نادرنادرپور؛شاعری که به سیمین بهبهانی «نه» گفت و شاملو را بزرگترین «تبلیغاتچی» خطاب کرد!

هر وقت دلم برای ایران میگیرد آهنگ کهن دیارای داریوش را_ بی آنکه این روزها از داریوش اقبالی خوشم بیاید_ گوش میدهم و چشمهایم غرق اشک میشود و در دنیایی خیالی روبروی دماوند نفس عمیق میکشم و میخندم و راه میروم بی آنکه نه پای رفتن داشته باشم و نه عشق به زیستن…

بچه که بودم فکر میکردم خوانندگان مهمترین و فهمیده ترین آدم های جهان هستند. کمی که بزرگتر شدم فهمیدم تمام شعرهایی که ما دوست داریم از دهان «ترانه سرایان» و «شاعران» خارج شده است و نقش خواننده در حد یک «پیام رسان» است؛اگر این پیام رسان صدایش خوب باشد و استعداد ژنتیکی اش پرورش یافته باشد، کلام شاعر و ترانه سرا عمیق تر بر ذهن ما نقش میبندد. آهنگ خوب خواننده خوب میخواهد اما اگر بهترین صدای جهان را هم کنار بهترین اثر آهنگسازان نامی قرار دهید اگر کلام و ترانه عمق و نفوذ کافی را نداشته باشد در خاطره عمومی مردم جاودان نمیشود.

سالهاست موسیقی ما همانند همه چیز ما درجازده است. حتی ترانه سرایان بزرگی چو شهریار قنبری و ایرج جنتی عطایی و اردلان سرفراز هم موفق نشده اند خودشان را تکرار کنند. این روزها یک آهنگی برای یک مدتی مد میشود اما «ماندگار» هرگز!

نمیدانم تا حالا برای شما هم پیش آمده است که دوست داشته باشید به «گذشته» بازگردید حتی اگر آن گذشته چندان دلنشین نباشد!؟ نمیدانم چرا من نمیتوانم با آهنگهای جدیدی که ساخته میشود ارتباط برقرار کنم و هر کدام از این آهنگهای جدید را که یکی دوبار گوش میدهم باز به سراغ میراث ماندگار دهه های چهل و پنجاه خورشیدی میروم و از شاهکارهای آن دوره سیراب میشوم و در دل به هر اثر بی ریشه ای که در دوران جمهوری اسلامی متولد شده است، میخندم!

رپ فارسی، همچنان مبتذل اما «متفاوت»

رپ فارسی را در دوران جمهوری اسلامی باید یک استثنا دانست. خاستگاه رپ فارسی زیرزمین بود و وقتی این موسیقی پا به عرصه وجود گذاشت تیغ سانسور رسمی نتوانست مهارش کند اما به دلیل زندگی کردن خالقانش در جغرافیای ایران اشغالی، این سبک هم تن به سانسور خودخواسته داد تا از گزمه ها و آژان های فرهنگی تا حدودی در امان باشد. رپ فارسی به ظاهر مبتذل است و اکثر خوانندگانش صدای خوبی ندارند اما هر چه که هست این موسیقی بازتاب دهنده روابط اجتماعی و ادبیات نسل پس از انقلاب است. نسلی که قرار بود نسلی انقلابی و‌مومن و مذهبی بار بیاید، سرانجام آنچه را که به زور در حلقش ریخته بودند به بدترین شکل بالا آورد و رپ فارسی همان استفراغ فرهنگی است که نسل جوان بر روی عبا و عمامه روحانیون به قول خودشان تگری زد.

امشب دوستی از ایران مهمان من بود و‌با مرور خاطرات گذشته به اینجا رسیدیم که چرا این همه عریان و لخت و مبتذل مینویسی؟ پس از ساعت ها بحث بر سر کلمه مبتذل به او‌گفتم این زبانی است که نسل جوان استفاده میکنند. زبانی پر از کنایه و‌خشم و نفرت و بغض، زبانی پر از درشت گویی و عدم احترام به کلیشه های سنتی چو ادب به بزرگترها و ریش سفیدها! به این دوستم گفتم احترام امامزاده با «متولی» آن است وقتی پدران و‌مادران این نسل احمقانه ترین انقلاب تاریخ را رقم میزنند و بدترین نوع حکومت، یعنی همین فاشیست مذهبی حاکم را به فرزندان خود «هدیه» میدهند، معلوم است که این نسل روی تمام آن چارچوب هایی که برایش تعیین کرده بودند بالا می آورد.

هر چه من به این دوستم سفارش میکردم که به حرف های یوسف اباذری و دیگر جامعه شناسان درباره ابتذال حاکم مراجعه کند او مدام میگفت حیف است و مثلا آن چه کشعری است که برای مسخره کردن نوحه «الله اکبر از این همه جلال» نوشته ای؟

من هم‌جواب دادم این زبان رایج امروز است. من اگر بخواهم به زبان رایج گذشته بنویسم، مشتری های اینگونه نوشته جات میشوند همین پیر و پاتالهای ۵۷ تی چپول مقیم کشورهای «غربی» که زلف رنگ میکنند و سمینارهای ده نفره برگزار میکنند و تلویزیون های ۳ نفره به راه میاندازند و خلاصه با آنکه عده ای از این مردان عقیم و زنان یائسه سیاسی هنوز بابت شاهکار انقلاب ۵۷ به یکدیگر دسته گل میدهند، نسل جوان با بی محلی و «ندیدن» اینها مدام به این گونه های رو به انقراض یادآوری میکند که وقت خاموشی و فنای شما فرا رسیده است؛ و این اعلام انقراض نامحترمانه با ادبیاتی شبیه بازجوها و مداح ها بیان میشود و همین نفهمیدن حرف یکدیگر و زبان اشارات، میشود بزرگترین سوءتفاهم قرن…

نسل جوان امروز دقیقا همشکل سیاست بازان جمهوری اسلامی است. همانند «خمینی» دروغ میگوید و وعده میدهد تا به شورت و یا جیب جنس مخالف برسد. بعد از فتح پیکر و یا جیب طرف مقابل رفتار نوفل لوشاتویی امام یعنی «تقیه» یا همان دروغ مصلحت آمیز نمایان میشود و شعار «هدف وسیله را توجیه میکند» به شکل مبتذلی در چشم شما فرو میرود.

نسل امروز درست همانند خاتمی بی خایه و بی دل و‌جرات و صد چهره است. وقتی خزر را جمهوری اسلامی پوتین خور میکند و خلیج ( ببخشید می نویسم خلیج، چون نشانی از پارس بودن آن باقی نمانده است) و کیش را به چینی ها میفروشند و باندهای وابسته به سپاه تروریستی دختران این سرزمین را در استانبول و کراچی و دوبی و فجیره و اربیل میفروشد، صدایی از این نسل به ابتذال کشیده شده در نمی آید آنوقت تا اردوغان رسیده به پشت مرزهای ایران شعر «ارس» را با نقشه و نیت شوم میخواند صفحات مجازی پر میشود از لاف های میهن پرستانه و گزافه گویی های سست و بی عمل؛ این نسل اگر وطن پرست بود، این حکومت ۴۳ ساله نمیشد!

«نشل» امروز ادبیاتش دقیقا شبیه ادبیات احمدی نژاد است. اینها طنز و‌کنایه نیست. وقتی بازجوهای نظام و مداحان لمپن خامنه ای در «کهریزک» ها با «شیشه نوشابه» به این نسل تجاوز میکنند، معلوم است که این نسل نمی تواند مودب باشد. معلوم است که این نسل خشمگین میشود. معلوم است وقتی رییس جمهور نظام محمود احمدی نژاد میگوید آب را همانجا بریز که میسوزد، نسل جوان هم الگویش میشود امیر تتلو!

نمیدانم اثر ویسکی است یا سیگارپیچ های فراموشی؟ اصلا نمیدانم چگونه از نادرپور به تتلو رسیدم و تو‌گویی در این لجنزار اگر طلا هم باشی باز محکومی به فرو رفتن و بلعیده شدن در فاضلاب جمهوری اسلامی!

نادر نادر پور در میان شاعران شعر نو به لحاظ فهم سیاسی یک استثنا بود. او وقتی خطر انقلاب اسلامی را حس کرد، همانند «مهشید امیر شاهی» با زبانی تند و تیز ویرانی ایران امروز را پیش بینی کرد.

او در مجموعه اشعار «صبح دروغین» موضع آشتی ناپذیر خود را در برابر انقلاب اسلامی و‌خمینی روشن کرد. عمیق ترین شعر او در مجموعه «صبح دروغین»، «خون و خاکستر» نام دارد. در خون و خاکستر زندگی پناهندگی و فرار بزرگ از جهنم جمهوری اسلامی و نگهبان قدسی اش خمینی را اینگونه به تصویر می کشد:

این سرخی از صبح است یا از شام؟
این خون آتشفام
ته‌مانده کفر است یا سرمایه دین است
من با همه نادانی‌ام ای دوست
داناترین مَردم.

نادر شعر نو در شعر «شلاق و موج» با کنایه میگوید :

آن مشت‌ها چه کوفت بر این طاق؟
کاین گونه نقش نیلی او رنگ خون گرفت
کاین‌سان درون جمجمه پر طنین او
اندیشه‌ها، خشونت جهل و جنون گرفت.

او در شعر «قم» اینگونه آینده ایران را بر خلاف اوباش ۵۷ تی سیاه به تصویر میکشد تا شاید کسی قبل از بازکردن دهان پرکفش که از مغزهای زنگ زده فرمان میگرفت، کمی فکر کند اما افسوس که در آن دوران «پرشور» سرشار از «بی شعوری» کسی صدای آرام نادرپورها و مهشید امیر شاهی ها و بختیارها را نشنید!


قم

چندین هزار زن
چندین هزار مرد
زن‌ها لچک به سر
مردان عبا به دوش
یک گنبد طلا
با لک‌لکان پیر
یک باغ بی‌صفا
با چند تک‌درخت
از خنده‌ها تهی
وز گفته‌ها خموش
یک حوض نیمه‌پر
با آب سبز رنگ
چندین کلاغ پیر
برتوده‌های سنگ
انبوه سائلان
در هر قدم براه
عمامه‌ها سفید
رخساره‌ها سیاه

دکتر صدرالدین الهی

نادر پور با تبر حقیقت چنان خراشی بر چهره بت بزرگ شعر نو می اندازد که هر چه زمان بیشتر میگذرد، این شکاف عمیق و عمیق تر میشود. او درباره غول زیبا و خوش صدای شعر نو _ که بی شک یکی از با استعدادترین شاگردان نیما یوشیج بود که راهش را خودش «سپید» ساخت_ در مصاحبه اش با دکتر صدرالدین الهی چنین میگوید :

کسانی را در آن فضا می‌توانستیم دید که با سروده‌ها و نوشته های کم‌بهای خود حسابگرانه به حکومت وقت نیش می‌زدند و تعمدا نام خود را در لیست “ممنوع‌القلم‌ها” جای می‌دادند و ازاین طریق، به شهرتی کاذب یا زودگذر دست می‌یافتند. دراین میان، زرنگ‌تر و بااستعدادتر ازهمه احمد شاملو بود که از یک سو بلندگوی پرآوازه‌ی چپِ مستقل به شمار می‌آمد و ازدیگرسو شاعرمحبوب بانوی اول و کاندیدای او برای تدریس در دانشگاه نوبنیاد بوعلی همدان بود.
شاملو درهمان ملاقاتی که به سال ۱۳۴۶ میان شهبانو و اهل قلم اتفاق افتاد و آل احمد، به آذین، کسرایی و من هریک به دلیلی کاملا متفاوت از حضور درآن خودداری ورزیدیم بوسه بر دست بانوی اول زد و چندسال بعدهم با هزینه حکومت برایِ معالجه به اروپا رفت.

…آقای دکتر الهی عزیز، اگر داوری نهایی مرا درباره شاملو بخواهید، به شما می‌گویم که او “تبلیغاتچی” بزرگی است که در کار شاعری استعدادی متوسط دارد و مایه شهرت او، گذشته از شعبده‌بازی‌های سیاسی و اشعار فولکلوریکش، توفیق نسبی در سرودن قطعات کوتاهی است که ندرتا موزون و غالبا منثور بوده‌اند.

استقامت نادرنادرپور در برابر اتحاد ارتجاع سرخ و سیاه به اینجا ختم نشد. وقتی دوم خرداد را سعید امامی ها و سعید حجاریان ها در پستوخانه های امنیتی تولدش را کلید زدند، وسوسه بازگشت به ایران و توبه نامه نویسی توسط تبعیدیان بحث روز شد؛ تا آنجا که نظام حتی برای تبلیغ باز شدن فضا، مشهورترین قناری زندانی را با «داغ یک عشق قدیمی» روانه خارج از کشور کرد تا از «گوگوش» تا «سروش»_ خواسته و ناخواسته_ در خدمت اهداف نظام مقدس باشند.

درست در چنین جوی که بسیاری خام خاتمی و عبای شکلاتی و لبخند ملیحش شده بودند، زنده یاد سیمین بهبهانی برای دوستش نادر نادرپور پیام میفرستد که اوضاع تغییر کرده است و میتواند او برگردد. در همان دوران اصلاحات دروغین ( فقط نمیدانم پیش از مرگ یا پس از مرگ نادرپور) حتی عطا الله مهاجرانی ملیجک خامنه ای در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار مجموعه آثار نادر نادرپور را هم برای «نشر نگاه» صادر کرد و نادر نادرپور_ این مغضوب و منفور خامنه ای_ سرانجام دیوان اشعارش در زادگاهی که بیش از همه چیز دوستش میداشت چاپ شد اما همه این تغییرات ظاهری کوچکترین تردید و ابهامی در دل نادر نادرپور ایجاد نکرد. او در پاسخ به سیمین بانو بهبهانی نوشت :

حتا اگر این نظام به فرض محال در راه بازگشت من فرش ابریشمین و یا قالیچه سرخ بگسترد من به سرزمینی که زیرسلطه ی شوم اوست هرگز قدم نخواهم گذاشت زیرا میان ما دو طرف هیچ سازشی میسر نیست!

اینجاست که فرق نادر نادرپور با دیگرانی که خواسته و‌ناخواسته همراه انقلاب اسلامی شدند معلوم میشود. او نه عربده های روشنفکرانه زد و نه مبلغ پهلوی ها شد، او نه دستی بوسید که بعدا گاز بگیرد و نه حرفی زد که بعدا پشیمان شود. او «نادر» بود و «نادر» ماند.

بیوگرافی نادر نادر پور به نقل از انتشارات «نگاه»

 «مجموعه اشعار نادر نادرپور » شامل ده دفتر شعر به همراه یادداشت ها و توضیحات و با مقدمه ای از شاعر، برای سومین بار از سوی انتشارات نگاه منتشر شد.

این مجموعه شامل ده دفتر شعر با عناوین زیر است:

چشم ها و دست ها (۱۳۳۲ – ۱۳۲۶)
دختر جام (۱۳۳۳ – ۱۳۳۱)
شعر انگور (۱۳۳۵ – ۱۳۳۴)
سرمه ی خورشید (۱۳۳۸ – ۱۳۳۶)
گیاه و سنگ نه، آتش (۱۳۴۴ – ۱۳۳۹)
از آسمان تا ریسمان (۱۳۴۹ – ۱۳۴۵)
شام بازپسین (۱۳۵۵ – ۱۳۵۰)
صبح دروغین (۱۳۶۰ – ۱۳۵۶)
خون و خاکستر (۱۳۶۷ – ۱۳۶۰)
زمین و زمان (۱۳۷۴ – ۱۳۶۶)

نادر نادرپور متولد ۱۶خرداد ۱۳۰۸ در تهران و درگذشته ۲۹ بهمن ۱۳۷۸ در لس‌آنجلس، شاعر معاصر ایرانی بود که به زبان فرانسه آشنایی کامل داشت. وی اشعار و مقالاتی را به زبان فارسی ترجمه نمود.

او فرزند تقی میرزا از نوادگان رضاقلی میرزا، فرزند ارشد نادرشاه افشار بود.  نادر پور پس از به پایان رساندن دوره متوسطه در دبیرستان ایرانشهر تهران، در سال ۱۳۲۸ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت. در سال ۱۳۳۱ پس از دریافت لیسانس از دانشگاه سوربن پاریس در رشتهٔ زبان و ادبیات فرانسه به تهران بازگشت. وی از سال ۱۳۳۷ به مدت چند سال در وزارت فرهنگ و هنر در مسئولیت‌های مختلف به کار مشغول بود.

نادرپور  در سال ۱۳۴۶ در کنار تعدادی از روشنفکران و نویسندگان مشهور در تاسیس کانون نویسندگان ایران نقش داشت و به عنوان یکی از اعضای اولین دوره هیات دبیران کانون انتخاب گردید.


به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها