طنز در شاهنامه

همه میدانیم که کیکاووس به کمک چهار عقاب گرسنه که به چهارسوی تخت بسته بود به آسمان رفت اما خیلی از ما نمیدانیم بعدش چه شد. بعدش هیچی، با کله خورد زمین تا یاد بگیرد و دیگر از این کارها نکند. طنز در شاهنامه جائی ندارد. شاهنامه کتاب تراژدی ها است. تنها یک مورد هست که طنز شیرینی در شاهنامه وجود دارد و آن همین داستان پرواز کیکاووس است. پیش از ان که بدان بپردازیم البته باید شخصیت کیکاووس را شناخت. همینجا باید گفت که یکی از وجوهی که شاهنامه را از دیگر آثار ادبی کهن ایران متمایز میکند همین شخصیت پردازی خارق العاده فردوسی است. مهارت این کارگردان چیره دست در شخصیت سازی به همان ظرافت و استادی صحنه پردازی او است. فردوسی این شخصیتها را با کارهای آنان، گفته هایشان، اندیشه هایشان و حتی پوشش آنها مانند طوس زرینه کفش که به تبختر کفش طلائی میپوشد، ساخته و برای خوانندگان قابل لمس مینماید. شخصیت کیکاووس، شاه بی مغز نیز از آن شخصیتهائی است که به خوبی پرداخته میشود.

کیکاووس که پس از پدرش کیقباد به پادشاهی ایران رسید نقش بسیار پررنگی در شاهنامه دارد و میتوان گفت که با شکوه ترین پادشاه شاهنامه است. ایران در زمان کیکاووس به اوج خود میرسد و بیشترین پهلوانی های رستم در زمان او اتفاق می افتد. در زمان کیکاووس است که ایران بر دشمنان خویش پیروز میشود و از جمله ایران دشمن قدیمی خویش توران را شکست میدهد و افراسیاب با اره به دو نیم میشود. بالاخره آن زمان هنوز صندلی الکتریکی اختراع نشده بود و از روشهای ابتدائی استفاده میکردند.

کاووس شاهی بوالهوس و بی مغز است که از آن خرد و تدبیر که در پادشاهانی چون فریدون و منوچهر و جمشید می یابیم بی بهره است. مثل کودکان بدون اندیشیدن به عاقبت کار دست به هر عملی میزند و بعد دیگران باید بیایند و نجاتش بدهند.  همین بی تدبیری را در سخن گفتن نیز دارد و سخنان تند میگوید و سپس پشیمان میشود و در جهت دلجوئی بر می آید. تصمصم گیری هایش هم به همینگونه است، مثل زمانی که نوش دارو  را از ترس تهدید تاج و تختش برای رستم نفرستاد و سپس از تصمیم خویش پشیمان شد و زمانی نوش دارو را فرستاد که دیر شده یود و حالا چرا. همین اخلاق کودکانه،  بی مغزی ها و دیوانه بازی های کیکاووس است که وی را چهره ای بسیار دوست داشتنی میکند.

کمی پس از آن که به پادشاهی میرسد رامشگری با نوای خوش آهنگی میخواند و از مازندران یاد میکند و زیبائی های مازندران را میستاید.

که مازندران شهر ما یاد باد

همیشه بر و بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه گلست

بکوه اندرون لاله و سنبلست

کاووس با شنیدن اوصاف مازندران و زیبائی هایش هوس میکند که بدانجا لشکر بکشد و مازندران را بگیرد. هر چقدر زال و دیگر بزرگان به او نصیحت میکنند که مازندران جای دیوان است و رفتن به آنجا بدشگون است و هیچکدام از پادشاهان دیگر چنین هوسی نکردند به خرجش نمیرود. یعنی مازندران آن زمان هم مثل همین امروز بوده. بعد هم گیو را میکند فرمانده سپاه و به مازندران لشکر میکشد و به دست دیو سپید اسیر میشوند و آنها را به زندان می افکنند. این طور که معلوم است دیوها آن زمان کسی را نمیکشتند و فقط آنها را زندان میکردند. سپس این وظیفه رستم میشود که از هفت خوان بگذرد و پس از کشتن ارژنگ دیو و دیو سپید، کاووس و دیگر اسرا را آزاد کند و به ایران بازگرداند.

راستش این دیوها جنگیدن هم بلد نبودند. مثل دفعه دیگر که رستم با اکوان دیو جنگید و اکوان او را بلند کرد و برد به آسمان و گفت حالا خودت بگو بندازمت روی کوه یا توی دریا؟ رستم هم که میدانست اگر او را به کوه پرت کند تیکه بزرگه اش گوشش است و از آنجا که آدم تیزهوشی بود و میدانست  دیو کارش چپ است و هر چه او بگوید خلافش را عمل میکند میگوید من شنیده ام که اگر کسی در آب بمیرد روانش مینو را نخواهد دید، پس لطفا من را به کوه پرت کن. اکوان هم او را می اندازد توی دریا. رستم هم با یک دست و پاها شنا میکند و با دست دیگر شمشیر میکشد و نهنگها را که به او حمله میکردند پاره پوره میکند. بعد هم که دوباره به اکوان دیو میرسد با گرز میزند توی کله اش و مغزش را داغان میکند و و سرش را هم با شمشیر از بدن جدا میکند تا بداند که میدان جنگ جای معما و چیستان و فلسفه بافی و این حرفها نیست. البته اکوان بدبخت چون مرده بود نتوانست این درس را یاد بگیرد.

کاووس میخواهد جهان را به زیر نگین خویش در آورد و همه کشورها را باجگذار خویش میکند اما بربرها سر باز میزنند و کاووس به بربرستان لشکر میکشد و آنها را شکست میدهد و اما باز بربرها در اتحاد با مصر و هاماوران از فرمان شاه ایران سرپیچی میکنند. کاووس هم لشکر میکشد و با شاه هاماوران و دو پادشاه دیگر میجنگد و آنها را شکست میدهد و بعد هم که به او میگویند شاه هاماوران یک دختر خوشگلی دارد از شاه هاماوران دخترش سودابه را خواستگاری میکند. شاه بدبخت هاماوران هم که چاره ای ندارد بر خلاف میلش دختر را به او میدهد اما بعد به مهمانی دعوتش میکند و او را میگیرد و زندان میکند و دوباره باید نجاتش بدهند. احساس بابای من نیز نسبت به دامادهایش همینطوری بود ولی بینوا زندان و سرباز نداشت و مجبور بود بسازد. در حماقت کاووس همین بس که میرود مازندران و زن نمیگیرد اما بعد از هاماوران زن میستاند. باز هم رستم به کمک کاووس میرود و به هاماوران لشکر میکشد و پس از شکست سه شاه و سپاهیانشان کاووس را از بند آزاد میکند و به ایران باز میگرداند.

کاووس همین که آزاد میشود به رومی ها نامه مینویسد که دیدید رستم چه بر سر آن یاغیان آورد؟ به من میگویند کاووس، و حالا باید برای من سوارانی بفرستید که به لشکر من بپیوندد و از من اطاعت کنید. یک نامه هم به افراسیاب که در زمان اسارت او به ایران حمله کرده بود مینویسد که پدرت را در می آورم و ندانی که ایران نشست من است؟ سپس به جنگ افراسیاب میرود و افراسیاب شکست میخورد و فرار میکند.

کاووس که جهان را به کام خود میبیند این بار تصمیم میگیرد به آسمان پرواز کند. یعنی دیوها گولش میزنند و این فکر را می اندازند به سرش و کاووس هم وقتی یک چیزی توی کله اش میرفت دیگر ول کن نبود. این دیوها هم کار بهتری نداشتند و آخرش هم برادران رایت را گول زدند. پیش از آن هم به طهمورث دیو بند خط و نوشتن آموختند و برای ابد خود را هدف لعن و نفرین کودکان در مکتب و دبستان نمودند.

بعد هم کاووس که ول کن نبود رفت و از ستاره شمر پرسید از اینجا تا ماه چقدر راه است؟ او هم یک کمی سرش را خاراند و یک خالی بست. کاووس برای رسیدن به این آرزو چنان که میدانیم چهار عقاب را گرسنه نگاه داشت و به چهارگوشه تخت بست و رانهای گوسفند را از نیزه ها بر فراز سر آنها آویزان نمود و به آسمان پرواز کرد. البته محاسباتی که برای سوخت کرده بود درست در نیامد و عقابها خسته شدند و آمدند پائین و نزدیک آمل سقوط کرد و همانجا زخم و زیلی افتاد.

چو با مرغ پرنده نیرو نماند

غمین گشت و پرها به خون درنشاند

نگونسار گشتند از ابر سیاه

کشان از هوا نیزه و تخت شاه

سوی بیشهٔ شهرچین آمدند

به آمل بروی زمین آمدند

(در بعضی نسخ  “سوی بیشه شیرچین” نوشته شده.)

 گودرز، پیرترین پهلوان ایران و پدر گیو و بهرام که با هفتاد پور گزیده اش و سپاه گودرزیان در جنگها به لشکر شاه ایران میپیوست دل خونی از کارهای کاووس داشت. گودرز که رستم را نیز به دامادی خویش دارد وقتی پهلوانان از جای سقوط کاووس آگاه میشوند و برای کمک به او میشتابند با داماد خود رستم درددل میکند و طنز شیرینی در شکوه او و بخصوص سخنانی که به کاووس میگوید هست.

چو افتاد اندر چنان جای بیم

ز غم بود بیچاره و دل دو نیم

به جای بزرگی و تخت نشست

پشیمانی و رنج  بودش به دست

بمانده به بیشه درون خوار و زار

نیایش همی کرد با کردگار

 همی کرد پوزش ز کرده گناه

ورا می بجستند هر سو سپاه

خبر یافت زو رستم و گیو و طوس

برفتند با لشکر گشن و کوس

به رستم چنین گفت گودرز پیر

که تا کرد مادر مرا سیر شیر

همی بینم اندر جهان تاج و تخت

کیان و بزرگان بیدار بخت

چو کاووس خودکامه اندر جهان

ندیدم کسی از کهان و مهان

چو دیوانگانست بی هوش و رای

به هر باد کاید بجنبد ز جای

خرد نیست او را نه دین و نه رای

نه هوشش بجایست و نه دل بجای

یک اندیشه او همی نغز نیست

تو گوئی بسرش اندرون مغز نیست

کس از نامداران پیشین زمان

نکردند آهنگ زی آسمان

که جوید همی راز گردان سپهر

مگر آنکه دیوش کند تیره چهر

رسیدند پس پهلوانان بدوی

نکوهش کن و تیز و پرخاشجوی

بدو گفت گودرز بیمارسان

ترا جای زیباتر از شارسان

به دشمن دهی هر زمان جای خویش

نگویی به کس بیهده رای خویش

سه بارت چنین رنج و سختی فتاد

سرت ز آزمایش نگشت اوستاد

کشیدی سپه را به مازندران

نگر تا چه سختی رسید اندر آن

دگرباره مهمان دشمن شدی

صنم بودی او را برهمن شدی

به گیتی جز از پاک یزدان نماند

که منشور تیغ ترا برنخواند

به جنگ زمین سر به سر تاختی

کنون بآسمان نیز پرداختی

ز یکدست چون برتر آئی همی

برابر بجنگ اندر آئی همی

نگه کن که تا چند گونه بلا

پیش آمدت یافتی زو رها

پس از تو بدین داستانها زنند

که شاهی برآمد بچرخ بلند

که تا ماه و خورشید را بنگرد

ستاره همی یک بیک  بشمرد

چنان کن که بیدار شاهان کنند

ستاینده و نیک‌خواهان کنند

جز از بندگی تا توانی مجوی

مزن دست در نیک و بد جز بدوی

کزو یابی و یافتی کام دل

بفرمان او دیو را کن خجل

(بیمارسان=بیمارستان ، شارسان= شهرستان، باغ و آبادی، –  بیمارسان ترا جای زیباتر از شارسان = تو گویا بودن در بیمارستان را به باغ و آبادی ترجیح میدهی)

کاووس هم که میداند کار بدی کرده میگوید چه بگویم که هر چه میگوئی درست است. بعد هم مثل بچه ای که شیطنت کرده و تنبیه شده یک مدتی خودش را توی کاخ پنهان میکند و پس از آن دوباره به تخت مینشیند و دیوانه بازی هایش را آغاز میکند

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
8 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها