مخالفان شاه همینقدر بی مایه و کم خرد بودند

در خاطرات حسن ماسالی به ماجرای قتل دو نفر برخوردم که با خواندن آن از شگفتی نمی دانستم بخندم و یا به حال این کشور زاری کنم که بدست چنین افراد کم خرد و بی مایه  به این روز سیاه و نکبت افتاد. حکومتی که با همه بدی ها و کمبودهایش داشت ایران را در ردیف کشورهای مرفه و آباد می برد اما گرفتار حسادت و خباثت و توهم یک مشت افراد بیمار روانی تحت عنوان چریک و مجاهد افتاد.

1- علی اکبر هدایتی، با نام مستعار” اسد” از مبارزین مازندران و از رفقای محمد حرمتی پور، چنگیز و داداشی بود. چنگیز و داداشی که مرتب برای تحویل اسلحه و امکانــات مالی، از مرز عبور می کردند، رابطه ی صمیمانه ای با ما برقرار کرده بودند.
آخریــن باری که بــه نزد ما آمدند، اعــلام کردند که دیگر حاضر نیســتند به داخل برگردند! ما با تعجب علت این تصمیم گیری را جویا شدیم. آن ها ماجرای ترور” اسد” را این گونه نقل کردند:
اســد (علی اکبر هدایتــی) از مخفی گاه خود برای حمیــد اشرف و کادر رهبری چریک های فدایی خلق پیام می فرســتد که چند ســال مبارزه ی چریکی، نشان داده که تئوری امیرپرویز پویان درمورد جنگ مسلحانه درایران، به نتیجه نرسیده است. تجربیات چند سال گذشــته، حاکی آن اســت که با جانبازی چند زن و مرد پیشــاهنگ، مردم به میدان نمی آیند. شرایط ما، مثل “گلادیاتورهای امپراتوری رم” (ایتالیا) شــده اســت. ما وارد میدان نبرد شــده ایم و اگر یک نفر از مزدوران مســلح رژیم و یا یک حیوان درنده را بکشــیم، مردمی که در اطراف اســتادیوم نشسته و تماشا می کنند، برای ما هورا می کشــند و به ما آفرین می گویند. اما اگر کشــته شــویم، ما را بی عرضه و ناتوان می نامند.
این تحلیل و برداشــت اســد، موجب خشــم حمید اشرف (سرکرده گروه چریکهای فدائی) و مشاوران او شده و می گوید: اســد دارد وا می دهد، اگر این نظریه پخش شــود، اعضــاء را متزلزل کرده و به سازمان لطمه می زند.
از این رو مدتی به اسد جواب نمی دهند و به او بی اعتنائی می کنند. اسد از این رفتار می رنجد و تصمیم می گیرد که از چریک ها جدا شده و در جنگل های مازندران مخفی شــود. کادر رهبری ســازمان، او را ردیابی کــرده و درجنگل های مازندران به رگبار گلوله می بندند و ترور می کنند.

2- پس ازمدتی، به ما خبر رسید که کادر رهبری سازمان، چریک مبارز دیگری را نیز به قتل رســانده است.  ماجرای آن را نیز این طور بیان کردند که یکی از روشنفکران که فــرد تحصیل کرده ای بود، به علت طرفداری از مبارزه ی مســلحانه به چریک ها می پیونــدد. بــه او می گویند تو دررفــاه زندگی کرده ای از ایــن رو باید “پرولتریزه” شوی. مقداری جوراب زنانه به او می دهند که در حرم امام رضا در مشهد، بفروشد.
او مدتــی ایــن کار را می کرد و از آنجایی که فرد با دانش و با شــعوری بود، مطرح می کنــد: رفقا، من از این طریق “پرولتریزه” نمی شــوم، بلکه به یک “خرده بورژوا ی مفلوک” تبدیل شــده ام، به علاوه، اگر یکی از خویشــاوندانم برای زیارت به مشهد بیاید و مرا در این شرایط ببیند، خواهد گفت بدبخت ما فکر کردیم تو رفتی چریک شدی، چرا اینجا جوراب زنانه می فروشی؟
کادر رهــبری چریک ها از انتقاد این فرد نیز برآشــفته می شــود و به ســه نفر مأموریت می دهند تا در مشــهد با او تماس بگیرند و به او بگویند می خواهیم تو را به فلسطین بفرستیم. او بسیار خوشحال می شود و کوله پشتی خودش را برمی دارد و همراه ســه نفر دیگر از چریک ها ســوار اتومبیل سواری شــده و به طرف تهران حرکــت می کنند. نیمه ی راه، دربیابان، او را پیــاده می کنند و با رگبار گلوله به قتل می رســانند.

صفحه 368 کتاب نگرشی به آینده

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
مشترک شوید
پیام رسانی در صورت
guest

0 نظر
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها
0
اگر مایلید نظر بدهیدx