ماجرای دیدن فیلم گنج قارون- بخش دوم

جلو سینما جمعیت موج می زد. با کمال خوش شانسی از لابلای جمعیت دائی ام را دیدم که با لباس پاسبانی اش مردم را با به سمت بیرون باچه بلیط فروشی هل میداد. تا چشمم به دائی جان افتاد معطل نکردم. از بین جمعیت به زور راه را باز کردم و خودم را به دائی ام رساندم. سلام کردم. پرسید اینجا چه می کنی؟

آمده ام سینما اما بلیط گیرم نیامد.

پرسید: مادرت میداند آمده ای سینما؟

گفتم: بله

گفت: همین جا باش.

تقی کچل توی سینما کار میکرد و شغلش پاره کردن بلیط بود. یعنی جلو درب سینما می ایستاد و یکی یکی بلیط ها را چک میکرد و آنها را پاره میکرد. نصف بلیط را به سطل زباله می انداخت و نصف دیگر را به دست مردم میداد. بعد از اتمام پاره کردن بلیط ها درب ورودی سینما را می بستند و تقی کچل یک سینی پر از تخمه و ساندویچ و دیگر مخلفات را به داخل سالن می برد و میفروخت.

تقی کچل تا چشمش به من افتاد داد زد: برو بچه! جلو در وانیسا!

گفتم: دائی ام گفته اینجا بایستم.

پرسید: دائی ات کدام خریه؟

با انگشت دائی ام را نشان دادم.

تقی کچل اخمی کرد و گفت: اشکالی نداره همینجا بایست.

چند دقیقه بعد دائی ام از میان جمعیت برگشت نگاهی به من کرد. از همان جا تقی کچل را صدا زد. آنقدر شلوغ بود که صدا به صدا نمی رسید. بالاخره تقی کچل شنید و دائی ام با باطومش به من اشاره کرد. تقی کچل گفت: برو تو معطل نکن!

خودم را مثل برق انداختم داخل سینما. فیلم هنوز شروع نشده بود. وقتی وارد داخل سالن شدم رفتم همان ردیف اول روی یک صندلی خالی نشستم. چه احساس پیروزی بزرگی را داشتم. بزودی پرده مخملی سینما بالا رفت. سرود شاهنشاهی شروع شد. بلند شدیم. برگشتم عقب را نگاه کردم چند پاسبان در قسمت لژ دست هایشان را به علامت سلام نظامی چسبانیده بودند بیخ گوش شان.

سرود که تمام شد نشستیم. کف زدیم. روی پرده آمد: بزودی!

 تبلیغات فیلم های آینده شروع شد. دو فیلم فارسی و یک فیلم وسترن. از آن فیلم های تمام بزن بزن.

بالاخره فیلم اصلی شروع شد و روی پرده نوشته شد: “گنج قارون”

همه منتظر آمدن فردین بودیم. بالاخره فردین سر و کله اش با ظهوری، پیدا شد. ظهوری یار همراه فردین بود که توی همه فیلم ها بود.

فردین و ظهوری به خانه برمی گشتند که پیرمردی خود را به داخل رودخانه انداخت تا خودکشی کند. فردین دوید به سمت رودخانه تا پیرمرد را نجات دهد. سینما یکپارچه غرق سوت و هیجان شد. مرتب برایش کف می زدند.

فردین پیرمرد را نجات داد و به خانه خودش برد. سر سفره داشتند آبگوشت میخوردند که ظهوری از فردین خواست آوازی بخواند تا حال میهمان پیرشان جا بیاید. فردین شروع کرد به خواندن آواز.

همه سینما یکپارچه رقص و آواز شد. گویی همه مردم آن شعر و آواز را از حفظ بودند. همه پا به پای فردین آنرا میخواندند:

“آقا خودش خوب میدونه/ که ما اونو از رودخونه/ آوردیمش توی خونه…”

ناگهان وسط رقص و آواز فیلم قطع شد. صدای هو و سوت اعتراضی جمعیت سینما را از جا کند. در یک چشم بهم زدن چراغ های سالن روشن شدند. تقی کچل با صدای بلند گفت: سرو صدا نکنید! جواد آقا رفته دستشویی، همین الان برمیگرده و فیلم شروع میشه.

لابد می پرسید جوادآقا کی بود؟

جواد آقا معروف بود به جواد قصاب، یکه بزن محله کشتارگاه بود. ماشالله هیکلی پر و ورزشی داشت. می گفتند در کشتارگاه وحشی ترین گاوها را با یک مشت میخواباند. کت و شلوار مشکی می پوشید و کلاه مخملی به سر می گذاشت. پیراهنی سفید می پوشید با کفشی پاشنه تخم مرغی که همیشه خدا پشتش خوابیده بود. دستمال ابریشم در دست راست و تسبیح قرمز دانه درشتی در دست چپ داشت. وقتی جواد آفا وارد سینما میشد، تقی کچل از ترس تا کمر خم میشد.

جواد آقا هم عاشق فیلم های فردین بود. هربار که فیلم های فردین روی اکران بود سر و کله جواد آقا و نوچه هایش توی سینما پیدا میشد. بلیط را که خارج از نوبت میگرفت، وارد سینما میشد و همین طور مرتب پشت سر هم سفارش ساندویچ می داد. تقی کچل هم فوری انها را توی سینی می گذاشت و می آورد خدمت جواد آقا.

اما جوادآقا با صدتا ساندیویچ هم سیر نمیشد. تقی کچل را صدا میکرد و می گفت:

تقی، بدو سه شماره برو مغازه سیرابی رستم سیرابی سلام برسان و دیگ سیرابی را بردار بیار!

تقی کچل می رفت و در یک چشم بهم زدن با دیگ سیرابی بر می گشت.

خب تا آقاجواد از دستشویی برگردد و کلاهش را از جلوی آپارات بردارد، مردم فرصت داشتند تخمه یا ساندویج یا نوشابه بخرند.

بالاخره جواد آقا از دستشویی آمد و کلاهش را از جلوی آپارات برداشت و دوباره فیلم شروع شد.

فیلم به خوبی و خوشی پیش می رفت که ناگهان فریاد ” آهای نفس کش” جواد آقا به هوا رفت. درست همان لحظه ای که در فیلم، هفت هشت نامرد فردین را محاصره کرده بودند.

جواد آقا ساطور کشیده بود و فحش خواهر مادر میداد به بدخواه های فردین و میخواست به کمک فردین برود.

اما تقی کچل و چند نفر دیگر جلوی جواد آقا را گرفتند و با خواهش و التماس او را سر جای خود نشاندند. آپاراتچی از همان بالا پادرمیانی کرد و صدا زد:

آقاجواد! نگران آقا فردین نباش. ماشالله آقا فردین خودش صدتا نامرد را حریفه.

جواد آقا که ساکت شد، دوباره فیلم شروع شد.

فردین به عشقش رسید و قارون هم از گذشته خود پشیمان شد و زن و بچه خودش را پیدا کرد و فیلم تمام ششد. پایان!

فیلم تمام شد و چراغ های سالن روشن شدند. تقی کچل با یک چوب شروع کرد به بیرون کردن مردم. از قسمت بالکن شروع کرد و همینطوری جلو می آمد تا می رسید به ردیف های جلو. بعد زیر صندلی ها را می گشت تا کسی پنهان نشده باشد. بعد می رفت سر وقت دستشویی ها. از آنجا هم که خیالش راحت میشد می رفت جلو در سینما تا تماشاچی های سانس بعدی را وارد سینما کند.

تقی کچل همه جا را گشت الا پشت پرده بزرگ مخملی سینما را. به مغز تقی کچل نمی رسید که من پشت پرده پنهان شده باشم.

 

به اشتراک بگذارید: