مجتهدی که پهباد را توی کیسه کرد

کتاب معروف “کلمه طیبه” در حدود دویست سال پیش توسط یک آخوند بسیار مرتجع نوشته شد و از آن زمان محل رجوع بسیاری از روضه خوان ها و منبری های بیسواد بوده است.

تصور کنید این کتاب در زمانی نوشته شده که بیشتر مردم سواد خواندن و نوشتن نداشتند و دانستنی هایشان همگی از طریق منبر های آخوندها و مکتب خانه های ملاها حاصل میشد.

اگر این داستانها امروز برای ما خنده دار است قطعا در دوران گذشته که چشم و گوش مردم بسته بوده کاملا باورپذیر بوده اند.

اما از ساده لوحی و ناآگاهی مردم هم که بگذریم، هرگز نمی توان به اوج حیله گری و حقه بازی آخوندها در پردازش داستانهای دروغین بی توجه باشیم.

آخوندهایی که این داستانها را درست کرده و بخورد مردم دادند، واقعا استعداد سناریو نویسی فیلم های هالیوودی را بمراتب بیشتر از فیلم نامه نویسان امروزی داشتند.

بطور مثال به این داستان زیر که در کتاب “کلمه طیبه” درمورد کرامات یکی از آخوندها نوشته شده توجه کنید.

از آنجا که متن و نوع ویرایش این کتاب سنگین است مقدمتا دو سه نکته را توضیح میدهم.

آخوندها در دوران خیلی قدیم برای اقامه نماز همیشه مهر کربلا بهمراه داشتند. از آنجایی که مهر کربلا از نظر اینان خاک مقدسی است لذا آنرا توی جیب لباس شان نمی گذاشتند چون بی احترامی به تربت کربلا میشد. بنابر این معمولا آنرا داخل عمامه شان جاسازی میکردند.

نکته بعدی این است که آیا تا بحال بعضی از فیلم های سینمایی را دیده اید که داستان فیلم را از آخر به اول شروع می کند؟ مثلا نشان میدهد طرف از زندان بیرون می آید. بعد کم کم و مرحله به مرحله به عقب میرود تا بیننده بفهمد علت زندانی شدن آرتیست فیلم چه بوده است.

مشابه همین سناریو را در داستان این اخوند حقه باز میتوان ملاحظه کرد.

در صحنه اول، آخوندی میرود به منزل می بیند پدرش مشغول خیاطی است و دارد یک کیسه می دوزد. از او می پرسد کیسه برای چیست؟

پدرش می گوید: اگر بدانی چه شیئ ارزشمندی را پیدا کردم هرگز این سوال را نمی کنی. امروز وقتی خواستم نماز بخوانم وقتی که رفتم به رکوع و قبل از اینکه به سجد بروم دست کردم توی عمامه ام تا مهر تربت کربلا را که داخل عمامه جاسازی کرده بودم را برای سجده کردن پیدا کنم اما گم شده بود.

خب، سجده کردن بدون مهر هم که اصلا بدرد نمیخورد. حالا چه باید میکردم؟

ناگهان کارگردان فیلم بفکرش میرسد بهترین موقع برای استفاده از جلوه های ویژه است. نورافکن ها همه روشن میشوند، دوربین به سمت ضریح می رود و این صحنه بصورت اسلوموشن فیلمبرداری میشود: از داخل ضریح یک عدد مهر کربلا به پرواز در می آید و مثل بهپاد صاف جلو پیشانی حاج آقا فرود می آید!

از آنروز به بعد این حاج آقا تصمیم می گیرد قدر این شیئ پرنده را بداند و برایش یک کیسه مخصوص بدوزد تا هرگز این تربت بهشتی را گم نکند.

متن داستان از خود کتاب:

جماعت بسيارى نقل كردند كه از جمله ايشان است عالم تقى آقا على رضاى اصفهانى و جنابان عالمان صالحان ميرزا محمد باقر و ميرزا اسماعيل دو خلف جناب آخوند مذكور كه در تقوا و ديانت و امانت ايشان، احدى را دغدغه و تزلزلى نيست و غير ايشان و در اصل حكايت متفق‏اند و به نحوى كه ميرزا محمد باقر نقل كرد اين است كه در زمان مجاورت مرحوم والد در “سر من راى” به جهت خدمت مذكوره من نيز با ايشان بودم و ايشان در دو طرف روز از بنا و عمله سركشى میكردند و در وسط روز به عبادت مشغول و استراحت مینمودند و من در جاى ايشان آنها را مواظبت میكردم،

روزى هوا زياد گرم شد، پس برگشتم به سوى خانه تا ساعتى بياسايم، ديدم در دست والد سوزن و خياطی است، و پارچه ای میدوزد، گفتم: اين شغل زنان است ولی ايشان حاضر و مستعد براى آن كار فرمود: میخواهم كيسه ‏اى بدوزم براى چيزى كه از براى او شانى است و دوست دارم كه از كار دست خودم باشد، پس از آن چيز سئوال كردم فرمود: هنگام ظهر داخل شدم در حرم مطهر و با من كسى نبود، پس مشغول به نماز شدم و چون سر از ركوع بلند كردم دست در گوشه عمامه كردم، كه مهر تربت را گرفته در موصع سجود بگذارم ديدم نيست، پس متحير ماندم در تحصيل چيزى كه سجود بر آن جايز باشد و با من غير از او چيزى نبود در اين تحير بودم كه مهر ساخته مثل مهرها كه در كربلا مى‏سازند، از داخل ضريح مقدس بلند شد به سوى هوا، آن گاه منحرف شد به سوى من تا آن كه گذاشته شد در موضع سجود، پس سجده كردم بر آن با حمد و شكر الاهى بر اين نعمت عظيمه، پس وصيت فرمود كه آن را در كفنش بگذاريم و جناب آقا على رضا سلمه الله تعالى گفت: آن مهر را در نزد ايشان زيارت كردم در كاظمين و در شكل مثمن بود.

به اشتراک بگذارید:
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها