مجتهدی که رستوران هوایی داشت

شیخ بهائی علیه الرحمه در کتاب کشکول خود گفته است: اگر پدرم مرا به دیار عجم نمی آورد هر آینه امروز زاهد اهل زمان بودم لیکن به عجم آمدم و از اغذیه سلاطین و ملوک خوردم پس آن حالت زهد و معنویت برایم حاصل نگشت.
با این حال کرامات زیادی از آن بزرگوار مشاهده شده است چنانچه گویند در ایام سیاحت به کوه سراندیب رسید و در پشت سنگی نشست به ناگاه دید شخصی پیدا شد و در جائی نشست و او شیخ را نمی دید پس ناگاه گفت: غذا حاضر کنید با اینکه کسی در آن صحرا نبود از هوا سفره ای نازل شد که غذاهای متعدد در آن بود پس آن مرد به صدای بلند گفت: ای آن کسی که از من غائبی بیا نزد من و با من غذا بخور شیخ دید غیر او کسی آنجا نیست پس از جا برخاست و نزدآن مرد رفت و با او غذا خوردند چون سیر شدند آن مرد بقیه غذا که در سفره مانده بود بر زمین ریخت، شیخ گفت: چرا نعمت خدا را کفران نمودی و بر زمین ریختی؟
آن مرد گفت: فیض باید عام باشد و در این صحرا حیواناتی هستند که باید روزی خدا را بخورند پس از آن گفت: بردار که یک دفعه سفره و آنچه در او بود برچیده شد و به هوا رفت.

منبع: قصص العلماء ص ۲۳۸

به اشتراک بگذارید:
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها