مجتهدی که برای نجات او امام حسین یک شهر را ویران کرد!

مرحوم حاج شیخ حسین ملقب به نظام، یکی از وعاظ مشهور بود و مورد توجه اهل بیت رسالت بخصوص سالار شهیدان علیهم الصلوه و السلام بود و عنایت مخصوص و کرامتی درباره آن مرحوم فرمودند که بسیاری از مردم از خود او شنیده اند و در اینجا مناسب است برای حاضرین و اینده گان داستان آنرا بنگارم که بدانند امامان ما یعنی خانواده نبوت و رسالت دوستانشان را فراموش نمی کنند و وانمیگذارند.

ایشان روزی بالای منبر فرمودند:

یکسال مسافرت بخراسان کردم و در شهرهای آن استان مانند مشهد مقدس و تربت حیدری و کاشمر انجام وظیفه می نمودم و منبر میرفتم. از تربت حیدری به تربت جام که غالبا اهل سنت و متعصب هستند رفتم.

در موقع ورود تا از ماشین پیاده شدم دیدم چند نفر با چراغ فانوس جلو آمدندو خوش آمد و خیرمقدم گفته و اظهار سرور از آمدن من کرده و چمدان مرا برداشته و مرا راهنمایی می کردند.

من تصور کردم که اینها منبر مرا در مشهد و کاشمر و تربت دیده و می شناسند از این جهت باستقبال آمده و اکنون مرا به منزل می برند. مقدار زیادی راه بردند تا به یک منزل رسیده و مرا وارد کردند و برایم چائی حاضر کرده و احوال پرسی گرمی نمودند و مدتی از شرح مسافرتهایم مستفیض می شدند و صحبت می کردند تا شب به نیمه رسید و خواب بر من غلبه کرد و خستگی و کوفتگی راه یکطرف و زیاد نشستن شب هم یک طرف.

گفتند خیلی معذرت می خواهیم شما را خسته کردیم. غذای مختصری آوردند اندکی خوردم ولی از خستگی و غلبه خواب نتوانستم بحد کافی و اشباع غذا بخورم.  برایم رختخواب انداختند و گفتند شما خسته هستید استراحت کنید تا صبح که ورود شما را اطلاع دهیم.

پس به رختخواب رفتم ولی یکمرتبه خیالات و توهمات مرا گرفت که اینجا کجاست و اینها کیستند و چه سابقه ای با من دارند؟  با کمال خستگی و غلبه خواب بکلی خواب از چشمم پرید مانند کسی که احساس شری کند از اطاق مجاور صدائی شنیدم که کسی میگفت: خوابش رفت.  دیگری می گفت: خوب شکاری نصیبمان شد.  سومی گفت: کلکش را هر چه زودتر بکنیم و صدای تیز کردن چاقو شنیدم و حس کردم که در مهلکه افتاده و با پای خود سوی مرگ آمده ام.

از همه جا امیدم قطع در میان رختخواب نشسته و بمولایم حضرت سیدالشهدا روحی له الفدا عرض کردم آقاجان نظام (نام خودش نظام بوده)  یک عمر نوکری کرده اگر یک ساعت اقائی نکنید نوکرت از بین می رود.

تا این توسل را پیدا کردم دیدم گویا اطاق میلرزد و سقف آن صدا می کند و گویا کسی به من گفت نظام برخیز و در میان طاقچه اطاق بنشین و گویا کسی مرا در طاقچه گذارد که یک مرتبه صداهای مهیبی یکی پس از دیگری برخاست از خود رفتم و بیهوش شدم وقتی بخود آمدم که آفتاب بالا آمده و بر من می تابید.

پس چشم گشودم دیدم جز تل خاک چیزی نمی بینم فقط دیواری که در آن دو طاقچه بود یکی چمدانم بود و دیگری هم خودم سالم مانده مابقی تمام آبادی و شهر از زلزله خراب و مردمش در زیر آوار آن مانده و آن میزبان های خائن هم در زیر آوار و خروارها خاک و سنگ و چوب دفن شده اند.

گفتم ای عزیز فاطمه علیها سلام قربانت بروم که برای حفظ یک نوکرت زلزله می آوری در یک شهر و منطقه ای تا او را از چنگال دشمنانش برهانی و آنها را برای خیانتشان رهسپار دیار عدم میکنی.

منبع: کتاب اختران فروزان شاه عبدالعظیم حسنی- ص 287

توضیح:

همین طرز تفکر هم اکنون حاکم بر کشورمان است. آخوندها بر این باور هستند که تافته جدا بافته هستند و اهل بیت و امامان و خدا و ملائکه اینها را از نابودی و سقوط نجات خواهند داد.

ما با چنین اسکول هایی طرفیم.

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها