مجتهدی که نزدیک بود پاسبان را سوسک کند

این داستان را باز هم از کتاب “داستانهایی از مردان خدا” برایتان انتخاب کرده ام که این بار هم درمورد کرامات شیخ حسنعلی نخودکی است:

در زمان رضاخان فقط شش نفر از روحانیون جواز عمامه داشتند و لاغیر . بطور مثال من خود م شخصا مرحوم آیه اللّه آقای میرزا مهدی اصفهانی رضوان اللّه تعالی علیه را دیده بودم که سربرهنه کلاه را بدست خودشان می گرفتند و شخص مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی هم جواز عمامه نداشتند ، ولی از طرف شهربانی سفارش شده بود که مزاحم ایشان نشوند ، مضافاً باینکه ماءمورین هم آن بزرگوار را می شناختند .

یک پاسبان رذلی در کلانتری بازار بزرگ بود که خیلی مزاحم زنان می شد و روسری آنها را پاره می کرد . آقای حاج علی آقا ضیاء که از مردان متدین مشهد بود و با اکثر علماء رابطه دوستی داشت و نسبت به مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی بسیار ارادت می ورزید ، این داستان را ایشان یا ناظر بوده اند و یا ناقل و قدر مسلم وقوعش آن روزها جزء وقایع مسلم بود!! .

روزی مرحوم حاج شیخ با همان عمامه و عبای کرباسین سوار بر الاغ بوده و از بازار بزرگ محل حمام شاه عبور می کرده اند . آن پاسبان نانجیب بدنبال حاج شیخ حسنعلی براه افتاد و فریاد می زده است که بایست ، با تو هستم بایست ؛ تا رسیده است به حاج شیخ و مهار الاغ را گرفته .مرحوم حاج شیخ فرموده بودند با که هستی ؟ چه می گوئی ؟

ناگهان لرزشی بر اندام او (پاسبان) مستولی شده ، بسوی قهوه خانه ای که اول بازار بود فرار کرده و با اندامی لرزان و زبانی از ترس  ، از اشخاصی که در قهوه خانه مشغول چائی خوردن بوده اند می پرسد او کیه ؟ او چکاره ست ؟

اشخاص می گویند : چطور شده ؟ آیا چیزی به او گفتی ؟می گوید : می خواستم بگویم این عمامه چیست به سرت ، یک نگاه به من کرد و گفت : چه می گوئی ؟ تمام بدنم به لرزه آمده است ، می ترسم بمیرم ! مردم به او می گویند : بدبخت او به تو رحم کرده است وَالاّ ممکن بود تو را تبدیل به سوسک کند.

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها