مجتهدی که امام زمان را با آبسردکن عوضی گرفته بود!

در شبى از شبهاى ماه مبارك رمضان مشغول سرودن شعر ی در وصف امام زمان بودم (لا سيّما امامنا الثانى عشر/مَن حاضِرٌ فينا و عنّا مُسْتتر) ، پس كم كم دچار خستگى شدم كه ديگر نشاط ادامه دادن به شعر گفتن را نداشتم و تصميم به خوابيدن گرفتم، امّا نتوانستم به خواب بروم، آنگاه متوجه شدم كه در شبهاى ماه رمضان غسلش مستحب است و به نظرم رسيد به حمّام نزديك منزل بروم و غسل شب نيمه ى ماه رمضان را بجا آورم.

پس برخواستم به حمّام مجاور مسجد خواجه اعلم نزديكى سبزه ميدان رفتم و چون به سمت خزينه ى معمولى رفتم متوجه شدم آن قدر آب آن كثيف و آلوده است كه نمیتوانم رغبت به وارد شدن در آن خزينه نمايم.

آن گاه به سراغ خزينه كوچكترى رفتم كه آبش بسيار تميز و زلال بود ولى همين كه پا را در آن خزينه گذاردم آنچنان احساس حرارت شديد از آب خزينه كردم كه ديدم طاقت وارد شدن در آن خزينه و غسل كردن در آن را ندارم. . . پس متحيّر شدم چه كنم . . . و چگونه بدون غسل و انجام يك امر مستحب ارزشمند از حمّام خارج شوم. ناگهان متوجّه شدم مرد بزرگوارى وارد گرمخانه شد و با خیال راحت مستقيماً واردخزينه ى كوچك كه از گرمى شديد برخوردار بود شد بدون آن كه احساس گرمى نمايد.

در اين موقع من هم بی اختیار  به دنبال آن مرد بزرگوار وارد خزينه شدم و با احساس ملايمت آب آن مشغول غسل شدم ولى ناگهان آن شخص ناشناس از خزينه خارج شد و همين كه پا از خزينه بيرون نهاد من مثل قبل از آمدن آن مرد محترم، كه احساس گرمى غير قابل تحمّل مینمودم ديگر قوت و توانايى ماندن در خزينه براى تكميل غسل را نداشتم و با زحمت و سوختن از خزينه خارج شدم!
تازه به فكر افتادم مگر نفهميدى چند لحظه پيش آب خزينه آنقدر گرم و سوزنده بود كه پا بيرون نهادى، و اين مرد كيست كه با وارد شدن در خزينه آن قدر آبش ملايم شد كه بدنم را حال آورد و با بيرون نهادن او، همانند دفعه ى اوّل كه امتحان نمودم آب خزينه غير قابل تحمّل گرديد؟
آن گاه به فكر افتادم بروم بيرون گرمخانه، بفهمم آن مرد چه كسى بود، . . . چون بيرون رفتم، متوجّه شدم فقط متصدّى حمّام در آن جا است و ديگر كسى نيست. پس سراغ آن شخص را گرفتم، پاسخ داد در حال حاضر كسى غير از شما در حمّام نيامده و مثلاً يك ساعت قبل فلان كاسب آمد و رفت.
در اين موقع متحيّر شدم كه اين شخص كجا رفت و اين قضيه چگونه پيش آمد، و به ذهنم خطور كرد كه شايد آن بزرگوار، آقا امام زمان عليه السلام بودند كه با آمدن و رفتن اين چنانى خواستند شعرى را كه من سروده بودم عملاً به تجلّى درآورده و نشان دهند كه در محوطه اى كه هستيم حاضر شده اند و من در نزديكى ايشان قرار گرفتم امّا حضرتش را نشناختم و ترتيب اثرى به حضور مباركش ندادم. . . .

(آيت الله حاج شيخ محمّدباقر فقيه ايمانى)

به اشتراک بگذارید:
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها