مجتهدی که با گریه و زاری کامیون را از باتلاق بیرون کشید

عزیز آقا، یک روستایی و از علاقه مندان با اخلاص مرحوم آیت الله موحد ابطحی نقل می کند:

یک روز با ماشین جیپ من در خدمت آیت الله ابطحی به روستایمان رفتیم تا نسبت به تاسیس امامزاده روستا اقدام کنیم.  به آنجا که رسیدیم رفتیم و جلو محل امامزاده نشستیم و منتظر کامیون مصالح و کارگز و بنا شدیم.

یک مرتبه یک سواری سر رسید و گفت: حاج آقای ابطحی! کامیون سیمان و آهن به همراه استاد رجبعلی بنا از اصفهان حرکت کرده اند و در بین راه در یک باتلاق و آب و گل فرو رفته اند.

آیت الله ابطحی فرمودند: عزیز آقا! بلند شو ماشین را روشن کن تا برویم.

فورا ماشین را روشن کردم و بهمراه آیت الله ابطحی و چند نفر از اهالی روستا با بیل و کلنگ حرکت کردیم.

وقتی رسیدیم دیدیم کامیون سنگین با همه بار آهن و مصالح تا بالای شاسی ماشین (یعنی تا کمر ماشین) توی گل و لای فرو رفته.

آقا فرمودند: چه باید کرد؟

استاد رجبعلی بنا گفت: باید برویم اصفهان و جرئقیل بیاوریم. بار را هم باید بطور کامل خالی کنیم تا بشود با جرثقیل ماشین را بیرون کشید.

با شنیدن این سخنان، حضرت آیت الله خیلی ناراحت شدند و چشمان مبارک ایشان پر از اشک شد و رو به قبله ایستادند و با توکل به خداوند و توسل به حضرت مهدی ارواحنا فداه خواهان رفع این گرفتاری شدند. همه ما کنار گودال نشسته بودیم و این در حالی بود که احوالات روحانی ایشان را نظاره میکردیم.

بعد از انکه ایشان دعا و گریه هایشان تمام شد ناگهان رو به ما کردند و فرمودند:

آقا رجبعلی! سیم بکسل دارید؟

ایشان عرض کردند: برای چه میخواهید؟

فرمودند: با این جیپ می خواهم این کامیون را بکسل کنم.

استاد رجبعلی گفت: حاج آقا این غیر ممکن است اما حضرت آقا فرمود: همین که من میگویم!

بالاخره سیم بکسل را به دستور ایشان بستیم و در حالی که ما زیر لب می خندیدیم ولی آقا گریه میکرد و اشک میریخت ماشین جیپ را روشن کردم و حرکت کردم. با کمال تعجب دیدیم کامیون با آن همه بار سنگین از باتلاق بیرون آمد.

آنگاه نوبت ما بود که گریه کنیم و از خنده های بیمورد خود معذرت خواستیم.

منبع: کتاب انوار غدیر صفحه 132

به اشتراک بگذارید:
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها