ماجرای اسلام آوردن اجنه

حدیثی را که میخواهم برایتان نقل کنم از چندین منبع معتبر شیعی است که میگوید حضرت علی بیست هزار اجنه را با شمشیر مبارک از بین برد و بقیه از ترس به اسلام گرویدند.

در بخشی از این داستان می بینیم که حضرت علی عصبانی میشود و اجنه ها را از دم شمشیر می گذراند و آن مربوط به زمانی است که علی میخواسته از چاهی آب بکشد یکی از اجنه های شیطون طناب را در داخل چاه پاره می کند و حال او را می گیرد.

برویم این داستان طولانی ولی خنده دار را باهم بخوانیم. در کتب مختلف نام این روایت حادثه بئر ذات العلم است. (بئر یعنی چاه)

وقتی که موکب حضرت ختمی مرتبت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) از جنگ (سکاسک) با فتح و پیروزی با غنایم فراوان مراجعت میفرمودند، به سرزمین شوره زار و بی آب علفی رسیدند در آن صحرا صدایی، جز جنیان و بانگ غول بیابان شنیده نمی شد.

سپاه محمد (صلی الله علیه و اله و سلم) از شدت ترس چشمانشان تار شده بود، به خدمت حضرت پناه بردند،

حضرت فرمود: آیا کسی از شما این منطقه را می شناسد؟

شخصی به نام عمر ابن امیه ضمری به خدمت حضرت عرضه داشت: یا رسول الله! من کاملا این سرزمین را می شناسم و مکرر با اسبان راهوار از اینجا عبور کردم. در این بیابان هیچ پناهگاهی وجود ندارد، هیچ لشکری به این صحرا نیامده مگر اینکه صدمات طاقت فرسا نصیب آنها گردیده است، زیرا مقام جنیان متمرد و مسکن شیاطین و محل عبور و مرور ابلیس می باشد. این وادی را کثیب ازرق می نامند، بیابانی است بسیار خوفناک.

مسلمانان وقتی که مطلع شدند بیشتر روی به حضرت آوردند و راه نجات از آن منطقه را تقاضا نمودند.

پیامبر اکرم فرمود: آیا کسی هست که نشانی از آب بدهد و من برای او در حضور الهی ضامن بهشت شوم؟

باز عمر ابن امیه عرض کرد: یا رسول الله! در این بیابان چاهی است که آن را بئر ذات العلم می نامند، آبش سردتر از برف است ولکن احدی قادر نیست از آن استفاده کند زیرا که آن چاه محل اجتماع جن و عفریت هاست که آنها بر سلیمان ابن داود (علیه السلام) تمرد کردند و مردم را از آن آب منع می کنند، سواری در آنجا منزل نمی کند مگر آنکه او هلاک می کنند و لشگری به آنجا وارد نمی شود مگر اینکه اکثر آنها را می سوزانند.

حضرت فرمود:
لا حول ولا قوة بالله العلی العظیم و افوض امری الی الله.
بعد امر فرمود مسلمانان پیاده شوند، خیمه ها را بر پا نمودند. حرارت از زمین و هوا دقیقه به دقیقه زیاد می شد، لشگر همه به آب احتیاج مبرم داشتند، حضرت در بین لشگر با صدای بلند می فرمود: ای معاشر مسلمین کیست از شما بر سر آن چاه برود و از برای ما خبری بیاورد تا من – پیش خدا – بهشت رابرای او ضمانت کنم.

پس ابوالعاص ابن ربیع که برادر رضاعی (برادر شیری) حضرت پیامبر بود، عرض کرد: یا رسول الله! این افتخار را به من مرحمت کن.

حضرت، دعای خیر در حق ابو العاص فرمود و اجازه رفتن داد و ده نفر از شجاعان معروف و دلیران برجسته را به همراه ابو العاص فرستادند که از آن جمله قیس بن سعد بن عباده و ابودجانه و سعد بن معاذ و سعد بن بشر و عمر بن امیه ضمری… را می توان نام برد همه اینها با تجهیزات کامل روانه شدند، وقتی که به نزدیک چاه رسیدند، ناگاه عفریتی (اجنه) از میان چاه مانند نخله سیاه، تنوره کشان سر به آسمان کشید چشمها مانند طشت پر آتش، دهان مانند غارگشوده و شعله آتش به جای نفس از دهان او بیرون می آمد در آن وقت تمام بیابان را آتش و دود احاطه کرد، مانند رعد صیحه بر می کشید زمین از هیبت لرزه او به لرزه درآمد.

ناگهان آن جن عفریت صیحه ای از جگر کشید و خود را بر روی ابو العاص انداخت، ابو العاص مانند گنجشک در چنگال باز دیدیم، فقط صدای وی را شنیدیم که می گفت:
بلغوا سلامی علی رسول الله.
یاران! سلامم را به پیامبر خدا برسانید.
ما از ترس فرار کردیم، بعد دیدیم آن عفریت به چاه رفت. برگشتیم و جنازه ابو العاص را که مثل ذغال سیاه شده بود در سر چاه دیدیم، بر سر جنازه نشسته، گریه نمودیم. در همین حال از میان چاه غلغله و هیاهو بلند شد، گروه گروه صورتهای عجیب و غریب بیرون می آمد، ما همه پا به فرار گذاشتیم و به حضور پیامبر اکرم رسیدیم.

بعد نوبت علی علیه السلام شد که به پیامبر اکرم عرض کرد آیا اذن می دهید که من بروم و از آن چاه مخوف آب بیاورم؟

چون جبرئیل از طرف خداوند به پیامبر اطلاع داده بود که این طلسم باید با دست علی شکسته شود لذا پیامبر فرمود: یا ابالحسن برو به سوی آن چاه که خدای تعالی حافظ و ناصر تو است ولکن باید با تو جماعتی هم باشند مخصوصاً آنها که با ابو العاص بودند. بعد حضرت پیامبر علم نصرت را با دست مبارک خود به حضرت علی (علیه السلام) داد و آن حضرت را مشایعت کرده و دستهای مبارک را به آسمان بلند نمود و دعا کرد و برگشت. امام (علیه السلام) می رفت و یاران ملازم رکابش بودند.

عمر ابن امیه می گوید: از صدای رعد آسای امیر المؤمنین زمین به لرزه در آمده بود، ناگاه عفریتی که قاتل ابو العاص بود سر از چاه بیرون آورد.
دهن باز کرده چو غار سیاه – چو تندر بپوشید رخسار ماه
هوا تیره گون کرد از دود دم – ز آتش علم سر ز ذات العلم
گفت کیستید؟ آیا ندانستید که کسی به اینجا قدم ننهاده مگر آنکه هلاک شده؟ این سرهای انسانی را در کنار چاه نمی بینید؟ چرا عبرت نمی گیرید.

حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نهیب زد و نعره کشید: ای شیطان مردود و ای جن مطرود منم هلاک کننده دلیران، منم متفرق کننده لشگرها، منم مظهر العجائب، منم علی ابن ابیطالب، منم پسر عم مصطفی. چون آن عفریت این کلمات را شنید بر امام حمله کرد و می خواست کاری که با ابو العاص کرده بود، با حضرت نیز انجام دهد. راوی گوید، دیدم حضرت مبادرت نمود با ذوالفقار یک ضربت هاشمیه بر او زد، ما گمان کردیم آسمان به زمین آمد ناگاه دیدیم آن عفریت مثل دو قطعه کوه در چاه افتاد، امام رو به یاران فرمود:
هلموا الی بالقرب و الروایا.
یعنی، مشکها را پیش آرید.
قیس ابن سعد عباد گوید: به آن خدایی که ما را آفرید، وقتی که مشکها را آوردیم، دیدیم از غیرت اسد اللهی حضرت، غضب بر چهره اش ظاهر گشته که زهره شیر از دیدن آن آب می شود. در این وقت صورتهای مختلف و صداهای بلند از چاه برخاست، عفاریت اجنه بیرون آمدند و آتش می پراکندند، دهانه چاه مانند نیران شده بود که شهاب فوران می کرد، تمام بیابان را دود فرا گرفت، در میان دود، صورتهای سیاه جن و شیاطین نمایان بود، از هیبت و رعب نزدیک بود روح از بدن ما بیرون آید.
امیر مؤمنان با صدای بلند فریاد زد: یا معشر الجن و الشیاطین، آیا بر ولی خدا سرکشی می کنید و با صورتهای گوناگون ما را می ترسانید، خداوند به شما فرموده به این صورت در آمده با من ستیز کنید، یا به خدا افترا می بندید، اکنون من که ولی قادر ذوالمن هستم شما را به آتش شمشیر خود می سوزانم.
پس آن بزرگوار شروع کرد به خواندن آیاتی از قرآن کریم. قیس این سعد می گوید: به خدا قسم حضرت آن قدر از عزائم و سوره های محترقات و قارعات و محکمات قرانیه قرائت کرد و به صورت آنها دمید، دیدم کم کم دودها و شراره ها صورتها و صوتها معدوم شد،

پس حضرت ما را پیش طلبید بر سر چاه آمدیم، دلو و ریسمان به دست مبارک گرفت و در چاه افکند هنوز به وسط چاه نرسیده بود که ریسمان را قطع کردند و دلو خالی را بیرون انداختند، غضب از سیمای حیدر کرار آشکار شد و سر میان چاه کرده فرمود:

ای جنی که ریسمان دلو ولی الله را بریدی بیرون انداختی، خود بیرون بیا تا سزای عمل خود را ببینی، ناگاه عفریتی چون کوه با صورت عبوس با چشمهای بر افروخته از چاه بیرون آمد.

امام فرصت نداد که حمله کند، با صاعقه آتشبار چنان بر کمرش زد که آن چنار تناور را دو نیمه ساخت، و دلو دیگر را به چاه انداخت و به صورت بلند این رجز را به گوش جنیان رسانید.
انا علی انزع البطین – اخرب هامات العدی بالسیف
ان تقطع الدلو لنا ثانیاً – اخر بکم ضرباً بغیر حیف
از قهر چاه جواب حضرت را با گستاخی می دادند، باز حضرت دلو را به چاه افکند، همین که به آب رسید، طناب را قطع نموده دلو را بیرون انداختند. امام (علیه السلام) فرمود: ای شیاطین و جن، هر یک از شما که دلو را قطع نموده است باید به مبارزه بیرون آید، پس کسی بیرون نیامد.
در همین حال عفریتی از میان چاه فریاد زد: ای صاحب دلو عظیم الشان که خود را از آل عدنان می شماری، اگر راست می گویی ما که دلو تو را بیرون انداختیم، تو هم خود را به چاه بیانداز، و لاح الغضب فی وجه علی بن ابی طالب، غضب از سیمای مبارک علی نمایان شد، فرمود: ای گروه جن و شیاطین آیا علی را از آمدن میان چاه می ترسانید، پس آماده باشید که با ذوالفقار دو سر آمدم و رو به یاران کرد و فرمود: مرا به چاه فرو برید، مسلمانان به التجا ناله در آمدند و عرض کردند: یا مولا، می خواهی خود را به دهان مرگ بیاندازی، این چاه پایان ندارد، تو اینجا هلاک خواهی شد، ما جواب رسول خدا را چه بدهیم و به صورت حسنین چطور نگاه کنیم.
حضرت فرمود: شما را به حق رسول الله قسم می دهم که مرا به چاه فرو برید و گرنه خود را به چاه خواهم انداخت، اصحاب دیدند کلام حضرت قابل تغییر نیست و چاره ندارند. ریسمان به کمر حضرت بستند و وارد چاه کردند. قیس ابن سعد گوید: هنوز به وسط چاه نرسیده بود، ریسمان حیدر کرار را بریدند، آن حضرت را سرنگون کردند، ما چون چنین دیدیم صدای ناله ما بلند شد به اینکه: آه پیامبر خدا مبتلا به غم شد و حسنین یتیم شدند، به سر و سینه زدیم گوش دادیم که صدایی از حضرت بشنویم، جز و لوله شیاطین و بانگ عفاریت و صدای اجنه چیزی به گوش نمی آمد، یقین به نابودی امیر المؤمنین نمودیم. در این اثنا صدای رعد آسای امیر المؤمنین از چاه به گوش ما رسید که می فرمود: الله اکبر، جاء الحق وزهق الباطل. بعد صداهایی شنیدم که می گفتند: ای پسر ابی طالب امان بده ما را، صدای آن حضرت به گوش می رسید که: قسم به خدا برای شما نزد من امان نیست، تا اینکه به اخلاص بگویید لا اله الا الله محمد رسول الله (ص)، و عهد و میثاق را با من محکم نمایید که بعد از این هر کس بر سر این چاه وارد شد که آب ببرد، مانع نشوید. در همین حال پیامبر الکرم نگران بود، جبرییل وارد شد سلام خدا را رسانید و عرض کرد: خداوند می فرماید نگران نباش ما با چندین هزار ملائکه به حمایت و نصرت و حراست پسر عمت علی اقدام کرده ایم اگر می خواهید به سر چاه تشریف ببرید، مانعی نیست. حضرت فوراً سوار شدند و با اصحاب به سوی چاه حرکت کردند لکن از شوق گریه می کرد.
قیس این سعد می گوید: ما که حیران سر چاه مانده بودیم، دیدیم پیامبر اکرم تشریف می آورند لکن از چشمهای مبارک اشک می ریزد، ما وحشت کردیم که مبادا به امیر المؤمنین صدمه ای رسیده باشد، این منظره باعث شد ما همه به گریه افتادیم، پیامبر با همین وضع به دهنه چاه رسید در حالی که دود و شراره آنجا را فرا گرفته بود و صداهای مختلف باز شنیده می شد جبرییل نازل شد عرض کرد: قربانت گردم، جزع مکن خداوند می خواست فتح این چاه و قتل متمردان جن و شیاطین با دست نازنین علی امجام گیرد و این قضیه تا قیامت به نام مقدس و یتاشد والا خدای تعالی را ملکی است که در آن واحد تمام این گروه را قبض روح می کند اگر می خواهید، بخوانید علی را تا جواب بدهد به شما.
پیامبر به صدای بلند فرمود: یا علی! حضرت امیر از قعر چاه جواب داد: لبیک لبیک یا رسول الله! ناگاه دیدم علی بر سر چاه آمد و به قدمهای پیامبر افتاد، رسول خدا پیشانی حضرت علی را بوسید و فرمود: یا علی من خبر دهم که تو در چاه چه کردی، یا خود شما می گویی؟ امیر المؤمنین عرض کرد: یا رسول الله! چیزی بر شما مخفی نیست، شما بفرمایید.
از آن درج گوهر تکلم خوش است – وز آن غنچه تر تبسم خوش است
قیس گوید: ما غرق تعجب بودیم از این دو بزرگوار، جنگ امیر المؤمنین و رشادتهای او، و علم پیامبر که هر چه در زیر زمین پیش آمده بود خبر می داد.
این خلق و سر این خلق اندیشه در نیاید – دریای قلزم ست این در سرمه دان نگنجد
پیامبر هر چه خبر می داد، علی (علیه السلام) تصدیق می کرد. حضرت فرمود یا علی بیست هزار عفریت را از دم تیغ گذرانیدی، مابقی جنیان امان خواستند تو گفتی امان نیست مگر برای اهل ایمان، از روی صدق و اخلاص بگویید: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علی ولی الله و با من عهد کنید که کسی را از این چاه ممانعت نکنید، آنها قبول کردند و بیست و چهار هزار قبیله طوایف جن مسلمان شدند و ایمان به خدا آوردند.

چون تو سلطان آنها را کشته بودی، پسر او چون مسلمان شده بود تاج شاهی را بر سر او گذاشتی و نام او را زعفر نهادی و به جای پدر بر تخت نشاندی حدود و شرایع دین را به آنها یاد دادی و بیرون آمدی، عرض کرد: بلی یا رسول الله! چنین است، سپس پیامبر الکرم دستور داد سپاه آمدند در نزدیکی چاه رحل اقامت انداختند و از آب آن چاه سیراب شدند و مرکبها را سیراب کردند و بک شبانه روز در آن مکان بسر بردند و فردای آن روز به سوی مدینه حرکت کردند.

منابع:

  • کتاب ریاض القدس ج ٢، ص ١٠٦
  • کتاب کنز الواعظین و ریاض المومنین ص ٩٥
  • کتاب افضل، ص ٢٢٥

 



به اشتراک بگذارید:
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها