مجتهدی که کارش کمک رسانی به مورچه های گمشده بود

یکی از دوستان “حاج آقا مجتهدی” برای حاج آقا محمد صافی و ایشان هم برای من تعریف کرد؛

حاج آقا مجتهدی یک اربعین در کوه خضر ریاضت کشیدند . کوه خضربالای مسجد جمکران است که بیشتر اولیا خدا در این کوه ریاضت میکشند ، آقای مجتهدی هم چند تا ریاضت هایش را در آنجا کشیدند و یک مدتی در قم بودند می گفت : ایشان وقتی اربعینش تمام شد بنا شد به منزل ما بیاید .ما با ماشین رفتیم ایشان را آوردیم . وقتی منزل آمدند ، جوراب هایشان را در آوردند که وضو بگیرند . بعد از وضو دستمال شان را از جیب بیرون آورند که دست و صورتشان را خشک کنند ، یک وقت متوجه یک مورچه شدند که توی جیبشان و توی دستمالشان بود . ایشان وقتی این مورچه را دید . فرمود : این حیوان را من از آنجا آورده ام الآن باید این حیوان را به جای اولش برگردانم. هرچه اصرار کردیم نظرشان را عوض کنیم قبول نکرد و لذا دوباره ماشین را روشن کردیم و ایشان و مورچه را به کوه خضر بردیم!

کتاب داستانهایی از مردان خدا

توضیح: واقعا این اخوندها از مغز معیوب اند. لامصب ماشین و پول بنزین از خودش نبوده، بخاطر یک مورچه دیگران را گرفتار خودش کرده که بیایید صد کیلومتر توی جاده خاکی برویم تا حضرت آیت الله مورچه را جلوی درب منزلش پیاده کنیم!

ضمنا من نمیدانم چرا این پفیوزها در برابر آواره شدن میلیون ها سوری، عراقی و ایرانی که خانه و کاشانه خود را بخاطر جنایات همین آخوندها و پیروان تروریست شان از دست داده اند ساکت هستند اما برای یک مورچه اینقدر فیلم بازی می کنند و ادا و اطوار درمی آورند؟

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
3 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها