مجتهدی که با محمد شاه قاجار عقد اخوت بست

در تهران یک خانواده بزرگ و ثروتمند از سادات وجود دارند که اکثرا لباس آخوندی هم بر تن دارند و فامیلی آنها ” سید اخوی” است. اینها از نوادگان آخوندی هستند به نام حاج سید حسن اخوی.

در کتاب اختران فروزان ری و طهران در باره ایشان چنین نوشته است:

سید جلیل و عالم نبیل صاحب کرامات باهره و مقامات فاخره حاج سید حسن اخوی از علماء اعلام و فقهاء عظام و اجلاء سادات کرام تهران بوده است و خاندان جلیل و اصیل سادات اخوی به معظم له منسوب و منتهی می شوند.

لقب اخوی برای این بزرگوار در اثر بروز یک کرامت بزرگ که از ایشان دیده شد سلطان محمدشاه قاجار پدر ناصرالدین شاه بایشان داده و با او عقد اخوت و برادری بست و املاک بسیار را بایشان تفویض نمود که غالب اولاد ایشان از این طریق ثروتمند و توانگر گردیدند.

و اما آن  کرامت سید حسن اخوی:

مرحوم سید حسن اخوی یک روز که از شهر بیرون آمده و در بیابان های دولت آباد مشغول جمع کردن خوشه ها و دانه های گندم بوده که جماعتی از ترکمن ها ریخته و او را به اسارت می برند و در محل خود مانند اسیران دیگر غل و زنجیر بسته تا در موقع خود او را شهید نمایند و او در آن حالت بعبادت خدا و استغاثه و توسل باجداد گرام خود مشغول می شود.

در آن هنگام پسر بزرگ رئیس ترکمن ها مبتلا به کسالت سخت شده و به بستر مرگ می افتد. رئیس ترکمانها بسیار ناراحت و مضطرب می شود شبی در عالم خواب حضرت رسول صلی الله علیه و آله را ملاقات می کند که باو می فرماید اگر بخواهی این پسرت شفا یابد باید سیدحسن نامی که از فرزندان من در میان اسیران است آزاد نمائی و از او بخواهی دعا کند درباره فرزند تو تا شفا یابد!

پس از خواب بیدار شده فورا می آید در میان اسیران و ایشان را از غل و زنجیر بیرون آورده و التماس می کند که درباره فرزند او دعا کند.

پس سیدحسن با خلوص و حال عجیبی نماز خوانده و به دعا مشغول می شود که یک مرتبه بیمار برخاسته و صحیح و سالم می نشیند .

پس رئیس قبیله از  پسرش سوال می کند که چه شد؟

می گوید ملک الموت روح مرا قبض کرد و روح مرا میبرد که ناگاه شنیدم کسی می گوید او را برگردانید که سید درباره او شفاعت کرد پس مرا برگردانیدند.

پس به او میگویند اگر سید را ببینی می شناسی می گوید آری پس او را در میان مردم آورده به او می گویند نگاه کن و او را ببین پس چشمش به سید افتاده و فریاد می زند این است آن آقاسید.

پس ترکمانها به سر سید ریخته دست و پای او را بوسیده التماس می کنند در نزد ما بمان تا همه گونه وسایل زندگی و آسایش ترا فراهم و از جان خدمتگذار تو باشیم قبول نمیکند میگوید آزاد بگذارید تا به تهران روم پس او را احترام نموده و با عزت تمام به تهران می رسانند و این قصه فاش می شود و سید مورد تجلیل و تکریم و توجه عموم مردم می گردد و از آن پس صاحب ملک و املاک فراوان می گردد.

تصویر فوق فقط برای خوشگلی است و مربوط به مرحوم سید حسن اخوی نمی باشد!

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها