مصطفی خمینی با همکاری احمد خمینی کشته شد

دکتر موسی موسوی در مصاحبه خویش با شهلا حائری نقل میکند که مصطفی خمینی با همکاری و یا آگاهی احمد خمینی کشته شد (100:00) و این دلیل دشمنی میان حسین خمینی پسر مصطفی و احمد خمینی است. او قاتل مصطفی را سید محمود دعائی معرفی میکند که حلوائی آغشته به سم به مصطفی داده بود.

دکتر موسوی که خود مجتهد و نوه آیت الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی مرجع شیعه است و در آن زمان در عراق زندگی میکرد دلیل این قتل را جلوگیری مصطفی از دیدار مخالفین تندرو حکومت ایران مانند محمد منتظری و افرادی چون او  با پدرش میداند. او میگوید مصطفی عقیده داشت که پدرش باید مانند مراجع دیگر زندگی آرامتری به دور از سیاست و مبارزه با حکومت ایران داشته باشد. دکتر موسوی در خاطرات خود سید محمود دعایی را یک کمونیست و مهره روسیه میخواند و این قتل را که یک سال پیش از خروج خمینی از عراق صورت گرفت و مانع دیدار انقلابیون آتشی با خمینی را از سر راه برداشت نشانه دخالت روسیه در انقلاب ایران میداند.

وی در جای دیگر تعریف میکند چگونه پدرش پیش از تولد او کشته شده بود. یک طلبه که درخواستش برای پول بیشتر از سوی پدر او رد شده بود در صف نماز جماعت با چاقو به پدر او حمله کرده و سرش را به گفته خود دکتر موسوی چون گوسفند بریده بود. (07:35) او محرک اصلی این قتل را انگلیسیها مبداند که میخواستند یک معاهده استعماری با عراق امضاء کنند و بدین وسیله اذهان را منحرف و متوجه این قتل نمودند. جد وی قاتل را بخشیده بود و گفته بود از آنجا که من مرجع و پدر همه شیعیان هستم نمیتوانم طلب قصاص کنم.

دکتر موسوی بیان میکند که اصطلاح “جمهوری اسلامی” را اولین بار او زمانی که در مخالفت با رژیم ایران به قاهره نزد عبدالناصر رفته بود به کار برده بود (17:00). او میگوید که با رضایت ناصر در 1965 اقدام به ایجاد رادیوی ایران آزاد نموده بودند و او از ابوالحسن بنی صدر که ساکن فرانسه بود درخواست کرده بود که مدیریت آن را بپذیرد. بنی صدر و دیگر افراد ساکن اروپا از این پیشنهاد استقبال نموده بودند به این شرط که ناصر از خوزستان به نام خوزستان عربی یاد نکند. ناصر که خود را رهبر دنیای عرب میدانست این شرط را نپذیرفته بود.

دکتر موسوی در خاطرات خویش نقل میکند که مصدق در مجلس گفته بود که سیدی نورانی به خواب او آمده و از او خواسته که با انگلیس بجنگد (45:00). او میگوید این باعث شد که مصدق در نظر او سقوط کند و استدلال میکند که وی یا فردی متوهم بود که باید او را به دارالمجانین میبردند و یا آدمی عوامفریب که آن هم در شخصی که ادعای رهبری دارد قابل نکوهش است.  

دکتر موسوی خود در سالهای 1961-1964 در دو دوره کوتاه جزو نمایندگان اصفهان در مجلس ایران بود و او که دیدارهای متعددی با شاه داشت بیان میکند که وقایع 15 خرداد باعث شد که او با شاه به مخالفت جدی بپردازد (36:30). او پس از کشتار به دیدار شاه رفته و اخطار کرده بود که این رویه باعث سقوط حکومت شما خواهد شد و پس از آن تصمیم گرفته بود که مبارزه علیه حکومت شاه را در خارج از ایران ادامه دهد.

وی زمانی که استاد دانشگاه بصره بود از سوی ساواک مورد سوء قصد قرار گرفت و از گلوله ای که به وی اصابت کرد جان بدر برد اما یک استاد عراقی که همراه وی بود کشته شد (24:00).

 دکتر موسوی در زمان حضور خمینی در عراق با وی حشر و نشر داشت و خمینی را فردی بسیار متکبر معرفی میکند. او خاطره ای نقل میکند که باعث شد خمینی در نظر او سقوط کند. خمینی در یک سفر با اتومبیل بهانه ای آورده بود که اتومبیل را نگه دارند تا مصطفی که در ماشینی دیگر بود بیاید و پشتش را بمالد و بعدا به او گفته بود که این را بهانه کرده بود تا آن شخص که در اتومبیل پیش او بود به ماشین دگر برود. او میگوید خمینی این شخص را که بسیار هم برای خمینی فداکاری کرده بود لایق نمیدانست که در اتومبیل پیش او بنشیند (70:00).

خمینی همچنین خود را رهبر همه علمای اسلام میدانست و وقتی که دکتر موسوی در این مورد با وی مخالفت کرده و استقلال رای دیگران را متذکر شده بود آزرده گشته بود (78:00).  

او به یاد می آورد که صادق خلخالی زمانی که با خمینی در نوفل لوشاتو بود به دکتر موسوی میگفت تو را بخدا من را ببر پاریس و یک غذای گرم بخورم  چون گویا در نوفل لوشاتو گوشت نمیخوردند. او میگوید به پاریس می آمد و در رستوران مسلمان غذا میخورد و سپس در خانه من میخوابید اما روی تخت نمیخوابید و به قول وی روی موکت می تمرگید و میگفت تا زمانی که دوستان من در زندان هستند من روی تخت نمیخوابم (93:00).

دکتر موسوی محمد باقر حکیم از علمای معروف عراق را که مخالف خمینی بود حقوق بگیر ساواک معرفی میکند (103:00) و بسیاری از علمای طراز اول دیگر مانند خوئی وشریعتمداری را مخالف خمینی دانسته و حلقه علمای دور خمینی را علمای درجه دو و اشرار میخواند. او میگوید خوئی به طلبه های اطراف خمینی شهریه نمیداد و میگفت اینها اشرار هستند (104:00)

وی بیان میکند که شاه در رقابت کامل با عبدالناصر بود و برای مثال در یمن به امام بدر کمک میکرد تا با جمهوریون که متحد ناصر بودند بجنگند (189:00). او میگوید که عبدالناصر به او گفته بود من ایرانی هستم چون زنم ایرانی است (190:00) شاه چند بار ناصر را به ملاقات دعوت کرده بود و او سر باز زده بود و یک بار که شاه از او خواسته بود که در راه برگشت در فرودگاه مهرآباد نشسته و یک ساعت با او در فرودگاه ملاقات کند نپذیرفته و گفته بود من چون زنم ایرانی است و ایرانی هستم اگر بیایم باید برای دیدار مفصل بیایم.

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
16 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها