مجتهدی که حتی بعد از مرگش اشکالات آشپزی دخترش را گوشزد میکرد

از کتاب خنده دار ” داستانهایی از مردان خدا” داستان مضحکی درباره کرامات حاج شیخ حسنعلی نخودکی برایتان انتخاب کرده ام. اما جالبی این داستان این است که کرامات شیخ همچنان بعد از مرگش هم ادامه دارد:

داماد شیخ حسنعلی نیز یک آخوندی بود که اعصاب درستی نداشت. ایشان چون پا به سن گذاشته بود و فشار بار زندگی هم بر دوش او سنگینی می کرد عصبانی مزاج شده بود.

شبی از سفر رسیده بود و همسرش یعنی صبیه (دختر) مرحوم حاج شیخ حسنعلی غذا برای او آورده بود در حالیکه رنگ غذا که آبگوشت بوده خیلی تیره و بد رؤ یت بوده ، می پرسد که چرا رنگ این کاسه این جور است ، مثل اینکه چیزی از خارج به داخل آن ریخته شده ، چرا موقع پخت غذا رسیدگی نمی کنید ؟

بر اثر این پیش آمد عصبانی شده و کاسه آبگوشت را به داخل حیاط می اندازد!

طبعاً همسرش ناراحت می شود . صبح قبل از آفتاب که برای نماز صبح از خواب بر می خیزد شوهرش را صدا می زند و می گوید : ملاحظه کنید ! فوری زردچوبه را در استکان آب جوش می ریزد ، همان رنگ نامطبوع غذا پیدا می شود و می گوید دیدید تقصیر من نبوده .

همسرش می گوید : شما که می دانستید چرا از این زردچوبه استعمال کردید ؟

می گوید : دیشب حاج آقا مرحوم حاج شیخ حسنعلی (پدر بزرگوارم) را به خواب دیدم فرمودند که چرا نگرانی ؟ قضیه آبگوشت و عصبانیت شما را گفتم .

فرمودند : آن رنگ بد و تیره از زردچوبه است ، از آن زردچوبه استعمال مکن !

واقعاً عجیب است ، آنقدر روح آن بزرگوار محیط و مسلط و آزاد است که از زردچوبه خانه فرزندش آگاه است و در این پیش آمد کوچک به او کمک می نماید!!

 

به اشتراک بگذارید: