مشکل بنیادی تزریق آرمانها به واژگان: وقتی شما میگویید «دیکتاتوری یا دموکراسی» منظورتان «ایران یا سوئد» است !

انگیزه این نوشته مطالعه یک مقاله امروز کورش عرفانی تحت عنوان «دشواری استقرار دمکراسی در ایران» است (اصل مقاله را ذیل این پست میتوانید بیابید). مقاله مفیدی است که مطالعه آن را توصیه میکنم، به جزییات محتوایی آن هم من انتقاد خاصی ندارم، ولی (نه تنها در این مقاله) یک مشکل بنیادی وجود دارد که لازم است به آن توجه شود.

این مقاله اینگونه آغاز میشود:

از حیث کلی لازمه‌ی استقرار دمکراسی در یک کشور را می‌شناسیم: یک حرکت مردمی سازمان یافته و دارای رهبری رژیم استبدادی را کنار می‌زند و قانون اساسی دمکراتیک را بر کشور حاکم می‌سازد. این فرمول ساده اما در ایران بیش از یک قرن است که ره به جایی نبرده است.

نویسنده سپس به دنبال کشف موانع تحقق دموکراسی در ایران میرود و (به عنوان فتح باب!) یک فهرست بلند بالا از موانع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را بر میشمرد ـ که غالباهم مشاهدات صحیحی هستند.

ولی بیایید یک بار «از ارتفاع زیاد» بنگریم که در این قبیل مقالات ما اصلا داریم چه کار میکنیم: ما داریم تمام تفاوتهای (سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی…) یک جامعه مانند ایران و یک جامعه مانند سوئد را بر میشمریم!

این میتواند رویکرد مفیدی باشد، مشکلی که من میخواهم روی آن انگشت بگذارم آنجایی شروع میشود که ما روی واژگانی مانند «دموکراسی» انقدر «بار گذاری» میکنیم که از حالت ابزاری خارج میشوند و مخاطب گمان میکند که این واژگان خود «منبع حقیقت» هستند (مثل واژه «خدا» یا خود واژه «حقیقت»!) اگر ما میخواهیم بگوییم فرقهای اصلی دو جامعه ایران و سوئد این هزار و یک مورد هستند بهتر است جمله را همین طور بگوییم، نه اینکه تلاش کنیم هر هزار شاخص مورد مشاهده جامعه سوئد (و بی نهایت آرمان مشخص و نا مشخص) را با یک واژه مانند «دموکراسی» بیان کنیم. دموکراسی مترادف تمام شاخصهای یک جامعه مانند سوئد نیست، اگر بود واژه بیش از حد فراگیری میشد (میتوانستیم به جای دموکراسی بگوییم «مثل سوئد»). جالب اینکه اغلب ایرانی ها وقتی میگویند «ما دموکراسی میخواهیم» منظورشان همین است که ما میخواهیم مثل مردم سوئد زندگی کنیم!

دموکراسی در اصل یک دستورالعمل پیشنهادی (نه جواب صحیح یا غلط !) برای مواجه با یکی از مشکلات حاکمیتی (چه کسی در کشور حرف آخر را میزند؟) است، دموکراسی حتی ساختار حقوقی کشورهای دموکراتیک را به صورت جامع توصیف نمیکند. بیهوده نیست که قانون اساسی آلمان ساختار حاکمیتی را با این شاخصها توصیف میکند: «جمهوری، دموکراتیک، بر پایه حقوق و جامعه محور». اینکه طراحان قانون اساسی آلمان به واژه «دموکراتیک» بسنده نکرده اند به یک نقطه ضعف ماهوی نسخه (خالص) دموکراسی بر میگردد و آن اینکه این امکان وجود دارد که با همین نسخه حقوق بنیادی برچیده شوند (چیزی که آلمانها با انتخاب نازی ها و ایرانی ها با رفراندم ج.ا. در عمل تجربه کردند).

اگر شما از مهندسان یک هواپیمای پیشرفته نسخه موفقیت را بخواهید یک لیست با صد هزار مولفه به شما ارائه میدهند (نه اینکه مثلا بگویند «یک کلام: آئرودینامیک» !) مشابه همین نسخه هایی مانند «یک کلام: قانون!» یا «یک کلام: دموکراسی!» فقط به درد ساعت اول ترم اول میخورند و با تاکید بیش از حد روی آنها این توهم ایجاد میشود که گویی این واژگان یا فورمولها خود «منبع حقیقت» هستند و حالا ما باید آنها را مثل «کلمه حق» تفسیر کنیم! درستش برعکس است: واژگان و فورمولها (و حتی «قوانین» طبیعی) صرفا ابزارهای (ماهیتا ناقص) هستند که ما به کمک آنها تلاش میکنیم ساز و کارهایی را فورموله کنیم.

نویسنده مقاله با هوشمندی بسیاری از پیچیدگیهای مسائلی که جامعه ما با آنها روبرو ست را شناسایی کرده است، شایسته است که در بیان آنها هم از ساده سازی هایی مانند «فورمول دموکراسی» پرهیز کند…

به اشتراک بگذارید:
5 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها