
8 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها