مجتهدی که از امام زمان یکدستگاه کامپیوتر اپل طلب کرد!

دوستان گرامی!

فکر نکنید دارم برایتان طنز می نویسم. این داستان را در کتاب ” در شعاع جانان” که پیرامون شرح کرامات و فضائل مرحوم آیت الله سید محمد باقر موحد ابطحی نوشته شده پیدا کردم و باور بفرمایید چیزی از خودم به این داستان اضافه نکرده ام. هر کس خواست می توانم اسکرین شات از صفحات این کتاب را برایش تهیه کنم. واقعا این داستان کرامات علما محشر است و من دارم هر روز مطلب جدیدی از آنها را کشف می کنم. چون داستان خیلی مفصل و طولانی است اجازه بدهید قسمت اول آنرا برایتان خلاصه کنم و سپس بقیه اش را از روی کتاب جمله به جمله و کلمه به کلمه برایتان نقل می کنم.

داستان از آنجا شروع میشود که آیت الله العظمی گلپایگانی سرطان کیسه صفرا داشته و او را برای مداوا به لندن بردند. همراه ایشان چند نفر از این آخوندها و طلبه های مفت خور هم بصورت سیاهی لشگر به لندن رفته بودند. (قبلا بخشی از داستان را در این لینک آورده بودم)

یکی از این آخوندها آیت الله سید محمد باقر موحد ابطحی  بوده که تا بحال پایش به خارج کشور نخورده و خیال میکرده لندن کشور یهودی هاست!

ایشان وقتی می بیند حال آیت الله گلپایگانی خیلی خراب است، میرود در جایی خلوت و شروع به نوشتن عریضه (نامه) به امام زمان می کند و آنرا به رودخانه تایمز لندن می اندازد تا بدست حضرت برسد.این اخوند مشنگ در آن نامه دو چیز را از امام زمان طلب می کند:

1- شفای آیت الله گلپایگانی و تاکید می کند که ای امام زمان! اگر نمی توانی آقای گلپایگانی را شفا بدهی، لااقل نگذار ایشان در این مملکت یهودی ها فوت کند و نگذار یهودی ها از مرگ فرزند تو خوشحال شوند!

2- خواسته دوم ایشان از امام زمان یکدستگاه کامپیوتر بوده!

اکنون بقیه اش را از روی کتاب برایتان می نویسم:

فردای آنروز به بیمارستان رفتم و دیدم حال آیت الله گلپایگانی بهتر شده. یک آقایی بود که از تجار بزرگ لندن بود و بهمراه فرزند آیت الله گلپایگانی برای عیادت  به بیمارستان آمده بود. وقتی ماجرای عریضه نوشتن مرا فهمید پرسید:

– شما عریضه به امام زمان نوشتی؟ گفتم بله

– چه چیزی را در آن نوشتید؟

گفتم دو چیز. اول شفای آقای گلپایگانی و دوم اینکه به امام زمان ارواحنا فدا نوشتم من کامپیوتر میخواهم و در ایران قدرت خرید کامپیوتر را ندارم و در اینجا خیلی دلم میخواهد کامپیوتر بخرم و با خود به ایران ببرم اما نه پولش را دارم و نه میخواهم از کسی قرض بگیرم!!

آن آقای تاجر معروف با تعجب پرسید: کامپیوتر را برای چی میخواهید؟ گفتم: میخواهم این کتاب عوالم العلوم حضرت زهرا را که نسخه ای از آن همراهم بود را با آن چاپ کنم!

پرسید: خب این کتاب که چاپ شده؟

گفتم: میخواهم صدهزار نسخه دیگر با آن چاپ کنم!

ایشان دیگر چیزی نگفت و خداحافظی کرد و رفت.

عصر انروز در مجمع اسلامی لندن نشسته بودیم که جوانی آمد و صدا زد: آقای ابطحی کیست؟ گفتم: من هستم چه فرمایشی دارید؟

گفت: من را فلانی (همان تاجر معروف) فرستاده تا با شما به بازار برویم و برایتان کامپیوتر بخریم!

گفتم: خب، بهترین کامپیوتر چیست؟

گفت: چند مدل هست لکن مدل اپل معروف است اما مدل اپل هنوز به ایران نیامده

گفتم: من یکدستگاه نمیخواهم بلکه دو دستگاه میخواهم!!

خلاصه دو دستگاه مدل اپل از پیشرفته ترین مدل آن خریداری کردیم و با خود به ایران آوردم.

کامپیوتر را به موسسه الامام المهدی قم بردیم. لکن مشکلی که وجود داشت این بود که کسی نمیدانست چگونه اینها را راه اندازی کند. من تمام کسانی که کامپیوتر داشتند را آوردم و حتی یک مهندس ارمنی از تهران آوردیم، لکن حرف همه اینها این بود که چون این مدل تابحال در ایران نبوده ما کارکردن با ان را نمیدانیم و دکمه هایش را نمی شناسیم. تنها راه چاره آن است که یکنفر از ایران به انگلیس برود و اموزش ببیند و برگردد!

من از شنیدن این حرف بسیار ناراحت شدم و دلم شکست.

یکروز آقای مهندس حاتم به نزد من آمد و گفت: آقا من به هزینه خودم حاضرم به انگلیس بروم و طرز کار این کامپیوتر را یاد بگیرم.

انروز خیلی ناراحت شدم. به خانه برگشتم، وضو گرفتم و پایم را برهنه کردم، شلوارم را از کنده زانو بالا زدم و در حیاط منزل متوسل به امام زمان شدم و با خلوص نیت به آنحضرت عرض کردم:

ای امام زمان! کامپیوترش را میفرستی اما بازکردن و راه انداختنش را نمی فرستی!! حاشا به کرمت!

و مرتب می گفتم: المستغاث بک یا صاحب الزمان (از تو کمک میخواهم ای امام زمان)

و اشک می ریختم.

ناگهان حالتی در من بوجود آمد و کارهایی به قلبم خطور کرد که باید برای راه انداختن کامپیوتر فلان دکمه را بزنم و فلان کار را بکنم. و این در حالی بود که من تا آن زمان کامپیوتر بلد نبودم. اما به برکت امام زمان علم کامپیوتر در من هویدا شد.

صبح به موسسه آمدم و مهندس حاتم را صدا زدم و به او دستوراتی دادم که این را بکن، فلان دکمه را بزن، و خلاصه هرانچه که به من الهام شده بود را برایش گفتم و او دستورات مرا انجام داد و به معجزه امام زمان ارواحنا فداه کامپیوتر راه افتاد!

( این داستان را در کتاب شبهای بهار صفحه 17 تا 22 نیز نوسته اند)

 

 

 

به اشتراک بگذارید:
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها